رضا قلى خان ( هدايت )
190
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بنسيك با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى معروف و فتح سين مهمله كژ را كويند كه آن نوعى از ابريشم زبون و فرومايه است بنىّ بضمّ باء و كسر نون چيزى كه از كل يا كچ سازند و دو چوب به شكل رقم هفت در آن قايم كنند بجهة نقادى ابريشم سنجر بجهة زنجيرى كه در پاى او كرده بودند كفته شعر زال فلك كلاوهء ژوليدهء فكند * نقاد شعر را بفسون بر بنىّ پاى نمايش سى و پنجم در باى ابجد با واو بو بضمّ اول و سكون ثانى مجهول معروف است كه رايحه باشد و بمعنى اميد و آرزو آمده حافظ در اين بيت رعايت هر دو معنى كرده و كفته شعر ببوى زلف تو با باد رازها دارم * اكرچه عيب كنندم كه باد پيمائيست همچنين كفته شعر ببوى نافهء كاخر صبا زان طره بكشايد * ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها بوى و بويه نيز بمعنى بوى است كه آرزو باشد انورى كفته شعر اى در حرم جاه تو امنى كه نيايد * از بويهء آن خواب خوش آهوى حرم را حكيم قطران كفته شعر مرا بويهء شهر تبريز خاست * بجان اندرون آتش تيز خاست و مخفف بود و باشد و بوم و باشم و بوى و باشى و ببوى و بباش نيز آمده و بر اين قياس ضدّ ببو كه بنو خواهد بود و بمعنى باشد پير جمالى اردستائى كفته شعر كى بو كه سر زلف ترا چنك زنم * صد بوسه بر آن لبان كلرنك زنم پيمان پرير خان سنكين دل را * در شيشه كنم پيش تو بر سنك زنم شيخ روزبهان فارسى كفته شعر تا كبر نشى با تو بتى يار بنو * ور كبرشى از بهر بتى عار بنو آن را كه ميان سته بزنّار بنو * او را بميان عاشقان بار بنو حكيم خاقانى كفته پاى نهم در عدم بو كه بدست آورم * همنفسى تا كند درد دلم را دوا كمال الدين بندار رازى كفته شعر مىفراز آور كه بهرهء مى برى * مى نشاط افزاى شادى آورى هركجا كه مى بنو شادى بنو * اين جهان را خرّمى با مىدرى و كاهى بجاى بنو كه بمعنى نباشد است نمىبو نيز مىآورند يعنى نمىشود بابا طاهر همدانى بپارسى درى كفته شعر دلى ديرم كه بهبودش نمىبو * نصيحت مىكرم سودش نمىبو ببادش مىدهم نش مىبرد باد * بر آذر مىنهم دودش نمىبو و بو بخلاف نبو كه بمعنى نباشد است بمعنى باشد آمده چنان كه هم بندار رازى بپارسى درى كفته شعر در ايلخى شاه اسب كرّوك دبو * در قافله پير اشتر لوك دبو آن اشتر پير و اسب كروك دبو * اين در باميد مىزنم بوك دبو و بوك مخفف بود كه يا باشد كه است و در مقام خود خواهد آمد و بوى بمعنى باشى چنان كه حكيم سنائى كفته شعر حاضر آنكه بوى كه در مأمن * حاضر دل بوى نه حاضر تن و ببوى نيز بمعنى بباش است چنان كه فردوسى كفته و دو معنى منظور كرده و كفته شعر مرا كفت شاه يمن را بكوى * كه بر كاه تا مشك بويد ببوى چه امر بمعنى بوئيدن نيز كرده چنان كه سعدى كفته شعر هركه نشنيد است هركز بوى عشق * كو به شيراز آى و خاك ما ببوى شيخ ابو سعيد ابو الخير بمعنى باشم كفته شعر كر مرده بوم ز عشق تو سالى بيست * تا ظن نبرى كه خاكم از مهر تهى است چون دست به خاك من نهى كوئى كيست * آواز دهم كه بندهام فرمان چيست و بفتح اول پوست شتر بچهء پر كاه كرده را كويند كه پيش ناقهء بچه مرده برند تا بكمان فرزند خود كه زنده است بدوشنده شير دهد بوا بضم اول و ثانى بالف كشيده مخفف بواو باشد يعنى بادا بواد بضم اول بمعنى باشد است و اين الف الف تمنى و دعاست چنان كه شواد يعنى ان شاء اللّه شود مثال بماناد و نماناد كه در دعا و نفرين كويند و بميراد و نميراد كه سعدى كفته شعر آلهى دشمنت جائى بميراد * كه هيچش دوست بر بالين نباشد بوارد بكسر اول و ثانى بالف كشيده بر او دال بىنقطه زده در برهان بمعنى ترشى ضدّ شيرينى آورده در ديكر كتب نديدهام و اللّه اعلم بواس بر وزن اياس بمعنى محنت و رنج و سختى در برهان آورده و همانا عربى است بواشه بفتح اول بر وزن تراشه چار شاخ دهقانان را كويند و آن چند چوب است به قدر كف دست و انكشتان و دسته نيز دارد كه دهقانان بدان غلهء كوفته را بر باد دهند تا از كاه دانه جدا شود و آن را به عربى مدرى خوانند بوان بر وزن جوان محلّى است در حوالى ذر سفيد فارس به خوبى معروف چنان كه يكى از جنّات اربعهء دنيا شمارند بوانات هم بلوكى بفارس مىباشد بوب بر وزن خوب بمعنى فرش و بساط خانه است كه