رضا قلى خان ( هدايت )

191

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

آن را انبوب نيز كويند رودكى كفته شعر روز ديكر شاه بزم‌آراست خوب * تختها بنهاد و بركسترد بوب و بلغت درى نيز بوب و كوب بمعنى حصير مىباشد بوبا بضم اول در برهان بمعنى آشى كفته كه از كوشت بز كوهى پخته باشند و آن بهر دو باست در فرهنكها نديده‌ام بوباش بضم بمعنى قديم و جاويد و هميشه و سرمد و جاويدان و كنايه از بود و جود و جب يعنى هستى خداى كه بوده باشد و اين لغت از فرهنك دساتير فارسى نقل شده است بوبرد بضم اول و ثالث بلبل را كويند مولوى كفته شعر نمىدانى كه سيمرغم كه كرد قاف مىپرّم * نمىدانى كه بو بردم كه دو كلزار مىكردم و آن را بوبردك نيز كفته‌اند كنايه از آنكه بوى كل را استنشاق و استشمام مىكند بوبك بضم باء و واو مجهول بمعنى دختر دوشيزه است يعنى بكر بوبو و بوبك و بويش و بويه هر چهار لغت بمعنى هدهد است و آن مرغى است معروف و بوبو آواز هدهد را نيز كويند چنان كه كوكو آواز فاخته را كويند شمس فخرى كفته شعر به دارائى كه از انعام عامش * بود طوق حمام و تاج بوبه كه پيش از حد و از اندازه دارم * بدركاه شهء آفاق بويه و همانا فخرى يوبه را بدل بويه دانسته نزارى كفته شعر وصال بلبل با كل هنوز نابوده * نحيره شور برآورده شانه سر بوبو و شانه سر هدهد را كويند چنان كه ميرزا ابو القاسم فرهنك كه از شعراى عهد است در مسمّط بهاريه كفته شعر يكى تنك زره شانه سرك كرده به بربر * بسر مغفر و بر مغفر او ابلق پربر تو كوئى كه يكى دختركى چون بت بربر * زده شانه به دو كيسوى چون عنبر تر بر پس از شانه زدن شانه فروهشته بسر بر * كه تا زود بيابد چو بجويدش دكر بار حكيم منوچهرى دامغانى كفته بوبوك پيكى نامه زده اندر سر خويش * نامه كه باز كند كه شكند بر شكنا من نيز كفته‌ام شعر تاج هدهد زانكه كن پاى طاوسان نكر * عدل نبود كارهاى كنبد نيلوفرى و آن را مرغ سليمان نيز خوانند كه از سبا خبر بلقيس به سليمان آورد چنان كه شيخ سعدى اشارت كرد ع مرغ سليمان چه خبر از سبا رشيدى كفته پوپ بهر دو باى پارسى كاكل مرغان است كه چون تاج نمايان باشد و چون هدهد تاج دارد بدين نام ناميده شده بوته بضم اول و ثانى مجهول و فتح تاى قرشت رستئنى و درخت پر شاخ و بركى را كويند كه پر بلند نشود و به زمين نزديك باشد چنان كه خار را بوته خار كويند و كلها و رياحين نزديك به زمين را نيز كفته‌اند و ديكر بمعنى نقاشى بر صفحهء آينه و محبره كه قلمدان كويند و امثال آن از لباس و شال كنند و آن را كل و بوته كويند ديكر بچهء آدمى و ساير حيوانات را كويند عموما و بچه شتر را خصوصا و نشانهء تير را نيز بوته كويند چه در امثال است كه بوتهء ملامت شديم كنايه از بن باشد كه هدف تير ملامت شده‌ايم ديكر بمعنى ظرفى كه زركران سيم و زر در آن كدازند و بكاف عجمى كاه نيز كويند حكيم اسدى در صفت چشمه و صافى آب آن كفته شعر يكى چشمه چون چشم روشن برنك * چو از آينه پاك بزدوده زنك تو كفتى يكى بوته بد ساخته * به جوش اندران سيم بكداخته ديكرى كفته شعر نه در غنچه كامل شود پيكر كل * نه در بوته ظاهر شود صفوت زر ز احداث چرخ است تهذيب مردم * چو از زخم خايسك تيزى خنجر و بوته خاك كنايه از قالب انسانى است دبونه را اعراب معرّب كرده بوتقه كويند بوتيمار بر وزن موسيقار نام مرغيست كه بر لب آبها نشيند و آب نخورد كويند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود و اين مثل شده و آن را مرغ غم‌خورك و غصه‌خورك كفته‌اند شيخ سعدى كفته شعر ازين درخت چو بلبل بدان درخت نشين * بدام دل چه فروماندهء چو بوتيمار حكيم سنائى كفته در هواى صفا چو بوتيمار * دردت ار هست كو صفير مباد همو كفته در هواى زمانه مرغى نيست * چمن عشق را چو بوتيمار من نيز كفته‌ام ويحك اى شاهباز عرش شكار * چه فروماندهء بدين مردار بيش بودى بمعنى از سيمرغ * چون به صورت كمى ز بوتيمار بوج و بوش بفتح و بجيم پارسى و شين معجمه بمعنى خودنمائى و كر و فر آمده شيخ عبد الله انصارى فرموده كه جنيد پيرى متمكن بوده او را بوج بوش نبوده يعنى خودبينى نداشته بوجپا بكسر جيم با باى پارسى بلغت زند و پازند خيار با درنك را كويند بوحا با حاى بىنقطه كياه ماه و پروين را كويند كه بيخ آن را به عربى جدوار خوانند و فارسى آن ژدوار است و اين لغت از برهان نقل شد ولى يونانى است نه پارسى