رضا قلى خان ( هدايت )

26

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و زردشت و زرتشت و اين تبديل در لغت تركى نيز رواست مانند داش و تاش و غيره تبديل بلام چون سور و سول و كاچار و و كاچال زاى منقوطه بجيم چون سوز و سوج و پوزش و پوچش و آويز و آويج بجيم فارسى چون پزشك و پجشك و بغين چون كريز و كريغ بسين مهمله چون اياز و اياس و انكز و آن‌كس و بسين مهمله بشين چون پابوس و پاپوش و بها مثل آماس و اماه و خروس و خروج سكالنده جنك مانند قوج بتربرده بر سر چو تاج خروج تبديل شين منقوطه بسين مهمله چون شار و سار و شارك و سارك و بجيم پارسى چون پاشان و پاچان تبديل غين بكاف پارسى چون لغام و لكام و غوجى و كوجى فابواو چون فام و وام كاف تازى بخا چون شاماكجه و شاماخجه و بغين چون كژكاو و غژغاو و ليكن صحيح بكاف پارسى است تبديل كاف پارسى بغين چون كلوله و غلوله و كاو و دغا و كليواج و غليواج و امثال آن و بدال چون آدنك و آوند و كنارنك و كنارند و اورنك و اورند و دنك و دند و امثال آن بلام مثل زلو و زرو تبديل نون بميم چون بان و بام واو بباى تازى چون نوشته و نبشته و بباى پارسى چون دام و پام و بفا چون ياوه و يافه و بخا چون هيز و خيز و بجيم تازى چون ماه و ماج و ناكاه و ناكاج بدانكه بعضى تبديلات بطريق قلب لغت واقع مىشود مانند امرود و ارمود استخر و استرخ و آماس و آسام پيروز پرويز هركز هكريز درويش دريوش خنيسا و خنيسا هوشيار هشيوار شنويدن نيوشيدن چيفيده چفيده بياب يباب چنان كه در خوارزم مرو را مور و در تبريز تبريز را تربيز استماع كرده و بر اين قياس اكنون بيان آئين ضماير درخور است تا دانش و بينش بيفزايد آئين اوّل پوشيده مباد كه در لغت فرس ضمير واحد متصّل سه حرف است شين و تا و ميم شين براى غايب واحد و تا براى واحد حاضر و ميم براى متكلم و سه از براى جمع و تثنيه نون و دال و يا و دال و يا و ميم اول براى جمع و تثنيه غايب دويم براى جمع و تثنيه حاضر و سيّم براى جمع و تثنيه متكلم و و همچنين ضماير منفصل نيز شش است سه براى مفرد و سه براى غير مفرد و براى مفرد چون او و تو و من و براى غير مفرد چون ايشان و شما و ما و بايد دانست كه شين در آخر اسما افاده معنى ضمير غايب واحد دهد مرادف او چون اسبش و غلامش و آمدنش و رفتنش و در آخر افعال بمعنى او را باشد چون مىكويدش و مىزندش و تا در آخر اسماء افاده معنى ضمير واحد دهد چون اسبت و غلامت و ميم در اسماء و افعال فايده ضمير متكلم واحد دهد چون رزم و كوهرم و هركاه كه فعل مقدم بود بمعنى مرا بود چون رزم داد و اسبم بخشيد و كاهى موخر از فعل نيز اين افاده كند چنان كه در حروف تهجى كذشت و كاهى اين ميم را محذوف كردانند بقرينه ميمى كه سابق مذكور شد و مثالش نيز كذشت و هركاه كه يكى از اين شش كلمه را كه ضماير متصل است بلفظى كه در آخرش ها باشد ملحق كنند همزه مفتوح در ميانش درآورند تا دو ساكن جمع نشود چون جامه‌اش و نامه‌ات و كرده‌ام و كفته‌ايم و شنيده‌ايد و دانسته‌ايد چون با شين ضمير و تاء ضمير الف و نون ملحق كند چون شان و مان و بعضى كفته‌اند كه الف اين ضماير سته اصلى است و بجهة كثرت استعمال حذف شده و بوقت ضرورت بيارند بعضى كفته‌اند كه اين كلمات بىالف وضع شده‌اند و در تركيب كردن با لفظى كه در آخرش هاست الف بميانه درآرند بجهة رفع دو ساكن و اين قول راجح است سين و تا كه براى رابطه كلام است افاده حكم كند و چون اين كلمه در اثبات همزه مفتوح در اول بجهة عدم اجتماع ساكن به آن شش لفظ شريك بود در ذيل اين ضماير آورده شد چون كرده است و زده است پوشيده نماند كه در لغت فرس فقره خالى از رابطه نمىباشد كه تعبير از آن كلمه هست و بود مىكنند يا مانند آن مكر آنكه كلمه سابق را رابطه تمام بينند و لاحق را بر سابق معطوف سازند مانند آنكه منت خداى را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و شكر اندرش مزيد نعمت يا كوئيم زيد كاتب است و منجّم و كاه باشد كه حركت يا نون كار رابطه كند مثل زيد دبير يا كوئيم خوشن و كشن يعنى خوش است و نيك است شيخ روزبهان فارسى كفته اينه هن يا پشتى جام جمن مايه بدر * كه نمش از كه انموذ و نمش ؟ ؟ ؟ پنهانن و در اواخر افعال بمعنى ترا باشد چون مىكويدت و مىدهدت و مانند زوت و كوت يعنى از او ترا كه او ترا چنان كه شيخ نظامى كفته