رضا قلى خان ( هدايت )

198

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

درختى است كه صمغ آن را مقل كويند وقتى كه تر و تازه باشد و چون خشك شود و قل خوانند برهان كفته بسيار لذيذ است بهشت‌كنك نام شهرى بوده كه افراسياب تعمير كرده و دار الملك او بوده و آنجا را كنك دز نيز مىكفته‌اند چون كيخسرو و سپاه ايران بدنبال او بتركستان رفتند او به كنك دز رفته بحفظ خود كوشيد چنان كه فردوسى كفته شعر از آنجاى كه رفت ببهشت كنك * حصارى پر از مردم و جاى جنك و در برهان كويد نام قلعه‌ايست در شهر بابل و همانا منظور او كنك دژ هخت بوده كه بيت المقدس باشد و در حرف كاف خواهد آمد بهشتى منسوب به بهشت حكيم دقيقى كفته شعر درافكند اى صنم ابر بهشتى * چمن را خلعت اردى بهشتى و كنايه از جوانان خوش‌صورت و خوب‌روى و مردمان مؤمن خداجوى و بمعنى بكذاشتى است خواجه حافظ كفته شعر من آن زمان طمع ببريدم ز عافيت * كادم بهشت روضهء دار السلام را يعنى بكذاشت بهك بر وزن ملك نام علّتى است كه پوست تن آدمى سپيد شود و آن را معرب كرده بهق خوانند به‌كزين بكسر اول و ضم كاف فارسى انتخاب بر انتخاب را كويند يعنى از چيزهاى كزيده بهترها را باز بكرينند و بمعنى صرّاف و نقاد كه سيم سره و ناسره را از يكديكر باز شناسد و بهتر را بكزيند و به عربى آن را نقاد و ناقد خوانند و به فارسى سيم كزين و درم كزين نيز كفته‌اند و مؤلف وقتى كفته‌ام شعر بنشيند اكر بر رهش دمى * بينى بدمى كشته ره‌نشين ايوانش چو سطح درم‌سرا * دامانش چو نطع درم كزين بهل بكسر اول و دويم يعنى بكذار و امر بكذاشتن است و عرب نيز بدين معنى استعمال كرده اما بفتحتين بله كه مقلوب بهل است بمعنى بكذار استعمال نموده و بر اين قياس بهشت و نهشت و نمىهلد و امثال آن بسيار استعمال شده بهله با لام بها زده پوستى باشد كه بتركيب پنجهء دست دوزند و مير شكاران چرغ و باز در دست كشند بهمون بر وزن مهمون مرادف فلان است چنان كه كويند فلان و بهمون بهمن بمعنى عقل اول است كه آن را صادر اول كويند و بمعنى راست كفتار و راست كردار و كوچك بسياردان و درازدست و ابر بارنده و نام بهمن پسر اسفنديار بن كشتاسب كه به اين صفات متصف بوده بسبب تيّمن بهم نامى فرشته كه مصالح روز بهمن به او متعلق است بدين نام ناميدند منوچهرى كفته شعر شنيدستم كه بر پا ايستاده * به زانو مىرسيدى دست بهمن رسد دست تو از مشرق به مغرب * نه ز اقصاى مداين تا بمدين زعم محقّقين اينست كه نسبت درازدستى اجراى حكم و طول و وسعت ملك او بوده زيرا كه بر اكثر ولايات از ايران و عرب و ايتاليا و يونان دست يافته پادشاهى بزرك كرديده با آنكه تربيت از رستم و زال يافته بود بخونخواهى پدرش بزابلستان رفته فرامرز را كشته و زال را در قفس كرده بشفاعت بشوتن كه وزير و عاقله‌اش بوده در كذشته و از آنجا بركشته مدت صد و دوازده سال باستقلال تمام پادشاهى كرده ساسان پسرش تارك دنيا و خورد بوده ناچار دختر خود هما را كه شايستهء شهريارى بوده پادشاهى ايران داده دركذشت و او را اردشير لقب بوده چنان كه فردوسى كفته شعر چو كشتاسب روى نبيره بديد * شد از آب ديده رخش نابديد به دو كفت اسفنديارى و بس * نمانى جز او را بكيتى بكس ورا ديد روشندل و يادكير * از آن پس همىخوانديش اردشير جشن دويم بهمن ماه منسوب به بهمن است چنان كه منوچهرى كويد شعر رسم بهمن كير و از نو تازه كن بهمنجنه حكيم عنصرى كفته شعر خدايكانا كفتم كه تهنيت كويم * بجشن دهقان آئين و زينت بهمن چنان كه ديدم آئين تو قوى تر بود * بدولت اندرز امين خسرو و بهمن ديكر نام نباتى است كه كل كند و آن را بهمن سرخ و سفيد نامند و فارسيان آن را بخورند و مفيد دانند و چون در ماه بهمن رويد و كل كند بدين نام ناميده شده حكيم خاقانى كفته شعر چون زال بستهء قفسم ناله زان كنم * تا رحمتى بخاطر بهمن درآورم نىنى كه با غم است مرا انس لاجرم * بهمن صفت بهار به بهمن درآورم نشكفت اكر چو آهوى چين مشك بردهم * چون سربخورد سنبل و بهمن درآورم امير خسرو در صفت جنك كفته شعر بدان‌سان كه شد روى صحرا سراسر * پر از بهمن و لعل و خون سياوش و ديكر نام ملكى است كه تسكين دهد و موكل باشد بر اكثر چهارپايان و تدبير امور ماه بهمن و روز بهمن كند چنان كه فردوسى كفته شعر كه امروز