رضا قلى خان ( هدايت )

197

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و كفته‌اند نام ولايتى است نامعيّن مؤلف كويد شايد ابهر باشد و اللّه اعلم بهرا بر وزن صحرا بمعنى از جهت چيزى و براى چيزى كفته‌اند و همان براى خواهد بود بهرام نام فرشته‌ايست كه محافظت مردم مسافر به او محوّل است و بر امور و مصالحى كه در روز بهرام واقع شود موكل و روز بيستم از هر ماه شمسى را نيز كويند و نام ستارهء كه بعربىّ مريخ خوانند آمده كه مكان او پنجم آسمان است و اقليم سيم را به او منسوب كنند حكيم سنائى كفته شعر فلك خامس آن بهرام است * آنكه در فعل و راى خودكام است و بمعنى روز بيستم ماه شمسى حكيم فردوسى كفته و ستاره را نيز منظور كرده شعر ز بهرام كردون به بهرام روز * ولى را بساز و عدو را بسوز ديكر نام پادشاه بزرك ذى شوكت بوده پسر يزدكرد بزه‌كار كه به بهرام كور مشهور شده شيخ نظامى در آن مقام كه بهرام كور با اسب به زمين فرورفت كفته شعر هر جسد را كه زير كردون است * ما در خاك و مادر خون است مادر خون به پروردش بناز * ما در خاك و استاند باز كرچه بهرام را چو مادر بود * مادر خاك مهربان‌تر بود خواجه حافظ كفته شعر كمند صيد بهرامى بيفكن جام‌جم بركير * كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه كورش بهرام نام در سلسلهء پادشاهان عجم متعدد بوده‌اند در زمان هرمز بهرام چو بينه داعيهء پادشاهى ايران حاصل كرد بهرام‌تل بمعنى تل بهرام است و نام مناره‌ايست كه بهرام چو بينه كه بواسطهء بسيارى خشكى و لاغرى تن اين لقب يافته بود از جانب هرمز بجنك سپاه تركستان رفت از سرهاى تركان منارهء برساخت و بنام او موسوم و مشهور شد فردوسى كفته ع جهانجوى چو بينه دارد لقب و در باب تل بهرام كفته شعر همان جاى را نامداران يل * همى خواندنديش بهرام تل و اللّه اعلم بهرامه بر وزن شهنامه ابريشم پيله را كويند چنان كه كفته‌اند شعر كفن حلّه شد كرم بهرامه را * كه ابريشم از جان كند جامه را و ديكر بمعنى بيدمشك باشد و آن را كربكو نيز كويند چه بدست كربه شبيه است در برهان بمعنى جامهء سبز نيز آورده و بهرامج معرب بهرامه است كه بيدمشك باشد بهرامن بر وزن تردامن بمعنى ياقوت سرخ است و آن را بهرمان نيز كويند حكيم خاقانى كفته شعر نورمه از خاك كند سرخ كل * قرص خور از سنك كند بهرمان حكيم قطران كفته شعر از رضاى او شود چون بهرمان سرخ سنك * وز خلاف او شود چون مردم مسحور حور ديكر بمعنى بافته‌ايست ابريشمى لطيف و نازك و به همه رنك شود حكيم ازرقى كفته شعر آن آب نيلكون معكن كمان برى * ماليده كرته‌ايست ز پيروزه بهرمان حكيم مختارى غزنوى كفته شعر حلّه‌بافى كرد در سيماب سيما كاركاه * نقشبندى كرد در پيروزه پيكر بهرمان و بيشتر در رنك سرخ استعمال شود كه در اطفال پوشانند چنان كه حكيم فرخى كفته شعر كلستان بهرمان دارد همانا شير خوارستى * لباس كودكان شيرخواره بهرمان باشد ديكر بمعنى كل معصفر است كه آن را خسك و كاژيره نيز خوانند امامى هروى كفته شعر آن نكر كز تاب لعل و تاب ياقوتش شده * آب كردون آتش و نيلوفر او بهرمان ديكر بمعنى غازه و كلكونه كه بر عارض عروسان مالند آمده خسرو دهلوى كفته شعر چنانست نكبت چرخ از ولايتش معزول * كه بهرمان عروسانست خنجر بهرام رشيدى كفته بدين دو معنى اخير عربى است و بر وزن اهرمن بمعنى ياقوت نيز آمده بهرمه بفتح اول و ثالث و رابع دست‌افزار نجّاران كه بدان چوب و تخته سوراخ كنند و به عربى مثقب خوانند بهروج و بهروجه و بهروز و بهروزه بكسر اول و واو مجهول نوعى از بلور كبود است كه كم‌بها و برنك پيروزه است مولوى معنوى كفته شعر چنان مستم چنان مستم من امروز * كه پيروزه نمىدانم ز بهروز و بمعنى كندر هندى نيز در برهان آمده بهره‌بر بمعنى شريك و انباز است كه قسمت خود را برد بهره بود بمعنى علّت و سبب چيزى كه واسطهء بودن او باشد بهرزام بفتح اول نام فرشته‌ايست كه پروردكار كوهر لعل باشد و به عربى پروردكار را ربّ النّوع خوانند و لعل معرب است و اصل آن به فارسى لال است و در حرف لام آورده خواهد شد بهزاد به وزن بهرام نام يكى از پسران جمشيد جم بوده حكيم و فرزانه خوى ديكر بمعنى نيك ذات و خوش‌فطرت آمده و نام اسب بوده چنان كه حكيم اسدى طوسى كفته شعر برانكيخت شبرنك بهزاد را * كه بكذاشتى روز تك‌باد را بهش بفتح اول و سكون ثانى و شين قرشت نام ميوهء