رضا قلى خان ( هدايت )

161

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ساقش غليظ و زياده بر زرعى و مدوّر و نرم وان را ريزه كرده ريسمان ترتيب دهند در تحفه كفته قرطاس مصرى از آن است كه آن را بابشنين كه نوعى از نيلوفر است مخلوط كرده كاغذ سازند كويند عربى است و چنين است بررس بر وزن اطلس امر بر وارسيدن و پرسيدن باشد حكيم ناصرخسرو كفته شعر آن است امامت كه خدا داده على را * بر خوان تو ز قرآن و باخبار تو بررس حكيم سنائى كفته شعر آز بكذار كه با آز بحكمت نرسى * كريبان بايدت از حال سنائى بررس بررسيد يعنى پرسيد و سؤآل كرد مولوى كفته شعر چون در او آثار مستى شد پديد * يك مريد او را در آن دم بررسيد بررسته بضم ثالث بر وزن سرشسته بمعنى مطلق نباتات و كياه بىساق كه از زمين برآمده باشد و رسته يعنى روئيده شده باشد كفته‌اند شعر مىكفت بدندان بُتم عقد دُرر * من همچو توام لطيف و پاكيزه كهر خندان خندان نباز كفتش خاموش * بررسته دكر باشد و بربسته دكر در كلستان ارم كفته‌ام شعر به پيش تخت شه بررسته سروى * كه بر هر شاخ آن زيبد تذروى برره بر وزن دركه آراسته و خوب و آراستكى و خوبى را نيز كويند چنان كه در به راه كذشت برز با اول مفتوح بثانى زده بر وزن لرز بمعنى كشت و زراعت و كشاورزى و آن را ورز نيز خوانند و مزارع را بذركر و برزيكر هم كويند و برزكار و برزه‌كار و ورزيكر نيز آمده شعر برزكرى داشت يكى تازه باغ * لاله درفشنده در او چون چراغ ديكر بمعنى ماله بود كه بدان كاه كل مالند ديكر بمعنى زيبائى و با اول مضموم بمعنى قد و قامت خاصه قامت بلند و ديكر بمعنى شكوه و زيبائى پيكر حكيم فردوسى كفته شعر پس‌وپيش هر سو همى كوفت كرز * دو تا كرد بسيار بالا و برز هم او كفته بسر بر همى زد كران كرز را * همى ياد كرد آن بر و برز را در معنى شكوه كفته شعر ز دستش بيفتاد زرّينه كرز * تو كفتى برفتش همى فرّ و برز بيت اسدى افادهء معنى بلند كند شعر نهادند در يكديكر تيغ و كرز * چو سنك كران كايد از كوه برز و بعضى برز البرز را دانسته‌اند و حكيم على فرقدى در صفت اسب كفته شعر چنان كه از تك او كوه برز شد هامون * چنان كه از عرقش سنك صلب كشت خلاب فرى برز يعنى خوش پيكر و بالا و قامت مىباشد برزدن بر وزن كركدن آنست كه دو كس انكشتان خويش را پيش يكديكر آورند و حساب برد باختى كنند و در فارسى به اين معنى بضمّ با استعمال مىشود و بمعنى بهم برآوردن و از هم جدا كردن هم آمده و رسيدن بر لب دريا را نيز كويند و همسرى و برابرى دو تن را با يكديكر نيز كويند چه بر بمعنى سينه است و برابر شدن و روبرو شدن و مقابل شدن و پهلو بيكديكر زدن نيز به اين معنى مناسب است حكيم عنصرى بلخى در صفت آتش كفته شعر ببر زنى كه ازو اندكى بيفروزند * بنور با فلك ماه برزند برزن برزكار برزيكر و زارع را مىكويند برزم بر وزن مريم بمعنى ناز و كرشمه باشد و نام قلعهء بوده بر كنار آب آمويه برزن بر وزن ارزن بمعنى كوچه و محلّه انورى كفته شعر اى ترك مى بيار كه عيد است و بهمن است * غايب مشو نه موسم بازى و برزن است ديكرى كفته همه شرارهء نارست خانه و برزن منوچهرى كفته شعر فروباريد بارانى ز كردون * چنان چون برك كل بارد بكلشن و يا اندر تموزى مه ببارد * جراد منتشر بر بام و برزن حكيم قطران كفته اى فتنهء شهر و آفت برزن * در روى تو خيره مانده مرد و زن ديكر بمعنى چيزيست مانند تابه كه از كل سازند و بر آن نان پزند و آن بكسر باء است و بريزند نيز كويند قريع الدهر در توحيد كفته شعر بر سفرهء سخاى تو خورشيد و مه دو نان * در مطبخ نوال تو افلاك برزنست برزه به وزن لرزه بمعنى شاخ درخت و بمعنى كشت و زراعت هم آمده برزه كاو زراعت را كويند و آن كاويست كه زمين را بدان شيار كنند حكيم مختارى در مذمت فلك كفته شعر برزه كاويست كو خورد ناچار * بر تخمى كه خود كند شد يار برزيدن بر وزن لرزيدن بمعنى ورزيدن است يعنى مواظبت در كار كردن