رضا قلى خان ( هدايت )

312

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ثناى دست تو كويد سپهر چرخ‌انداز چرخشت بفتح اوّل و ضمّ خاء و سكون شين معجمه چرخى كه بدان شيرهء انكور بكيرند و بعضى كفته‌اند حوضى كه انكور در آن ريزند و بپاى مالند تا شيرهء آن كرفته شود و آن را چرس كويند حكيم عبد العزيز عسجدى كفته برخيز و برافروز هلاقبلهء زردشت * بنشين و برافكن شكم قاقم بر پشت بس كس كه ز زردشت بكرديد و كنون باز * ناچار كند روى سوى قبلهء زردشت من سرو نيايم كه مرا ز اتش هجران * آتشكده كشته است دل و ديده چو چرخشت حكيم فرّخى كفته دو چشم من چو دو چرخشت كرد فرقت تو * دو ديده همچو بچرخشت دانه انكور چرّد با اول و ثانى مفتوح تشدّد و عربده باشد ناصر خسرو علوى كفته مردم سفله بسان كرسنه كربه * كاه بنالد بزار و كاه بچرّد تاش شكم خوار دارى و بدهى چيز * از تو چو فرزند مهربانت نبرّد ليك چو چيزى بدست كرد و قوى شد * كر تو به دو بنكرى چو شير بغرّد صاحب جهانگيرى درين بيت اول سهو كرده بخرّد را يعنى خرخر كردن كربه وقت كرسنكى و طمع بچرّد خوانده و عربده معنى كرده ديوان حكيم حاضر است و بخرد در آن نوشته‌اند و معنى آن با كربه مناسب‌تر است صاحب برهان نيز اقتفا به او كرده است و بر او در هر حال بحثى نيست چرز با اول مفتوح بثانى زده جانوريست پرنده كه آن را بچرغ و باز و امثال آن شكار كنند و كوشت آن در غايت نزاكت و لذّت باشد كويند همين‌كه چرغ يا باز با آن نزديك شود كه چرز را بكيرد چنان بيخيالى بر رويش اندازد كه مانع كرفتن شود و بدر رود و آن را چال نيز كويند مسعود سعد سلمان كفته درآمدم پس دشمن چو چرغ وقت شكار * چو چرزنا كه بر زمبريس من پنجال چرس بفتحتين بمعنى بند و زندان و شكنجه و همان حوض كه در چرخشت شرح دادم مولوى معنوى كفته اندر چرس جان آى كر پاى همىكوبى * تا غوطه خورى يكدم در شيرهء بسيارم با شيرهء فشارانت اندر چرس عشقم * پاى از پى آن كوبم كانكور تو بفشارم حكيم سنائى بمعنى چراكاه كفته همره جان و خرد باش سوى عالم قدس * نه ستورى كه ترا عالم حسى است چرس نزارى بمعنى بند و زندان كفته هركه بقيد تو كژ شد تا ندهد * جان نرهد زين چرس مصراع شعر عبد الواسع جبلى هم دلالت بدين معنى كند ع آيد بچشمم هر نفس عالم ز عشقش چون چرس اصحّ اينست كه بمعنى بند و زندان و شكنجه و فشار و زجر استعمال شود تا جامع هر دو معنى مذكور كردد و بفتح جيم برازده و سكون سين در آخر كرد بنك است كه كلوله و جمع كرده پس در غليان نهاده بكشند و كيفيّتى دهد كويند كه جبن و بيم و واهمه و اشتها را بيفزايد و بسحق اطعمهء شيرازى كفته هر چرسئ چه داند بر رشته بندبازى * اين رمز دنبه داند در وقت جان كدازى و بضمّ جيم فارسى به وزن پرس نام ناحيه‌ايست كه بر طرف شمالى بحيرهء تبريز واقع شده و طرف مغربى آن بحيرهء اروميه و سلماس است و جانب جنوب آن مراغه و سمت مشرقى آن شهر تبريز است چرغ مرغى است شكارى اسدى كويد ز ميغ روان چرخ چون پرّ چرغ * پر او از رامشكران مرغ مرغ چرغان بمعنى مهرى كه بر طغرا نهند همانا تركى است چرغند و چرغنده در برهان بمعنى چراغ آورده و بمعنى دوده كوسفند كه بكوشت پخته پر كرده باشند مخفف جكرغندست چرغول بر وزن معقول رستنئ است كه آن را زبان‌بره و به عربى لسان الحمل خوانند و چرغون نيز در برهان ديده شده و همان است چرك بفتحتين زخم باشد خسرو دهلوى كفته چرك زد چشم زخمى را ز يك خس * ز بهر چشم او را زخم شد بس و به سكون را در برهان كفته مرغيست خود را از درخت در آويزد و او يقين از روى جهانكيرى نقل كرده آن مرغ كه خود را از درخت سرنكون در آويزد بپارسى چوك خوانند چنان كه منوچهرى كفته چوك ز شاخ درخت خويشتن آويخته * زاغ سيه بر دو بال غاليه آميخته چركر بضم اول بمعنى فتوىدهنده كه به عربى مفتى خوانند آورده‌اند و در جهانكيرى كويد پيغمبر را كويند و اين بيت ناصر خسرو را شاهد آورده و به اين صورت نوشته بر پى شير دين يزدان شو * كز پس چركر امّت است بتاز ابو حفص سغدى سمرقندى كويد بوس و نظرم حلال شد با يار * اين فتوى من كرفتم از چركر سرورى كاشانى بمعنى مغنى يعنى مطرب نوشته است و اين بيت شهاب الدين مدارانى را شاهد كرده ز آواى مطرب ز ز دستان چركر * دل من تپان همچو ماهيست در بر فقير مؤلف گويد اوّلا بيت حكيم ناصر خسرو را كه چركر خوانده و پيمبر فهميده و امّة است