رضا قلى خان ( هدايت )
180
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و كلنك و اسكنه و تيشه نجّارى و بنائى را نيز كويند بشنيز بر وزن كشنيز كياهى است كه آن را بومادران كويند و برنجاسب نيز كويند و بشنيزه نيز آمده بشنين بضم اول بر وزن كلچين كليست در مصر مانند نيلوفر پيوسته در آب صبح سر از آب برمىآورد و شام به آب فرو مىرود ساقى دارد بىبرك ببرزكى غوزهء خشخاش و تخم آن سفيد و در عطريات به كار مىرود و از آن كل روغنى سازند كه بجهة سرسام و قوّت باه نافع است بشوتن بكسر اول و فتح فوقانى به وزن فزودن نام برادر اسفنديار پسر كشتاسب شاه كه در عقل و دانش و اخلاق پسنديده مشهور و معروف بوده و در معنى وزارت اسفنديار را مىنموده و در سفر زابلستان چندانكه حواست كه در ميانهء رستم و اسفنديار اصلاحى كند ميّسر نكرديد بعد از قتل اسفنديار رستم نامهء بكشتاسب نوشته معذرت خواست در آنجا فردوسى كويد شعر يكى نامه بنوشت رستم به درد * همه كار فرزند او ياد كرد بشه كفت يزدان كواى منست * بشو تن درين رهنماى من است بشوتن بيامد كواهى بداد * سخنهاى رستم همه كرد ياد و معنى تركيبى آن معلوم است يعنى تن خود را بشوى بشوريدن بر وزن نكوهيدن نفرين و دعاى بد كردن و برانكيختن و در غضب شدن و با پژوليده در معنى متناسب است و شوريده پريشان كشته و جذبه يافته را كويند چنان كه سعدى كفته چنين دارم از پير داننده ياد * كه شوريدهء سر بصحرا نهاد هم او كفته شعر خوشا حال شوريد كان غمش * اكر زخم يا بند اكر مرهمش بشول بكسر اول و ثانى بواو رسيده و به لام رده كذارندهء كارها و داننده و بيننده و امر به اين معنى هم هست يعنى بدان و به بين و بمعنى بر هم زدكى و پريشانى نيز آمده و به اين معنى هم امر است يعنى پريشان كن و بر همزن و بشولش بر وزن نكوهش مصدر آنست و بشوليدن و بشوليده يعنى بر همزدن و بر همزده و پريشان كردن و پريشان شده و بر اين قياس بشين بكسر اول و ثانى نام پسر كيقباد بوده و او را كى بشين نيز كفتهاند و اروند پسر او بوده كه پدر لهراسب است چنان كه فردوسى راست بداروند از كوهر كىبشين * كه خواندى پدر بر بشين آفرين ديكر بمعنى ذات است اعم از آنكه منظور ذات واجب باشد يا ممكن و به اين معنى در فرهنكها و برهان نيست از فرهنك دساتير ساسان پنجم بدست آمده و مرقوم شده بشيون بر وزن افيون بمعنى فربه است كه نقيض لاغر باشد كذشت نمايش بيست و نهم در باى ابجد با غين معجمه بغ بفتح اول بمعنى كو يعنى مغاك كه زمين پست و خالى باشد و نام بتى نيز بوده و كويند شهر بغداد كه در اول ديهى بوده بنام آن بت بنياد نهادند و بقول اصمعى معنى عربى بغداد و عطيّته الصّنم خواهد بود و بعضى كفتهاند بغداد باغ داد بوده چه انوشيروان در آنجا بار عام مىداده و بعدل و داد حكم مىكرده و كويند پيروان مزدك را كه اختراع در دين يزدانيان كرده بود و غالب كشته انوشيروان در آن باغ با اكابر اهل آن مذهب بردار كشيد همه را بكشتند لاجرم بباغ داد مشهور شد مؤلف كويد بغداد اكنون از مشاهير بلاد است كه در كنار رود ديله بكسر دال مهمله كه به دجله مشهور است واقع شده در زمان بنى عباس بنهايت آبادى رسيده بود درين ايام جمعيّت آنجا تخمينا بهشتاد هزار كس مىرسد و بانى آن شهر ابو منصور دوانيقى بوده قبر از كيل پيغمبر كه حال بقاعدهء تعريب حزقيل كويند و بذى الكفل شهرت دارد و در حوالى كوفه معروف است و در اراضى بابل و كفتهاند كه بغدادك قريهء بوده بخوارزم و از انجا بوده شيخ مجد الدّين مريد شيخ نجم الدّين كبرى و چنين نيست و شهر بغداد به خوبى ضرب المثل است و از كثرت بدايع و طرف طرفها را بدان جانب نسبت دهند چنان كه اديب صابر ترمدى كفته شعر هر روز دجله دجله ببارم من از دو چشم * كو طرفه طرفه كل شكفاند به بوستان زان دجله دجله دجلهء بغداد دردمند * زان طرفه طرفه طرفهء بغداد ناتوان انورى كفته شعر خوشا نواحى بغداد جاى فضل و هنر * كه كس نشان ندهد در جهان چنان كشور و خط بغداد نام يكى از خطوط سبعه جام كيخسرو بوده سلمان ساوجى كفته روز عيد است و لب دجله و ايّام بهار * اى پسر كشتى مى تا خط بغداد بيار