رضا قلى خان ( هدايت )
155
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
ولايت و مشكخيز نيست اديب صابر ترمدى كفته شعر قد من شد چو دو زلف بخم دوست بخم * دل من شد چو دو چشم دژم دوست دژم دل دژم كشتم و قد چفته و زينكونه شود * ديده چون چشم دژم بيند و زلفين بخم حكيم اسدى و فردوسى كمند بخم بسيار آوردهاند بخمه بر وزن دخمه نوعى از كنكر باشد و آن را بيدكيا خوانند به خون بفتح اول و ضمّ ثانى نام ستارهء مرّيخ كفتهاند بخيده بفتح پنبه و پشم زده را كويند حكيم نزارى كفته شعر همه دشت فرش است و در هم فكنده * همه كوه پشم است بر هم بخيده بخير و بخيل نوعى از حرشف است كه كنكر باشد و آن مذكور شد نمايش بيست و سيّم در باى ابجد با دال بىنقطه بد ضدّ خوب و لته نيمسوخته كه بجهة آتشكيره مهيا كرده باشند و بضم اول مخفف بود و بمعنى آتشكيره هم هست و آن چوب پوسيده ايست كه با چخماق آتش بر آن زنند و بمعنى صاحب و خداوند هم آمده مانند مؤيد و هيربد و سپهبد و كهبد و امثال آنكه در مقام خود بيايند بداختر و بدانديش بمعنى بىطالع و بدخواه و بداك بمعنى خشمآلوده در معنى تركيبى آنكه عيب بد دارد چه آك بمعنى عيب است چنان كه كذشته بد آغاز بر وزن بد آواز بمعنى بدسرشت و بداصل آمده بدبدك بضمّ هر دو با هدهد را كويند كه مرغ حضرت سليمان ع باشد شيخ سعدى كفته ع مرغ سليمان چه خبر از سبا بدپسند كسى كه براى كسى بديى پسندد و نيكوئى نخواهد و بمعنى مشكلپسند نيز آمده بدپوز در بتفوز كذشت و حقيقت لغت بدپوز است يعنى بددهن و بدخوراك چنان كه مولوى معنوى كفته شعر دايهء كو طفل شير آموز را * تا به نعمت خوش كند بدپوز را كر به بندد راه آن پستان بر او * بركشايد راه صد بستان بر او بدخش بر وزن درخش مخفف بدخشان است و لعل آنجا مشهور است و مردم آنجا بخشونت مثلاند چنان كه كفتهاند اكر كوه بدخشان لعل كردد بديدار بدخشانى نيرزد و كويند نام مردى بوده است كه آن ولايت به دو منسوب است و آن از اقليم چهارم است از بلاد هياطله منسوب بدانجا را بدخشى نيز كويند و بدخشى نام شاعرى بوده از اهل آنجا و كفته شعر زبر و زير اكر شود عالم * اى بدخشى چه غم كه در كذر است كاين جهان همچو شيشهء ساعت * ساعتى زير و ساعتى زبر است كاه نيز لعل را بمجاز بدخش كويند چنان كه حكيم خاقانى كفته شعر صبح ستاره نماى خنجر تست اندرو * كاه درخش جهان كاه بدخش مذاب بددل به وزن محفل ترسنده و بيمناك و رميده خاطر بدرام به وزن اندام بمعنى هميشه و مدام و خوش و خرم حكيم فرخى كفته شعر كل بخنديد و باغ شد بدرام * اى خوشا اين جهان بدين هنكام چون بنا كوش نيكوان شد باغ * از كل سيب و از كل بادام انورى كفته شعر اى ز طبع تو طبعها خرّم * اى ز عيش تو عيشها بدرام هم فرخى كفته شعر مجلس بساز اى بهار بدرام * و اندر فكن مى بيكمنى جام و بمعنى هميشه و جاويد آمد و مختارى كفته ع ز روزكار وفا دارد دولتت بدرام و آن بباى پارسى به همين معانى نيز آمده و بمعنى توسن سركش هم كفتهاند و اين بيت شرف الدين بدان معنى دلالت كند شعر زهى خواجهء صدر چارم غلامت * خهى ابلق دهر بدرام رامت بدران به وزن يكران رستنى باشد مانند ترب بغايت بد بوى و او را كنده كياه نيز كويند و بكسر اول و تشديد ثالث يعنى اين كار را تمام كردان و پاره كردان در معنى اول بسحاق اطعمه كفته عيب بدران مكن و هرچه بود نيكو بين * كه بصحراى جهان هيچ نرويد بيكار بدرزه بكسر اول و سكون ثانى بضم ثالث و فتح زاى نقطه دار طعامى را كويند كه زله كرده باشند و در رومالى يا سفرهء بسته به جائى برند و بفتح ثالث نيز به اين معنى است و از اين لغت مفهوم مىشود كه آن طعامى است كه از درها بدريوزه كدائى جمع كنند برداشته به جائى برند و با كسى خورند و در كتب لغت مختلف نوشتهاند و بمعنى قسمت و حصه نيز آوردهاند و ثابت نشده در شرف نامه و رشيدى بدرزه و بدرمه را مرادف و بدل يكديكر بمعنى حصه و بهره نوشتهاند بدرقه به وزن دغدقه رهبر و راهنماى را كويند حافظ كفته شعر حافظ اكر قدم نهى در رهء خاندان بصدق * بدرقه رهت شود همت شحنة النجف و اين لغت معرب است و اصل آن بدرهه بوده يعنى صاحب و حافظ و بزرك راه كه مسافر را