رضا قلى خان ( هدايت )

196

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

تا عالم از بهار شود چون بت بهار * راى تو باد كوهر انصاف را فروغ روى تو باد عالم اسلام را بهار حكيم عنصرى كفته شعر بهار زينت باغى نه باغ بلكه بهار * بهار خانهء مشكوى و مشكبوى بهار و بمعنى يك تنك بار نيز آمده حكيم فرخى كفته شعر بهر ما دحى مال بخشد جهانى * بهر زايرى سيم بخشد بهارى و ديكر بمعنى كلى است كه آن را كاو چشم كويند و با اول مكسور نام ولايتى است از ملك هندوستان بر شرقى دهلى كه دار الملك او را نيز بهار خوانند چون از آنجا بكذرند به بنكاله رسند امير خسرو دهلوى كفته شعر كرانى سپهشن بسكه سوى شرق افتاد * فرود كشت بهار و بلند شد غزنين و نام قلعه‌ايست بتركستان و به آن منسوبند اتراك بهارلو و قبيلهء بهارلو در افشار نيز مىباشد و در ايلات پارس نيز ايل بهارلو موجود است و كفته‌اند شعر تن پى سپر آن سركو خواهد بود * دل در مشكن طرّهء او خواهد بود هر لحظه بجلوه نوبهارى دكر است * اين ترك پسر بهارلو خواهد بود بهار بشكنه بفتح اول و كسر چهارم و كسر باء و شين و فتح كاف و نون نام نوائى است از موسيقى چنان كه منوچهرى كفته شعر مطربان ساعت بساعت بر نواى زير و بم * كاه سروستان زنند امروز كاهى اشكنه كاه زير قيصران و كاه تخت اردشير * كاه نوروز بزرك و كه بهار بشكنه بهار خانه بمعنى بتخانه در شعر عنصرى كذشت بهار خوش بفتح خاى نقطه‌دار و سكون و او در جهانكيرى و برهان بمعنى كوشتى باشد كه آن را نمكسود نموده خشك نمايند و براى زمستان نكهدارند و به عربى آن را قديد خوانند درين صورت بفتح خاء كه صاحب برهان كفته غلط است بهار خوش بمعنى بهار خشك خواهد بود يعنى در بهار خشك مىكند و نمكسود مىكند براى زمستان به‌افتاده بمعنى بهبود بيمار است يعنى خيريّت و به بودن به‌آفرين نام خواهر اسفنديار بن كشتاسب است كه ارجاسب اسير كرده بروئينه و زبرد و اسفنديار به آنجا رفته ارجاسب را كشته خواهر را بركردانيده ببلخ آورد و او را به‌آفريد نيز مىكفته‌اند بهاكير و بهادر با كاف فارسى مكسور و واو و راى مفتوح در دويم بمعنى چيزى بسيار قيمة و پربها آمده بهبهان بكسر باى بها زده و فتح باى ثانى نام شهركى است از بلاد فارس بجانب عربستان كه در نزديكى رودخانهء خير آباد واقع شده و آن ولايت بيشتر كوهستان و رعاياى آن طوايف الوارند و آن كوهستانات را كوهكيلويه كويند و قلعهء كل و كلاب در قلعهء خدا آفرين است در آنجا از سنك و تنك تكاو كه معدن موميائى خوب است از مضافات بهبهان و از آن شهر علماى معروف برخواسته‌اند چون از كرمسيرات است نارنج بزرك ممتاز در آنجا به عمل مىآيد و نام شهر آن پارسى و بمعنى به از بهستران است بهت بفتح اول و ثانى و قول برهان نوعى از طعام خوردنى است در فرهنكها نديده‌ام بهترك با تاى قرشت بر وزن اسپرك نام سالى است كه پارسيان پيش از ظهور اسلام از كبيسهء يك‌صد و بيست سال يك سال كه سيزده ماه مىبوده اعتبار نموده بودند و اين سال را در زمان هر پادشاه كه واقع مىشد مايهء شوكت و عظمت او مىدانستند و او را از سلاطين بزرك مىشمرده‌اند و عقيدهء ايشان چنان بوده كه اين سال جز در زمان پادشاهى بزرك واقع نمىشود چنان كه در زمان نوشيروان عادل واقع شد و در آن سال در اردى بهشت واقع كرديد شهريارى كفته شعر ز دور چرخ ترا عمر آن‌قدر بادا * كه بهترك سزدش عمر نوح و صد چون آن و بر حسب تركيب بمعنى بهتر كوچك است شيخ سعدى كفته شعر زخم فرهاد بهترك مىبود * كرنه شيرين نمك پراكندى به دين بكسر اول يعنى دين خوب و پارسيان آئين و كيش خود را به دين خوانده‌اند و دين لغتى است پارسى كه عرب نيز به همين معنى استعمال كرده و عرب و عجم در بعضى لغات مشاركت دارند و از آن جمله‌اند دين و تنور و خمير و دينار و درهم و كنز و زمان و غير هم و بهروز و روز به نام پارسى سلمان بوده كه بعد از اسلام سلمان نام يافته بهر و بهره بفتح اول در هر دو صورت بمعنى نصيب و قسمت و بمعنى براى نيز آمده حكيم اسدى طوسى كفته شعر چو سيصد هزار از پى باج بود * كز آن پنج يك بهر مهراج بود هم او كفته شعر شب و روز بر چار بهره بپاى * يكى بهره دين را به پيش خداى دويم بار را نيز فرجام را * سيم بزم را چارم آرام را امير خسرو دهلوى كفته نه از من ريخت است اين زهر بر تو * كه اين بود است بهر از دهر بر تو