رضا قلى خان ( هدايت )

154

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ايشان بيشتر است و ظاهرا مشترك است در معنى برق و رعد چه از اشعار معنى اول ظاهر مىشود بخته بفتح اول و ثالث و سكون ثانى كوسفند سه ساله يا چهار ساله را كويند كه نر باشد نزارى قهستانى كفته شعر بدين شكرانه داد آن هرزه‌انديش * دو پانصد بخته فربه بدرويش و هر چيزى كه پوست آن را كنده باشند نيز كويند حكيم سنائى كويد شعر صحن حلوا و مرغ و ناوهء نان * بختهء پخته برّهء بريان و بدين معنى اثير الدّين واضح‌تر كفته شعر باز ترا كه شاه طيور است چون عقاب * از كوسفند بختهء افلاك مسته باد و محصّلى كه شب در خانهء رعايا نزول كند بيشتر در كيلان مستعمل است و اصل آن بخته بضمّ خاء بوده يعنى شب بخفته چه بلفظ درى تبرستان خته مخفّف خفته و كته مخفف كفته متداولست بخجد به وزن ابجد در برهان بمعنى ريم آهن آورده بخرد بكسر اوّل و سكون دويم و فتح راى قرشت و سكون دال صاحب عقل و هوش و شعور و خرد و اصل آن با خرد بوده بوده بضد بيخرد چه واضح است كه خرد بمعنى عقل آمده چنان كه فردوسى كفته ع بنام خداوند جان و خرد و آن را خردمند نيز كويند يعنى صاحب خرد و شواهد بسيار دارد و كفته‌اند شعر بلخ را نسبت اكر چند باوباش دهند * بر هر بىخردى نيست كه صد بخرد نيست شدند انجمن سربسر بخردان * هشيوار و كار آزموده روان بخرك بادام كوهى را كويند و چوب آن را عصا كنند و خجسته شمرند بخس بفتح اول و سكون ثانى زراعتى را كويند كه بىآب و و پژمرده و بباران سبز شود و آن ديم نيز خوانند چنان كه كفته‌اند ع ديم‌كارى تخم حسرت كشته‌ام اما بخس عربى و ديم بپارسى ترجمهء آن است ديكر پوستى كه تف آتش بدان رسيده باشد و فراهم آمده باشد نيز به همين معنى است و بر اين قياس بخس و بخسان و بخسيدن و بخسنده و بمعنى كدازش و كاهش نيز آمده و در جهانكيرى بكسر بمعنى نرمهء بينى و سستى آورده ليكن بدين دو معنى پچ كذشت و برهان بمعنى عشوه و خرام نيز آورده بخست بفتح اول و سكون ثانى و سين صدا و آواز هر چيز و بضمّ اول و تشديد ثانى صدا و آواز كه در خواب از دماغ آدمى بدر آيد و آن را به عربى غطيط خوانند و بكسر اول يعنى شكست و مجروح كردانيد شعر ز بانك يلان مغز هامون بخست * ز انبوه جان راه كردون به بست بخستن مصدر بخست باشد و آن را خستن نيز كويند بخسم بفتح اول و ضمّ سين مهمله شرابى كه از كندم سازند سوزنى كفته بكنى و بخسم خورند و زان شده مست خراب بخش بمعنى حصّه و بهره و تقسيم است ناصرخسرو كفته شعر كه كرد اين كنبد پيروزه‌پيكر * چنين بىروزن و بىبام و بىدر كه زد پركار اين كنبد كه پرداخت * بهفت و دو و ده بخش مدوّر در برهان كويد بمعنى ماهى و بمعنى برج آمده و مؤيدى ندارد و در فرهنكها نيافتم بخشايش بر وزن افزايش بمعنى از جرم و كناه كسى كذشتن ملك شمس الدين كرت كفته شعر بكرفت و مرا نكشت شه در صف كين * با آنكه بدم كشتنى از روى يقين اكنون بطبق مىدهدم در ثمين * بخشايش و بخشش چنان است و چنين و بخشش بمعنى بذل و جود كردن و آن را بخشاى يعنى بخشش‌كننده و امر از بخشش كردن نيز كفته‌اند چنان كه اديب صابر كفته ع نسخهء جود از كف بخشاى او كيرد سحاب در معنى امر ببخشيدن ديكرى كفته شعر بخشاى بر آنكه بخت يارش نبود * جز خوردن غمهاى تو كارش نبود در عشق تو حاليتش باشد كه در آن * هم با تو و هم بيتو قرارش نبود و كفته‌اند بخشايشكر مرادف الرّحيم و بخشاينده مرادف الرّحمن است بخشودن بمعنى بخشيدن و رحم كردن و عفو نمودن كناه حكيم فرخى بمعنى ترّحم كفته شعر دلا يار ديكر جستى بدين كار از تو خشنودم * تو از زارى بيا سودى من از خوارى بياسودم نكارى در كفم دادى كه چون آواش بشنودم * بر آن‌كس كاين نكار از كفّ او كمشد ببخشودم بخله بضمّ اول و سكون ثانى و فتح لام بمعنى خرفه باشد كه بقلة الحمقا عربى آنست بخم بفتح با و خاء به وزن عجم در برهان آمده كه ولايتى است كه مشك خوب از آنجا آورند و به سكون ثانى هم كفته و در جهانكيرى نيز چنين مرقوم بوده و اين بيت اثير آخسيكتى را مؤيّد اين معنى كرده شعر ماه تو در مشك بخم * لعل تو با جزع دژم شهديست در آغوش سمّ * نفعى است در كام ضرر بر صاحب طبع ذوق سليم معلوم مىشود كه مشك بخم كنايه از زلف خميده است و بخم نام هيچ