رضا قلى خان ( هدايت )
181
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بغا بر وزن صفا بفتح اول بمعنى خير و مخنث آمده و آن را پشت پائى نيز كفتهاند كمال اسمعيل كفته شعر هركه در كون هلد بغا باشد * ور مزّكى شهر ما باشد حكيم سوزنى كفت شعر زن كفت اين مسلمان در كون همى برد * اين كير مرده ريك و بدانم بغا بود حكيم قطران تبريزى خوبتر كفته شعر دربان تو اى خواجه مرا دوش بغا كفت * تنها نه مرا كفت مرا كفت و ترا كفت كفتا شعرا جمله بقا باشند آنكه * بيتى دو سر برخواند كه اين خواجهء ما كفت بغاز بر وزن طراز چوبى كه كفشكران در ميانهء كفش و قالب كذارند تا كفش كشاده شود و آن را پهانه و پانه كويند و فهانه و فانه تبديل باء با فاء است و همچنين چوبى كه درودكران در ميان چوبى كه آن را با ارّه بشكافند نهند تا باز بهم نيايد و زود شكافته شود كفتهاند شعر ژاژ مىخايم و چون ژاژم خشك * خارها دارم چون نوك بغاز شمس فخرى كفته شعر عدو شكارى كز دست و ساعد حصمش * كند به تيشهء نجار حادثات بغاز بعضى صاحبان فرهنك بياى تازى مفتوح و فا و راى غير منقوطه تصحيح نموده و سهو كردهاند بازاى معجمه است و بمعيار جمالى رجوع افتاد كه شمس فخرى جمع كرده با قوافى زا آورده بغامه بر وزن دمامه با اول مفتوح بمعنى غول بيابانيست و كويند آن از جنس اهرمن و ديو حيوانيست كه در بيابانها مسافران را به راه خطا برد و هلاك كند حافظ كفته شعر دور است سر آب درين باديه هشدار * تا غول بيابان نفريبد بسرابت بغرا بضم خوك نر و آن را كراز نيز خوانند و نام يكى از خوانين تركستانست كه آن را بغرا خان كفتندى و آش بغرا منسوب بدوست بسحاق اطعمه شعرى چند كفته كه مزعفر شاه در فارس و بغرا خان در تركستان از ماكولات سپاهى بر آراسته لشكركشى كردند بالاخره بغرا خان بهزيمت رفته و در هرحال اين لغت بمعنى تركى خواهد بود نه پارسى و بمعنى كلنك پيشرو ساير كلنكان نيز آمده و آن پارسى است بغشور بر وزن فغفور بفتح اول بغين زده و شين و واو مضموم و راء ساكن در آخر نام شهريست در ميانهء هرات و سرخس و وجه تسميه آنكه بغ به فارسى بمعنى زمين مغاك يعنى كوكه كودال نيز كويند آمده و شور طعمى است مشهور و در آنجا مغاكى بوده با اندك آبى شور كه بايد به عربى آن را حفرهء مالح ترجمه كرد حال آنكه اعراب بىتغيير و تقريب با وجود طول بلد در ضمن لغات عربى آوردهاند و صاحب قاموس ذكر كرده و اين بىانصافيست و منسوب بدان شهر را نعوى كويند و از آنجا بوده محيى السّنه بغوى صاحب مصابيح و شرح السّنه كه دو كتاب معروفند بغلتاق بمعنى طاقيه و كلاه و فزونى بركستوان نوشتهاند مجد الدّين همكر شيرازى كفته شعر بمشكين سنبلت بالاى لاله * به سيمين سوسنت زير بغلتاق عثمان مختارى بمعنى كريبان واضح كفته شعر طلسم چاه نخشب كشته بغدادى بغلطاقش * و كر نه چون برآيد ماه چندين از كريبانش اكر چه اين لغت پارسى نيست چون در شعر پارسى آمده مرقوم كشت و تبديلات آن در برهان بغتاق و بغلتاق بتفاوت تاء منقوط و مؤلف مكرر شده و بيفايده است بغلك بفتح اول بر وزن دغلك كرهى باشد كه در زير بغل مردم بهم رسد و دير پخته شود و آن را عروسك نيز كويند بغند بر وزن سمند پوستى است غير كيمخت كه غرغند نيز كويند و از آن كفش دوزند حكيم سوزنى كفته شعر در حمله از تكاور دشمن جدا كند * كيمخت را بناچخ شش مهره از بغند هم او كفته شعر روز هيجا از سر چابكسوارى بر درى از فرخش * و ران اسب خصم كيمخت و بغند بغياز بر وزن شهباز با ياى حطّى شاكردانه را كويند و آن چيزى نقد باشد كه بعد از اجرت استاد بشاكرد دهند و آن بمنزلهء بهاى شيرينى آن جامهء نو است كه صاحبش پوشد و بمعنى مژده و نويد نيز آمده بغيازى مژدكانى باشد و فغيازى تبديل آنست فخرى در معنى اول كفته شعر بهر طريق كه خواهى هميشه مال دهد * به بخشش و بصله خير و صدقه و بغياز نمايش سىام در باى ابجد با فاء بف بفتح الف و سكون ثانى افزار جولاهكان باشد و آن را دفتين نيز كويند و آن مخفف باف و بافته و بافت است چنان كه زربفته و زربفت بافتهايست معروف كه ابريشم را با زر ببافند حكيم اسدى طوسى كفته بكسترد بر جاى زربفت برد * بمرمر برافشاند دينار خرد هم او كفته شعر خزان بد شده ز ابرو از باد زفت * سر كوهسار و زمين زرّبفت و چنان كه زرّبفت به تشديد زاء كفتهاند كهربفت صحيح است هم اسدى كفته شعر چو خورشيد