رضا قلى خان ( هدايت )

202

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

اهالى هند متعارف است در سخن متقدمين فرس ديده نكرديده بيد موش بمعنى بيدمشك است و آن را كربه بيد نيز كويند بيدواز بر وزن پيشباز بياى مجهول نام كوهى است از ماوراء النّهر روحى سمرقندى كفته شعر همچون كلاه كوشه نوشيروان ز ز ميغ * بر زد هلال سر ز پس كوه بيدواز بيدوند با واو نام داروئىست كه آن را شاهدانه نيز كويند بير بكسر اول و سكون دويم بمعنى جامهء خواب است مانند نهالى و تشك و آنچه كستردنى باشد حكيم قطران تبريزى كفته شعر كر كسى در پر زلفين ترا بيند بخواب * پر عبير و عنبرش باشد كه تعبير ببر ديكر بمعنى صاعقه نوشته‌اند و اين بيت دقيقى را شاهد آورده شعر نو آن ابرى كه ناسائى شب و روز * ز باريدن چنان چون از كمان تير نبارى در كف دلخواه جز زر * چنان چون بر سر بدخواه جز پر و بمعنى صاعقه تير است بتاء قرشت نه بباى موحّده ليكن در فرهنك هر دو تا ذكر كرده و بمعنى بر يعنى حفظ نيز آورده و آن از بر است نه بر تنها بيراز بر وزن شيراز شاح حيوانات را كويند بيران و بيرانه بر وزن و معنى ويران و ويرانه امير خسرو كفته در عهد او چه جوئى دلهاى خسته از غم * در ملك مير ظالم بيرانه چند خواهى بيراه دو طرف راه را كويند كه در آن جاده نباشد و و كنايه از مردم كج‌رو و خوانندكان موسيقى بىعلم بيوبوشا با باى ابجد بواو رسيده بشين قرشت بالف كشيده بلغت زند و پازند خيار با درنك را كويند بيرزد و بيرزه بفتح زاى نقطه‌دار و سكون دال بىنقطه صمغى باشد مانند مصطكى سبك و خشك و بوى نيز دارد و طبيعت آن كرم و خشك است و در علاج عرق النّسا و نقرس و راندن حيض و افكندن بچهء مرده از شكم مفيد است و در مرهمها داخل كنند و معرب آن بارزد باشد مسعود سعد سلمان راست شعر همچو مازو رفتنشان لفج و سيه چون بيرزه * چون هليله زردشان روى و ترش چون انبله و آن را نيز رسى نيز كفته‌اند سيف اسفرنكى كفته شعر شاكرند ارباب معنى زنى كه بارى زينهار * مىشناسى بيرزى از كوهر و سوسن ز سر پرك بكسر اول و سكون ثانى بمعنى مرد بىغيرت و بىحميّت و بىعصبيّت چه عصب در لفظ عرب بمعنى رك و پى است كه قوّت حركت بدن بدان است بيركند بكسر اول و فتح چهارم نام شهريست بخراسان پور بهاى جامى كفته شعر قطعهء ديكر از ان بنده برد * در نشابور آن پليد بد سير خواند برتر شيزيان و يكمنى * زعفران بيركندي كرد جر و معرب آن بيرجند است بيرم با اول مفتوح بثانى زده و راى مفتوح نوعى از پارچه ريسمانى بود كه شبيه باشد بمثقالى ولى از مثقالى باريك‌تر و لطيف‌تر شود استاد فرخى كفته شعر به تير با سپر كرك و مغفر پولاد * همان كند كه بسوزن كنند بر بيرم ديكرى كفته شعر آسمان خيمه زد از بيرم ديباى كبود * ميخ آن خيمه ستاك و سمن و نسترنا حكيم ناصر خسرو كفته شعر يكى چون آب زير كه بقول خوش فريبنده * چو شاخى بار آن نشتر و ليكن برك آن بيرم همو كفته شعر شد فصل دهى خزان بزرآب * بر دشت بشست سبز بيرم بيرن مخفف بيرون است چنان كه اندر مخفّف اندرون است بيرنك بر وزن نيرنك با اول مكسور و راى مفتوح و كاف عجمى آن باشد كه نقاشان چون خواهند كه تصوير كنند نخست طرح آن را بكشند بيرنك پس از آن برنك بيارانيد بنايان نيز چنين كنند اول طرح عمارت به بيرنكى و بعد از آن رنكريزى كنند شمس كفته شعر تا وجود او شود موجود نقاش ازل * نقش بيرنك از وجود آدم و حوّا زده شرف اصفهانى كفته شعر در پردهء غيب نقشها ماند است * تو باش كه اين هنوز بيرنك است حكيم در حديقه كفته شعر آنكه بيرنك زد تو را بيرنك * هم تواند كه داردت بيرنك وصال شيرازى كفته چو بيرنك جهان را زد به بيرنكى جهان‌آرا * مخور نيرنك رنك ار خود ترا رنكيست از مبدا و در نزد محققان عالم بيرنكى يعنى بىتعيّنى و بىصورتى است مولوى معنوى كفته شعر چونكه بيرنكى اسير رنك شد * موسئ با موسئى در جنك شد چون به بيرنكى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند آشتى بيرو بر وزن كيسو كيسه و خريطهء كه در آن زر و امثال آن نهند و كنايه از مردم بىانفعال و آزرم كه سخنان ناخوش بر روى آدمى كويند و از بدى شرم نكنند بيروز بر وزن فيروز سنكى باشد سبز رنك و بعضى كفته‌اند