رضا قلى خان ( هدايت )
183
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
طريقهء فقر بكتاشيه به او منسوب است ديكر بمعنى بزرك ايل و طايفه است سعدى كفته شعر چه خوش كفت بكتاش با خيل تاش * چو دشمن خراشيدى ايمن مباش ديكر معانى در تاش بيان خواهد شد و در برهان كفته امر بر خراميدن و جلوه كردن باشد يعنى بخرام و جلوه كن اما برهانى بدين معنى نديدهام بكتوسان بر وزن محبوسان در برهان كفته نام مردى دانا و شاعرى بوده و در فرهنكها نيافتم بكران بفتح اول و ثانى برنج و كوشت كه در ته ديك طعام بريان شده و چسبيده باشد كفتهاند كه آن را ته ديك نيز كويند و بكران امر بكرانيدن يعنى بتراشيدن آن ته ديك است ان تراشيده را بكران كويند و اصل در آن بنكران است بضم اول يعنى تراشيده بن ديك كه بته ديك معروف است و شاهد آن در مقام خود بيايد بكرى بكسر اول و دويم و سيم امر است بكريه كردن و آن را بحذف باء كرى نيز كويند و در حرف كاف بيايد ريحانى طوسى كفته شعر بكرى اى ابرو بخند اى برق و اى تندر بزار * تا مكر باز اين جهان آرند فرخ نوبهار تا ديكر برپا كند كلبن درفش كاويان * تا ديكر پر مىكشد جام عقيقين لالهزار بكرائى بفتح همچو صحرائى نام ميوهايست ميانهء نارنج و ليمو و شيرين است در فارس خاصه در ولايت ايك كه ايچ معرّب آنست و شبانكاره ولايتى است معروف بسيار بهم رسد و آن را بكرهى نيز كويند به خانه درون برد با بكرهى * نهاده برش نار و سيب و بهى بكسمات بفتح اول و سيم نوعى از زنان كه بجهة توشهء راه مسافران بردارند بسحاق اطعمه كفته شعر تو ز بكسمات و حلوا بجمازه بند محمل * كه بدين جمازه بتوان سفر حجاز كردن بكسه بضمّ اول پارچه از كوشت را كويند بكم با اول و ثانى مفتوح چوبى باشد كه رنكرزان بدان پشم و جامه و ابريشم را سرخ كنند و بقم معرب آنست شاعر كفته شعر هركه در دنيا شود قانع بكم * سرخرو باشد بعقبى چون بكم بكنك بكسر اول بر وزن درنك حيوان دمبريده را كويند و بر وزن زردك هم در برهان كفته بكوك بفتح اول و ثانى مضموم نشانهء تير باشد كه به عربى هدف خوانند و بمعنى ظرف و جام كه به صورت حيوانى ساخته باشند نيز كفتهاند و بكول با لام تبديل و اين لغت اختلاف دارد بكلك بضم اول و رابع كه لام باشد اين لغت از اتباع است همچو خانومان و تارومار و بمعنى ناهموار و درشت و بىعقل و بىهنر آمده و آن را لك و بك نيز كويند شمس فخرى كفته شعر جهان چو خاك در تست عرصهء ملكت * چرا نكويد دانا بتهمت و بكلك و بمعنى بيمغز و ميانه تهى كه مخفّف پوك است و مخفف پتك آهنكران نيز كفتهاند و شواهد اين معانى در باى پارسى مرقوم خواهد شد بكونك بر وزن عجوزك با اول مفتوح و ثانى مضموم شمشير چوبين را كويند و آن را بكونه بر وزن نمونه خواندهاند بكهوجتان با هاى و جيم و تاى قرشت و واو مجهول خرپشته را كويند و آن هر چيز درازيست كه ميانش برآمده و بلند و دو طرفش ماليده و پست باشد بكياسا بالكسر با ياء تحتانى بستهء كوچك كه در روى بار استر و خر كذارند و آن را سربارى نيز كويند نمايش سى و دويم در باى ابجد با كاف فارسى بكتر بفتح نوعى از سلاح جنك است و آن آهنى چند باشد كه بهم وصل كردهاند و بر روى آن مخمل و زربفت و امثال آن كشيدهاند و در روزهاى جنك براى حفظ تن بپوشند و آن را بتركى قتلاو كويند بكسل بكسر اول و سين بىنقطه و سكون كاف فارسى و لام امر بكسستن و از يكديكر جدا كردن است منوچهرى در خطاب باسب خود كفته بيابان در نورد و كوه بكذار * منازلها بكوب و راه بكسل ناصر خسرو كفته شعر كشتى است جهان چو رفت رفتى تو * ور مىنروى طمع از او بكسل هم او كفته حبل ايزد حيدر است او را بكير * و ز فلان و بو فلان بكسل خيال و بمعنى بريدن نيز در شواهد كذشته ثابت مىشود و در مجاز بمعنى ترك اختلاط و آشنائى كردن است و صفت ترككننده نيز آمده چنان كه سعدى كفته شعر پيام من كه رساند بيار عهد كسل * كه بر شكستى و ما را هنوز پيوند است بكماز بكسر اول و سكون ثانى و ميم بالف كشيده و بزاى نقطهدار زده بمعنى شراب و شراب خوردن حكيم اسدى در كرشاسب نامه كفته شعر هوا ابر بست از بخور عبير * بخنديد بم و بناليد زير هم اندر بر كلّهء زرنكار * به بكماز و رامش كرفتند كار و بمعنى پيالهء شراب نيز كفتهاند امير معزى كفته شعر لبيك