رضا قلى خان ( هدايت )
201
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
منظوم است ديكر نام كتاب هندوان است كه آن را نامهء آسمانى خوانند امير خسرو كفته شعر زهى هندوى ثابت مانده در بيد * كه در محراب دارى روى امّيد كهء آن شد كه از بيدت برآرم * برايت سرخبيد و لاله كارم ديكر مخفف بويدست و بويد مخفف باشيد چنان كه فردوسى كفته شعر بايرانيان كفت بيدار بيد * ز پيكار دشمن هشيوار بيد بيداد بمعنى ظلم و ستم معروف است حكيم سنائى غزنوى كفته شعر فر انصاف و زيب شيد يكى است * بيخ بيداد و شاخ بيد يكى است ساختن راست شيد بر كردون * سوختن راست بيد بر هامون و نام شهرى بوده از تركستان و حصارى محكم كه كافور نامى جادوى بدخوى آدمىخوار مردمآزار در آن مستولى بوده رستم زال بدانجا رسيده او را كرفته كشت و شهر و قلعه را مفتوح ساخت وقتى كفتهام شعر خورد كافور پيشت پير زال چرخ از مردى * چو پيش پور زال دادكر كافور بيدادى بيد برك بر وزن ديك برك نوعى از پيكان تير باشد كه شبيه به برك بيد سازند شيخ نظامى كفته شعر بدى كر خود بود ديو سپيدى * به پيش بيد بركش برك بيدى حكيم اسدى كفته شعر به تيرى كه پيكانش بد بيد برك * فرو دوخت بر تارك ترك ترك بيدخ در برهان كفته بفتح اول بر وزن برزخ اسب جلد و تند و تيزخيز را كويند و بكسر اول هم كفتهاند و مؤلف كويد اين لغت بباى عربى غلط است و تصحيفخوانى كردهاند و هيدخ بهاء و بياى تازى بمعنى اسب جلد و تيز است و در حرف ها خواهد آمد بيدخام بكسر ثالث عود خام را كويند بيدخت بر وزن كيمخت با ياء مجهول ستارهء زهره را كويند و ظنّ مؤلف آنست كه آن نيز هيدخت بوده مانند بيدخ تصحيف خوانى شده چه دخت بمعنى دختر است و هى بمعنى خوب است يعنى دختر خوب و ناهيد يعنى دختر نار پستان نيز مؤيّد اين قول است پس اصل درين لغت هيدوخت بوده چنان كه رسم است يك دال را حذف كردهاند هيدخت شده و تصحيف بيدخت كرديده بيدخت يعنى بيدختر و در اينجا اين معنى مناسب نيست بيدستر با اول مكسور و ياء مجهول و دال مفتوح بسين زده و تاء فوقانى مفتوح نام حيوانى است شبيه بسك كه خايهاى آويخته دارد و بيشتر در آبها متكون شود و كاهى نيز به خشكى آيد و در آفتاب بخسبد جمعى بر لب آبها و درياها در حفرهء كمين كنند چون وى بيرون آيد و بخسبد برخيزند و چوبى بر وى زنند وى بيفتد و خصيتين او را بريده ببرند و او را سك آبى كويند و بتركى قندز نامند و خصيهء او را بپارسى كند بيدستر خوانند چه كند بمعنى خايه است و عربان كند را به جند معرب كردهاند و آن در دواها به كار رود و در دفع امراض بلغمى و سودائى مفيد است خاقانى در هجا كفته شعر بىنام همكنانش چو بيدستر خصى بيد تبرى بيد معروف است و تبرى منسوب به تبرستان و كفتهاند بيد بر هفدهكانه است و اين يكى از آن هفدهكانه است و بعضى بمعنى بيد مولّه و بعضى بمعنى بيدمشك كفتهاند علىاىّحال ظهير الدّين فاريابى كفته شعر مجلس بزم بياراى كه آراستهاند * نقشبندان طبيعت رخ كلبرك طرى همچو مستان صبوحى همه افتان خيزان * شاخهاى سمن تازه و بيد تبرى بيدر نام ولايتى بوده در هند كه دار الملك دكن حساب مىشده احمد شاه بهمنى بنام خود احمدآباد ساخته دار الملك كرد و او را ولى مىناميدند بدرويشان اخلاص و ارادت مىورزيده خاصه با سيد نور الدين نعمة اللّه ولى كه در كرمان مىزيسته و آثار مرقد و باركاه ماهان از جانب احمد شاه برپا شده و كتاب جوك را نيز به حكم احمد شاه نظام الدّين پانىپتى به زبان پارسى ترجمه كرده پس از دوازده سال در سنه 8308 دركذشته بيدكياه بمعنى كنكر در برهان آورده و آن نوعى از حرشف است كه خارهاى آن را زده بپزند و بخورند بيدلا بياى مجهول و دال مكسور بمعنى هذيان و سخنان پريشان بىمعنى كه بيدلانه كفته شود يعنى دل از آن خبردار نباشد و در اين زمان اينكونه سخنان را احمد نام كردهاند حكيم نزارى قهستانى كفته شعر سخن جاى دكر بردم از ان سردى بيفتادم * نشايد بيدلا كفتن بيا تا بكذرم زينها بيدمال بر وزن نيكحال پاك كردن زنك از شمشير و خنجر و آينه و ساير اسلحه به چوب بيد يا چوب ديكر و اين لغت در ميان