رضا قلى خان ( هدايت )
185
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
ز تاريك ميغ * درافشان يكى تيغ چون چشم هور بلارك بر او تافت چون پرّ مور و آن را پلالك بتبديل پا و راء نيز كفته شيخ نظامى كفته شعر به دريا چون زند تيغ پلالك * بماهى كاو كويد كيف حالك بلاژ بكسر اول و زاء فارسى بمعنى بىسبب و بىجهت آوردهاند بلاساغون با سين بىنقطه و غين نقطهدار نام شهرى بزرك بوده در تركستان نزديك بكاشغر و افراسياب در آن شهر مىزيسته تا زمان سلطنت كور خان در تصرف اولاد افراسياب بوده مولوى كفته شعر كوئى ببلا ساغون تركى دو كمان دارد * كر زين دو يكى كمشد ما را چه زيان دارد ديكرى كفته ع خطر جفت خطا كردد * بلا يار بلا ساغون من نيز در غزلى كفتهام ع اى ترك بلا ساغون * اى دلبر فرغانه و همانا اين لغت تركيست ولى در اشعار شعرا استعمال شده و تركان آن را قوباليغ خوانند بلاش بر وزن تلاش نام پسر فيروز پادشاه عجم بوده و شهرى ساخته كه بنام او موسوم بوده و آن را بلاش كرد مىكفتند كويند در چهار فرسنكى مرو شاهيجان بوده است بلال تبديل همان بلار است كه آن را اشنان و چوبك كويند بلبكه در برهان بفتح اول و باى ابجد و كاف و سكون ثانى بمعنى كره و مسكهء تازه آورده است در فرهنكها نيافتم بلبله بفتح اول و ثالث و لام و سكون ثانى كوزهء لولهدار را كويند و بمعنى صدا و آواز صراحى نيز آمده حكيم خاقانى كفته شعر در بر بلبله فواق افتد * كز دهان آب احمر اندازد هم او كفته در صفت شراب شعر چون ز دهان بلبله * در كلوى قدح چكد عطسهء عنبرين دهد * مغز چمانه از ترى بلبلى آن شراب را كويند كه در بلبله كنند و كاهى پياله را نيز كويند فردوسى كفته شعر يكى بلبلى سرخ در جام زرد * تهمتن به روى زواره بخورد هم او كفته شعر تو اى ميكسار از مى زابلى * بهپيماى تا سر يكى بلبلى آن نيز مانند بكماز است كه هم بمعنى شراب دهم بمعنى پياله آمده ديكر نوعى از چرم است كه لطيف و نازك سازند و بالوان غير مكرر رنك كنند و بمعنى جنسى از زردالو هم آمده بلبن بفتح هر دو باء بر وزن ارزن بمعنى خرفه است كه آن را پرپهن نيز كويند و لام و باء بسيار بدل شوند و اين همان پرپهن است كه به وزن اهرمن نيز آمده بلخ به وزن تلخ شهريست مشهور كه از بناهاى سلاطين قديم عجم بوده و سالها لهراسب و كشتاسب در آنجا زيستند و در آنجا آتشكده ساخته بودهاند كه آن را نوبهار مىخواندهاند حكيم دقيقى در كشتاسب نامه كفته شعر چو كشتاسب را داد لهراسب تخت * فرود آمد از تخت و بربست رخت به بلخ كزين شد بدان نوبهار * كه يزدانپرستان آن روزكار مر آن خانه را داشتندى چنان * كه مر مكّه را تازيان اين زمان و هم چنان كه مرو را مرو شاهيجان كويند آن را بلخ با ميان مىكفتند چنان كه حكيم فرخى كفته شعر مرحبا اى بلخ با مى همرهء باد بهار * از در نوشاد رفتى يا ز باغ نوبهار نوبهار بلخ را با چشم من قيمت نماند * تا بهار كوركانان پيش من بكشاد بار ديكر بمعنى كدوئى است كه در آن شراب كنند حكيم سوزنى كفته بهاى ياسمن و چكريم فرست امروز * كه دوستيم دو بلخ شراب دا دايوار بلخج بر وزن اعرج زاج سياه را كويند كه قليا باشد بلخم بر وزن شلغم فلاخن را كويند كه شبانان بدان سنك اندازند مؤيد الدين كفته شعر كله بانان او نهند از قدر * مهر و مه را چو سنك در بلخم و آن را بلخمان بفتح نيز كفتهاند با باى پارسى هم صحيح است بلخيه بفتح اول بمعنى مرضى است كه آن را آبلهء فرنك و اتشك نيز كويند چون در بلخ ظهور كرد منسوب بدانجا شد يوسفى طبيب كفته بلخيه ترا چو عارض آمد ناكاه * رنج و المت بجان و دل يابد راه بايد كه پس از تنقيه از صبر و اشق * با سركه كنى ضماد در بيكه و كاه بلس بضمّ اول و ثانى و سكون سين بىنقطه نام غلهايست كه در آشها كنند و بعدس مشهور است و بمعنى انجير سفيد نيز نوشتهاند و بلس بزيادتى نون در آخر در برهان آورده و در جهانكيرى نيز هست بلسك بكسر اول و ثانى و سكون ثالث و كاف سيخ آهنى باشد كه يك سر آن را پهن كرده باشند براى نون درآوردن از تنور و سيخ كباب را نيز كويند و آن را بلشك بضمّ اول نيز كفتهاند كه بدان بريان در تنور آويزند يكى از اين دو مصحف است بلغار بر وزن كلزار بضمّ اول شهريست مشهور بعضىاند