رضا قلى خان ( هدايت )

313

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بتاز را هم غلط خوانده چنان تصور كرده كه امّت بايد در پى پيغمبر بتازند خبط در خبط شده است بيت حكيم در ديوانش چنين ثبت است يزك شير دين يزدان شو * از پس خر كزافه اسب متاز اين رمه بىكناره مىبينى * كور دارد شبان و لنك نهاز و در باب مفتى و مغنى تصحيف خوانى شده است معنى درستى بدست نيامده است در لغة چر نوشته كه آلت تناسل و شعرى شاهد آورده و اللّه اعلم چرم‌دان با اول و ثانى مفتوح كيسهء چرمى را كويند يعنى كيسهء كه از پوست دوزند و در آن زر و سيم كنند مولوى كفته ايمنم از مكر دزد و راهزن * زانكه چون زر در چرمدان توايم كاسهء ارزاق لبالب پر است * كيسهء اقبال چرمدان ما است چزمه بفتح اول و ثانى و ثالث و هاء ساكن مجهول اسب خنك را كويند اسدى طوسى كفته برافكند پس چرمهء كرم خيز * در افكند در هندوان رستخيز در اين بيت بهتر واضح كرده است چو ابرش شده چرمه از خون مرد * شده باز چون چرمه ابرش ز كرد چرم‌كور بمعنى زه كمان است نظامى كفته چو بر شاخ آهو كشم چرم كور * بدوزم سر مور بر پاى مور چرنداب نام محله‌ايست از تبريز شيخ كمال الدين خجندى كفته تبريز مرا راحت جان خواهد بود * پيوسته مرا ورد زبان خواهد بود تا درنكشم آب چرنداب و كجيل * سرخاب ز چشم من روان خواهد بود چروك بفتح اول و ضمّ ثانى نان را كويند از هرچه پخته باشند چه كندم و چه جو چه ارزن چه بلوت و بضم مرادف چين است كه چين و چروك و شكنج كويند چرونده بر وزن شرمنده فانوس و مانند آنكه حفظ چراغ از باد كند و بمعنى چراغپايه و بمعنى چاره جوينده و رونده در برهان آورده و چرويدن مصدر آن است چز بفتح اول و سكون ثانى ميمون را كويند كه حمدونه خوانند چزدر بمعنى جانوركى كوچك‌تر از ملخ كه در هواى كرم در غله‌زار فرياد طولانى كند و كذشت شمالى دهستانى كفته خروش چزد ميان سراب وقت زوال * چنان كه نالهء عاصى بود ميان سعير چزدره و چزده بمعنى دنبه و پيه ريزه كرده بريان شده كه جزغاله نيز كويند چزغ و چزك بكسر اول و سكون ثانى در برهان بمعنى خارپشت آورده چست بضم اول و سكون ثانى جلد و چالاك و چابك و تنك و چسبان را نيز كويند چنان كه كفته‌اند زنهار كه آن بند قبا چست مبنديد * كز نازكيش بخيه بر اندام برآيد چسته بر وزن دسته بمعنى نغمه است ز قول مطرب دلكش * نيوشى چستهاى خوش ديكرى كفته چسته مىزد بلبل از شاخ و همى ناليد زار نمايش هفتم در جيم پارسى با شين چش بمعنى مخفف چشم است چشام بر وزن مشام دانهء باشد مانند عدس كه در دواى چشم به كار مىبرده باشند و آن را چش خام و چشم نيز كويند و در چاكسو سابقا كذشت يوسفى طبيب كفته چون از رمد تو بكذرد روزى چند * تا آهوى صحّتت درآيد بكمند چشخام و نبات مصرى و ماميران * بايد چو غبار كرد و در چشم فكند چشان بفتح اول بمعنى كرز است كه از آلات حرب مىباشد و صاحب جهانكيرى و برهان در اين لغت سهو و اشتباه بسيار نموده‌اند چنان كه در پشام مرقوم شده كرز و كزر مايه تصحيف‌خوانى ايشان كرديده چنان كه خود نيز اظهار تردد كرده و مصحّح برهان نوشته كه اين خطاى فاحش است از هر دو چشپر در برهان كفته بمعنى جاى نشان پاى آدمى و سباع است چشت به وزن خشت نام قريه‌ايست قريب بهرات رود و او به و شاقلان در كمال صفوت هوا و عذوبت ماء و از آنجا بوده‌اند بزركان سلسلهء چشتيه كه سرسلسله آنها سلطان ابراهيم بن ادهم قدس سرّه بوده‌اند و از آن جمله‌اند خواجه ابو احمد ابدال و خواجه مودود و خواجه معين الدّين و نجيب الدّين شيخ المشايخ چشتى كه سلسلهء درويشان چشتى به او منتهى شود چشته به وزن كشته مخفف چاشته است چشزخ و چشمزخ مرخّم چشم‌زخم است پوربهاى جامى كفته بيدار شد رسيد بشارت كه يافته است * از چشزخ حوادث قطب جهان شفا كمال اسمعيل كفته كردون و إن يكاد همى خواند و قل اعوذ * از بهر چشمزخ كه نه‌اش نام و نه نشان عميد كفته عطارد را بدوزم ديده بد * كه جادو خامه‌ام را چشمزخ زد