رضا قلى خان ( هدايت )
182
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
در غازه زد شعر زرد * كهربفت شد پيرم لاجورد مثال زربفته ناصر خسرو كفته شعر يك جوق بر مثال خردمندان * با مركب و عمامه زربفته بفار بر وزن هزار به همان معنى بغاز است كه مرقوم شد و همانا بغار كه اكنون كويد تصحيف آنست بفترى با اول مفتوح و تاء فوقانى مفتوح چوبى باشد كه جولاهكان و نساجان چون كار كنند آن چوب را حركت دهند تا تارها به پهلوى يكديكر واقع و چسبنده شوند و آن را دفته نيز كفتهاند چنان كه حكيم خسروانى كفته است شعر كاركاه نطق را طبعش چو پسناجى كند * لفظ زبيد تار و معنى پود و كلكش بفترى حكيم سوزنى كفته شعر زان پيرك جولاهه نفجوارهء بدباف * نىنى دو پسر ماند بكويم كه دو خر ماند بفج با اول مفتوح بثانى زده و جيم عجمى آب دهان باشد كه كاه سخن كوئى بيرون ريزد شمس فخرى كفته شعر ستم راه عدم پرسان همىرفت * فروهشته ز بيمش چون شتر لفج بتك مىرفت و خون از ديده مىريخت * چنان كه از دهان وقت سخن بفج و لب سطبرى را نيز كويند كه از قهر و خشم فروهشته باشد بفخم با خاى نقطهدار بر وزن مرهم بمعنى بسيار باشد و پارچهء جامه را كويند كه بر سر چوب دراز بهبندند و هركاه نثار بپاشند نثارچينان بدان نثار را از هوا بربايند كمال اسمعيل كفته شعر كه مناظره با كوه اكر سخنرانى * ز اعتراض تو بفخم شود معيد صدا در جهانكيرى و برهان چنين است كه نوشته شد ولى از شعر حكيم عنصرى چنان مستفاد كردد كه فخم بفتحتين بحذف باء زائده است چنان كه كفته از درم كرد كردن بفخم * نه شكر چيد هيچكس نه درم و بعضى كه كلمهء با را اصلى پنداشته بفخم خواندهاند خطا كردهاند و بعضى تخم بتاء قرشت نيز كفتهاند آن نيز تصحيف است و افصح نچم است بپاى پارسى چنان كه رشيدى نيز كفته و بتاى تازى نيز مصحّف دانستهاند بفش در برهان كويد بر وزن كفش عظمت و شكوه و كرّ و فر باشد و آن را بوش و اوش نيز كفتهاند چنان كه حكيم سنائى كويد شعر پخته از حسرت طلب كلشان * سوخته زاتش دغا دلشان با دو تفشى براى حرمت فرع * با عوام و بهانهشان بر شرع هم او كفته شعر بدين باد و بفش سر و ريش كوئى * سنائى نيم بو على سيمجورم بفكين بر وزن قزوين بلغت زند و پازند كوشك و بالاخانه را كويند بفم بفتح اول و سكون ثانى و ميم بمعنى اندوه و دلتنكى آمده و فرومانده را نيز كويند و بفتح ثانى هم كفتهاند بفنج بفتح اول و نون و سكون ثانى و جيم نوعى از مار است و مارى را نيز كويند كه اذيّت آن بمردم نرسد نمايش سى و يكم در باى ابجد با كاف تازى بك با اول مفتوح و سكون جانوريست در آب كه آن را وزغ كويند و غوك نيز خوانند بسيار كريه الوجه و كريه الصّوت است آن را وك نيز كويند در برهان بمعنى كريزكاه و جنكل و پيشه آورده و بضم رخسار و چهره و نوعى از كوزهء دهن تنك كوتاه كردن و پهنشكم و مدوّر آمده و آن را تنك نيز كويند كمال غياث كفته شعر از مرغ تا بماهى و از مور تا ملخ * از مار تا بعقرب و از عكه تا به بك روزى خوران خوان پر از نعمت تواند * هر كوشهء كه مىنكرم صد هزار لك بسحاق اطعمه در كاشتن برنج و بودن آن در ميان آب و كل و صحبتش با وزغ و لاكپشت كفته شعر بسر باريش بد بلائى درشت * نديمى بك و صحبت لاكپشت و بمعنى رخسارهپور بهاى جامى كفته شعر تاز بغرت ز نيم پر از باد كن پچت * كر نه تبانچه باز خورى تو ز ما به بك غليانى سفالين از جنس كوزه در قراى فارس متداول است آن را نيز غليان بك كويند و از بازيهاى پچول نام يكى جيك و شكل ديكر را بك خوانند و بك را چغر نيز خوانند بكبكه با باى ابجد بر وزن معركه روغن با كشك آميخته را كويند و بمعنى مفسد نيز كفتهاند بكتاش بر وزن خشخاش نام غلام حارث بن كعب قزدارى بوده كه رابعهء بنت كعب كه زنى عارفه بوده با وى علاقه پيدا كرده حارث برادر رابعه كه حكومت بلخ داشته پس از اطلاع خواهر خود را كشته بكتاش نيز حارث را كشته خود را نيز بر سر قبر رابعه بخنجر هلاك كرده و اين حكايت على الاجمال در آلهى نامهء شيخ عطّار منظوم است مؤلف در ايام شباب آن قصّه را بسطى داده و منظوم كرده بكتاش نامه و كلستان ارم نام نهاده ديكر نام مردى بوده از اهل خراسان صاحب كمالات نفسانى و روحانى و در بلاد روم با عثمان بك جدّ امجد سلاطين سلسلهء عثمانيه رابطه داشته