رضا قلى خان ( هدايت )
25
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كلمات در آرند چون دندان و دندانه و دست و دسته و كوه و كوهه و كوش و كوشه و نشان و نشانه و زبان و زبانه و امثال آن دويمهائى كه براى تشخيص و تعيين مدت در آخر سال و ماه و روز و شب و ساعت بياورند چون يك ساله و يكماهه و يكروزه و يكشبه و دو ساعته و ظاهر آنست كه اينجا براى نسبت است يعنى چيزى كه بيك شب يا بيك روز يا بيك ماه نسبت دارد و از اين قسم است مغانه يعنى چيزى كه بمغان نسبت دارد و عروسانه و شاهانه سيمهائى كه در آخر افعال بجهة آن هاى حركت بياورند مثل اينكه شاعر اين بيت كفته و فلان مرواريد سفته و غنچه شكفته چهارم هائى كه براى بين فتح آخر كلمه بود و آن هائى است كه جز دلالت بر فتح در معنى كلمه دخل ندارد و افاده رفع اشتباه كند به كلمه ديكر چون جامه و فامه و بنده و شكوفه و اين هاآت غير ملفوظ در جمع از كتابت ساقط كردد چون جامها و خامها اما بزعم مؤلف فرقى لازم است در ميان جامها و خامها چه در جام و جامه و نام و نامه تفاوت معنوى است اكر هر دو را بيك كونه نويسند التباس و اشتباهى روى دهد على الجمله و در اضافت بهمزه مليّنه تبديل يابد مانند جامه من و خامه من و در تصغير بكاف عجمى بدل شود چون جامكك و خامكك و كاهى زايد باشد چون ريچال و ريچاله و غنجار و غنجاره و انبان و انبانه ى اين حرف چون ما قبلش كسر خالص بود براى خطاب باشد چون كردى و كفتى و براى نسبت بود چون باد بهارى و خراسانى و هندوستانى و در عربى نيز افاده معنى نسبت كند ليكن مشدّد باشد و در فارسى مخفف و براى حاصل معنى مصدر نيز مىآيد چون كامبخشى و زرريزى و مروى و رادى و يارى و خوارى ليكن اين بحقيقت نيز راجع به نسبت است يعنى حالت منسوب بمرد را دو بار و خوار و براى لياقت و سزاوارى آمده چون نواختنى و برداشتنى و كشتنى و زدنى ليكن اين نيز بحقيقت براى نسبت است و در فرهنك جهانكيرى كفته اين يا و ياى نسبت هر دو در اضافت بهمزه ملينه بدل شوند و در تكلم و كتابت به حال خود ماند چون يارى من و زارى من و چون كسر ما قبلش خالص نباشد براى تنكير و وحدت آيد چنان كه كويند مردى به اين راه مىرفت يعنى يك مرد و مردى به من چنين كفت و از جهة تنكير افاده تعظيم نيز كنند چنان كه كويند فلان مردى است يعنى مردى است بزرك و براى استمرار نيز آيد چون كردى و كفتى و بدان كه كلمه يا خواه در وسط باشد و خواه در آخر اكر ماقبلش كسر خالص باشد ياى معروف كويند و اكر خالص نباشد ياى مجهول همچنين كلمه واو چنان كه كذشت آرايش هفتم از فرهنك انجمنآرا در بيان تبديل هريك از حروف بيست و چهاركانه به حرف ديكر در بعضى از لغات و آئين ضماير تبديل الف بدال مانند به اين و بدين و به آن و بدان و بيا چون اكدش و يكدش و ارمغان و يرمغان و تبديل باى تازى بواو چون خواب و خواو و نهيب ممّا له نهاب است و عربى مىباشد و نهيو از تصرّفات پارسيانست مانند اريب كه آن را با آنكه عربى است تصرف نموده و اريب كفتهاند و نهيو و بزرك و وزرك و بس و وس و بفا چون زبان و زفان و بميم چون غژب و غژم باى پارسى بفا چون سپيد و سفيد تا بدال چون دستاس و دسداس جيم تازى بزاى تازى چون رجه و رزه بزاى پارسى چون كج و كژ و لجن و لژن و هجير و هژير و باج و باژ بلكه مشهور آنست كه رزه نيز بزاى پارسى يعنى رژه است و البته چنين است و بكاف عجمى چون آخشيج و آخشيك و بتاى فوقانى چون تارات و تاراج كه در جهانكيرى چنين نوشته و خاقانى كفته بر تربت پاكش از كرامات * تا تار همىرود بتارات و اما تارات به عربى جمع تاره است يعنى بكرّات و دفعات تاتار براى تمين بر سر آن خاك پاك به زيارت مىرود و صاحب فرهنك جهانكيرى خطا فهميده چرا كه تاء تارات بدل جيم تاراج نيست بلكه تاى جمع است ابو القاسم حريرى در در درّة الغواص مىنويسد كه از مولاى متقيان على ولى صلواة اللّه عليه از لفظ موئوده سئوآل كردند فرمودند موئوده آن است كه بر آن تارات سبع كذشته باشد مراد طبقات خلق است كه در آيه شريفه است جيم پارسى بشين منقوط چون كاج و كاش و لخجه و لخشه و كاچى و كاشى و بزاى پارسى چون كاج و كاژ و خابها مثل خجير و هجير و بغين چون ستيخ و ستيغ دال بتا چون درّاج و تراج و كفتيد و كفتيت