رضا قلى خان ( هدايت )

160

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

عطا كيرد * كمان برد كه مر او را شريكم و برخور و مخفف برخوردار هم هست به وزن فغفور هم كفته‌اند برخه بر وزن چرخه بمعنى پاره و حصه و قسمت و جزوى از كل چنان كه در برخ نوشته شد ع از چرخ برخهاى سعادت بجانش باد برد بر وزن سرد امر است بدور شدن و مخفف بركرد است و آن را بتكرار برد برد و بردابرد نيز كويند انورى كفته شعر كفته رايش در شب معراج جاه * آفتاب و ماه را كز راه برد حكيم سوزنى كفته روز دار و كير و بردابرد ميدان نبرد * هر غلام شه به مردى هم نبرد زال باد مولوى معنوى كفته شعر همت سبك مدار كه با همت شكرف * چاووش پادشاه نراند كه بردبرد و برديدن مصدر آنست ديكر برد بمعنى سنك آمده بردادن به وزن و معنى سردادن يعنى رها كردن در برهان آمده برداغ با غين نقطه‌دار اسپرك را كويند كه بدان چيزها رنك كنند بردال به وزن و معنى پركال است كه پركار باشد بردان شيرهء كياهى است بغايت بدبويى بردبار بضم اول تاب آورنده و تحمل‌كننده و باركش و ملايم الطبع منوچهرى كفته شعر تو خوار كار تركى من بردبار عاشق * خوش نيست خواركارى خوبست بردبارى كر با تو بردبارى چندين نكردمى من * در خدمتم نكردى چندين تو خواركارى بردر بر وزن زركر مخفف برادر است بردك بر وزن مردك بفتح اول و سيم افسانه را كويند كه بقصّه مشهور است و در پارسى چيستان كويند و در عربى لغز نامند بعضى بضم نيز قايلند و اصحّ آن پردك است يعنى در پرده بردميد بر وزن سركشيد ماضى بردميدنست كه روئيدن و سبز شدن باشد و آن را برون دميد نيز كويند منوچهرى دامغانى كفته شعر از ابر نوبهار چو باران فروچكيد * چندين هزار لاله ز خارا برون دميد ديكر بمعنى در غضب شد و قهر آلوده كرديد نيز آمده چنان كه كفته شعر بكردار دريا دلش بردميد و بمعنى سخن كفتن و نفس رسانيدن و خود را بر باد دادن و باد دميدن بر آتش فردوسى در باب سياوش و به آتش رفتن كفته شعر نهادند بر دشت هيزم دو كوه * جهانى نظاره شده هم كروه بيامد دو صد مرد آتش فروز * دميدند كفتى شب آمد بروز نخستين دميدن سيه شد ز دود * زبانه برآمد پس از دود زود و طلوع و ظاهر شدن صبح را نيز كويند شعر خيز شتربان كه دميد آفتاب * وقت رحيلست نه هنكام خواب و بمعنى دم زركران نيز كفته‌اند بردن بكسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث و نون ساكن بمعنى تندى و تيزى رفتار عبد الواسع جبلى در صفت ابر كفته شعر كهى با خاك همخانه كهى با باد هم‌پيشه * كهى با چرخ همزانو كهى با بحر هم بردن و اسب جلد و تيز را كفته‌اند و بضم اول بمعنى ربودن و يافتن باشد چنان كه كفته‌اند شعر طرفه قمارى بود بازى عشق بتان * باختنش بردن است بردن آن باختن برده بضم به وزن مرده معروف است و مصدر آن بردن است و برده دل بمعنى عاشق است حكيم منوچهرى كفته شعر بلبلى كرد نتاند بدل برده دلان * آنكه زلف تخم غاليه ساى تو كند و برده پارسى لفظ مجذوب و رفته پارسى لفظ سالك است و چون حكيم سنائى را اول حالت كششى و جذبه به راه معرفت آورده مولوى در تضمين مضمون يك بيت او كفته شعر بشنو اين پند از حكيم بردهء * سر همان جا نه كه باده خوردهء شعر حكيم اينست منه از كوى عشق بيرون سريى * سر همان جا بنه كه خوردى مى و برده بفتح اول بمعنى اسير مرادف بنده است و در قاموس كفته نام شهريست در آخر آذربايجان و وجه تسميه آنكه شاهى اسير و بردهء بسيار از ملكى ديكر آورده براى آنان شهرى ساخته و برده‌دان نام نهاده و بتدريج دان حذف شده و برده باقى ماند و عربان آن را معرب كرده بردع كفتند و نوشابهء بردعى معاصر اسكندر پادشاه آن شهر بوده اكنون جزو كرجستان است و برده‌فروش كنيزفروش را كويند بردى بر وزن زردى نوعى از خرماى نيكو بود كه آن را سنك اشكنك نيز كويند و ظروف سنكى را نيز كويند چه برد بمعنى سنك است و در حوالى شيراز باغستانى است و اسم آن باغستان را مسجد بردى كويند همانا پيش از آبادى آن باغستان در آنجا از سنك مسجدى بوده ديكر نام كياهى است كه بيشتر در مصر مىباشد و از آن كاغذ مىسازند و به عربى حلفا مىكويند و در اصفهان آن كياه را پيزر بكسر باى پارسى و ضم زا با راى قرشت كويند و آن نباتى باشد