رضا قلى خان ( هدايت )

184

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

زند چرخ چه آواز دهى * تكبير كند چو رزم را ساز دهى آن را كه بدست خويش بكماز دهى * اقبال كذشته را به دو باز دهى حكيم فردوسى كفته شعر تو با اين سواران ايا ارجمند * بياراى دل را به بكماز چند هم او كفته به بكماز بنشست يك روز شاه * هميدون بزركان ايران سپاه ديكر كفته شعر يكى بزم شاه آنكهى ساز كرد * سه روز اندران بزم بكماز كرد و در برهان بفتح اول بمعنى غم و اندوه آورده بكند بر وزن فكند بفتح اول و ثانى بمعنى آشيان و آشيانهء مرغانست بكنك بر وزن لكلك حيوانى است دم‌بريده چنان كه كذشت بكنى بفتح اول و سكون ثانى و نون بتحتانى رسيده شرابى باشد كه از برنج و ارزن وجود امثال آن سازند و بوزه نيز كويند و به عربى نبيند خوانند حكيم نزارى قهستانى كفته شعر مست كشتم ز جرعهء بكنى * شد مزاجم ز بنك مستغنى بكه و بكاه يعنى بوقت و كاه سحر و صبح و بيكاه وقت غروب و شام را كفته‌اند حكيم فرخى كفته شعر بامدادان بكاه آمد با روى چو ماه * آنكه آراسته زو كرد دهر روز سياه مولوى معنوى در صفت غروب كفته شعر بيكاه شد بيكاه شد * خورشيد سوى چاه شد خيزيد اى خوش طالعان * كاه طلوع ماه شد نمايش سى و سيم در باى ابجد با لام بل بفتح اول و سكون ثانى پاشنهء پازا كويند و آن را بباى پارسى نيز آورده‌اند چنان كه فردوسى كفته شعر دريغ آن برو برز و بالاى تو * ركيب دراز و پل و پاى تو و بكسر اول مخفف بهل است شرف شفروه كفته شعر مرا كفتى بكو حال دل خويش * دلت خون مىشود بل تا نكويم و عرب نيز بهل را بهل بفتح اول استعمال كرده كه يك معنى آن كذاشتن است چنان كه بهل يعنى بكذار عجم نيز بهل را مخفّف‌تر كرده بتا كفته‌اند چنان كه مرقوم شد و بضم اول بمعنى بسيار است مانند بلهوس يعنى بسيار هوس و بلكامه ليكن مفرد مستعمل نشده رودكى كفته شعر در پيش خود آن هجر چو بلكامه نهم * پروين ز سرشك خويش بر جامه نهم و بعضى كفته‌اند كه صحيح بوالهوس و بوالكامه و اين از باب كنيت‌هاست كه در محاورات عرب مستعمل بمعنى ملازم شئى است پس بوالهوس و بوالكامه كسى كه ملازم هوس و كام خود باشد چنان كه عرب ابو تراب و ابو الفضل و مانند آن كويند و مراد مقارنت و ملابست تراب و فضل و مانند آن كنند چنان كه در فرهنك سامانى كفته رشيدى كفته كه در فرس اين اعتبارات بعيد است و در عربى صحيح با آنكه بلكنجك و بلغاك و امثال آنكه بيشتر مىآيد ازين بابست چه اعتبار كنيت در آنها درست نيست چه بلفغده بكسر باء است مخفف بيلفغده بمعنى بيندوخته چنان كه سامانى كفته كه الفغده اندوخته و چون حرف واو به دو مقارن شود الف بيا بدل كردد و بلغاك بضم غوغا و آشوب بسيار چه غاك بمعنى غوغا باشد خسرو دهلوى كفته شعر بكيتى كشت بلغاكى بديدار * كه مردم در زمين در رفت چون مار و بلغاكيان يعنى مفتّنان و واقعه‌طلبان ز اين لفظ در تاريخ فيروز شاهى بسيار استعمال يافته بلغندر و بلغونه و بلغار در محل خود خواهند آمد بلابه بكسر اول بر وزن كلابه بمعنى هرزه كوى و نابكار و بدكاره و بيشتر اين لفظ بر زنان اطلاق شود و بلا به بفتح افاده معنى عجز و تضرّع كند چه لابه بحذف باء بمعنى عجز و انكسار است ع بلا به كفتمش اى روز من چو زلف توتار بلاج بفتح اول بر وزن رواج كياهى است كه از آن بوريا سازند و بوريا را نيز كويند بلادر بر وزن بهادر با درختى است كه در دواها به كار برند بعضى كويند نام آن درخت است و بمعنى زرّينه و پيرايهء زنان نيز آمده و آن را بلادور نيز كفته‌اند و بلادور به فارسى تصّدقاتى كه بلاى رفع بلا دهند استعمال مىشود بلاده همان بلابه است كه مرقوم شد بلار بر وزن بهار آذربويه باشد و آن بيخ خاريست كه اشنان كويند بلارج بفتح اول و رابع و سكون جيم پرنده‌ايست كه او را لكلك كويند بلارك بر وزن تبارك نوعى از پولاد جوهردار كه از آن شمشير كنند و بمعنى جوهر شمشير نيز كفته‌اند حكيم عثمان مختارى كفته شعر بلارك نام ياقوتى است آن الماس در مينا * كه ديده زمردين شاخى كه باشد ميوه مرجانش زمين خيرى لباس آيد هوا نيلى سلب كردد * اكر از حلهء كحلى كند در حرب عريانش بسا كز رنج دشمن را همى ناليد جان در تن * در آن ساعت كه آهنكر همى ماليد برسانش و بمعنى جوهر شمشير كفته‌اند شعر بلارك چنان تافت از روى تيغ * كه در شب ستاره