رضا قلى خان ( هدايت )

203

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

شيشهء كبود رنك كه به بيروزه مشتبه شود و شعر مولوى نوشته شد شعر چنان مستم چنان مستم من امروز * كه فيروزه نمىدانم ز بيروز و در مثنوى نيز بيتى قريب به اين معنى كفته كه حاشيه نكاران معنى نامناسب نكاشته‌اند و آن اينست شعر در سر هر ماه سه روز اى صنم * بيكمان بايد كه ديوانه شوم هان كه امروز اول سه روزه است * روز پيروز است نى بيروزه است چنان كه پيروزه جوهر اصلى است و بيروزه شيشهء كبود كه جز برنكى به پيروزه مناسبت ندارد مولانا كفته امروز اول سه روزه ديوانكى اصلى حقيقى است نه ديوانكى فرعى تقليدى چنان كه فيروزه جوهر اصلى است و بيروزه سنكى بىبها و اللّه اعلم بالصواب بيرون معروف و ضدّ درون و بعضى كفته‌اند بلده‌ايست بسند و از آنجا بوده است ابو ريحان بيرونى و اصحّ آنست كه برون نام قريه ايست از مضافات تون و در شمالى شهر تون واقع است چون متصل بدماغهء كوه است و دماغ را بتركى برون كويند آن قريه بدين نام موسوم شده بيرون‌سرائى زرى كه در غير دار الضرب سلطانى سكه زده باشند و آن را بيرونى نيز كويند نزارى كفته شعر به اول سينه با من همچو سيم پاك بنمودى * به آخر امتحان كردم ز بيرون سرا بودى بيرى با اول بثانى رسيده چنان كه مذكور شد فرش و كستردنى و رخت‌خواب است پز بكسر اول و سكون ثانى و زاى هوز بمعنى زده و پخته و پزنده باشد چنان كه مشك‌پز و خاك‌پز سعدى كفته شعر پيوند روح مىكند اين باد مشك‌پز و بتركى درفش را نامند خسرو دهلوى كفته ع سوزن هجوم ترا خلنده‌تر از پز بيژن با اول مكسور و ياى مجهول و زاى عجمى نام پسر كيو بن كودرز است و مادرش خواهر رستم زال بوده و بجلادت و شجاعت مشهور كرديده وقتى اهل ارمن از كثرت كراز بر حضرت پادشاه ايران شكوه بردند و پهلوانى خواستند كه بنياد آنها را براندازد بيژن مأمور شد و چون از ان راه استحضارى نداشت كركين ميلاد نيز با وى همراه شد بعد از وصول به مقصد و حصول مقصود در آن حوالى كه قريب به خاك توران بود به شكار رفته برحسب اقتضاى قضا منيژه دختر افراسياب در آن چمن بتفرج بهار آمده بود منيژه او را ديده و به دو عاشق كرديده ملاقات و مقالات در ميان آمده هنكام بازكشتن بخانهء پدر بيژن را مست افكنده در صندوقى حمل و بخانهء خود نقل كرد و بوصال او شادمان بود و بعد از اطّلاع افراسياب و قصد قتل بيژن بشفاعت پيران ويسه او را در چاهى محبوس داشتند كه قتل وى مشهور نكردد و منيژه را نيز از خانهء خود بيرون كرده بكدائى مىساخت و از رخنهء سر چاه قوت لايموتى به بيژن مىرسانيد چون كركين از پيدا شدن بيژن نوميد كرديد مراجعت كرد و كودرزيان سخت آشفته شدند و قصد قتل وى كردند شاه نكذاشت تا بعد از مدتى از حال او باخبر شدند و رستم در صورت تجّار بتركستان رفته او را از چاه برآورده بايران رسانيد و تفصيل اين قصه در شاهنامه منظوم است منوچهرى دامغانى كفته شعر شبى چون چاه بيژن تنك و تاريك * چو بيژن من ميان چاه آون ثريّا چون منيژه بر سر چاه * دو چشم من بر او چون چشم بيژن خواجه حافظ شيرازى كفته شعر شاه تركان چو پسنديد بچاهم انداخت * دستكير ار نشود لطف تهمتن چكنم حكيم خاقانى كفته چو بيژن دارى اندر چه مخسب افراسياب آسا * كه رستم در كمين است و كمندى زير خفتانش بيژه بر وزن ريزه بمعنى خالص و پاك و بيغش و خاص و خاصه و آن را ويژه نيز كويند و شواهد آن در حرف واو بيايد بيست بر وزن چيست عددى معروف كه دوده باشد و با ثانى مجهول مخفّف بايست باشد كه امر بايستادن است چنان كه وقتى در قطعهء كفته‌ام ع پس از آن كفت به دو خواهى رو خواهى بيست بيستاخ بكسر اول بمعنى كستاخ است كه مرقوم شد چنان كه امير خسرو كفته بسيار شد اين سخن فراخى * ز اندازه كذشت بيستاخى بيستار و باستار بمنزلهء فلان و به همان است كاهى با هم نويسند و كاهى جدا بيستكانى با كاف فارسى و الف كشيده بمعنى مواجب لشكريان و جيره و ماهيانه كه بچاكران مقرر كرده ماه به ماه دهند منوچهرى در مخاطبهء با فلك كفته شعر تو شاه بزركى و ما همچو لشكر * و ليكن يكى شاه بيكار دانى يكى را ز بن بيستكانى نبخشى * يكى را دوباره دهى بيستكانى بود فعل ديوانكان اين سراسر * بعمدا تو ديوانهء يا ندانى