رضا قلى خان ( هدايت )

117

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

انبوذن با ذال نقطه‌دار مصحف و صحيح همان انبودن و بمعنى اصل كاينات و آفرينش نوشته‌اند انبوسيدن بمعنى افزوئيدن و پديد آمدن و موجود كرديدن و انبوسيدن و انبوديدن يك معنى دارد شاعر كفته بودنت در خاك باشد عاقبت * همچنان كز خاك انبوسيدنت انبوه به وزن اندوه بمعنى فروريختن ديوار باشد و بمعنى بسيار و پر نيز آمده و هر چيز بسيار را كويند فردوسى كفته شعر ز انبوه لشكر مرا باك نيست * از آن سبز خيمه دلم پاك نيست من نيز در خرم بهشت كفته‌ام شعر ديكر روز رزمى بانبوه شد * ز تن هركجا دشت بد كوه شد و بر كثيف و غليظ نيز اطلاق كرده‌اند كمال كفته انبوه و كران و زشت و ناخوش * مانندهء ابر مهركانى انبوه و انبه و انبت و انبته را ماخذ يكى است و انبست و انبته بمعنى چيزى غليظ است كه زود حل نشود مانند خون بسته كه كفته‌اند ع خون انبته همى ريزم در دامن شهريارى كفته شعر چون ز خونابه نماند است اثر در جكرم * خون انبسته همى ريزد از چشم ترم و كويند انبوه نام قصبه‌ايست بر بالاى كوهى از مضافات ديلمان كيلان و انبه مخفف انبوه است در معنى انبوه منسوب بكوه ديلمان اين بيت معروف است كه كفته‌اند كر نبك خورى نبك قزل كوه بخور * ور باده خورى بادهء انبوه بخور معلوم است كه نبك آنجا و بادهء آنجا بر ساير جاها مزيّت دارد و اللّه اعلم انبوى بو كردن باشد و بمعنى كنديده نيز آمده و بمعنى فاعل و امر به اين معنى هم آمده يعنى ببوى و بوى كن و انبوبيد جمع آنست يعنى ببوئيد و بوى كنيد و انبوسيدن مصدر آنست انبير به وزن زنجير بمعنى كل خشك و كل تر و بمعنى پر كردن نوشته‌اند و بمعنى امر هم آمده و كفته‌اند اين از لغت اضدادست انبيره چوب ريزه و كاه و خاشاك كه هنكام پوشش بر بام اندازند تا بر بالاى او چون كل ريزند فرونريزد و در ميان ديوار تخته نيز نهند تا ديوار محكم كردد انبيس به وزن تلبيس بمعنى خرمن غله پاك كرده است انجام بر وزن اندام بمعنى اتمام كار ضدّ آغاز و بر اين قياس انجاميدن و انجاميد و انجامد و سرانجام و راه انجام ع هرچه آغاز ندارد نپذيرد انجام و فاعل را نيز كويند كه بنهايت رساننده باشد و امر بدين معنى هم هست يعنى بنهايت برسان انخج بفتح اول و ضمّ ثالث بمعنى چين و شكن روى و اندام و در اين لغت خا و غين تبديل يابند چنان كه انخج و انجغ به همين معنى است همچنان انجوخ و انجوغ نيز به همين معنى است و مصدر آن انجوخيدن و انجوغيدن و انخجيدن آمده چنان كه شمس فخرى كفته شعر سپهر كفت چو بخت شهنشهم ديروز * شنيد عقل و به دو كفت هان مكو اى شوخ كه بخت شاه جوانست و چهره‌اش شاداب * كرفته روى تو از غايت كبر انجوخ در جهانكيرى بمعنى آب دهن آورده انجدان معرب انكدان است كه در لغت تبرى كلو پر كويند و نام ديهى است بكاشان و رستنئى باشد كه اشترغار كويند انجكك بر وزن مردمك صاحب برهان نوشته دانهء باشد سياه شبيه بدانهء امرود و مغز سپيد دارد و آن را بخورند و خاصيتش آنست كه هرچند فراش خيال جاروب سنبل برجل خرسك ريش زند از پوست آن پاك نتواند كرد و در برهان متعدده به همين صورت نوشته و باسمه كرده‌اند از فراش خيال تا به آخر اين فقره سخنى بىمعنى و بىمزه است و جاى طعن و تماخره است بعد از آن كه تفكر بسيار در اين معنى و بيان شد بخاطر رسيد كه ظرافتى بخاطر ابن خلف تبريزى رسيده كه بعد از خوردن و شكستن آن حبه پوست آن از ريش خورنده پاك نشود و فراش خيال را استعاره كرده جاروب سنبل تصحيف شده جاروب سبيل است و جل حرسك ريش خود را كفته يعنى چنان كه فراش فرش را جاروب كند و پاك سازد و فراش خيال بىجاروب سبيل نتواند پوستهاى آن را از ريش بيرون كند با اين‌همه اين تاويلات خاصيتش اينست معنى ندارد خاصيت در مقام نفع و ضرر ماكولات و غيره استعمال شود معلوم شد كه آنچه در باب لغات بيان كرده پيروى صاحبان كتب را نموده درين مقام اين ان شاء بديع و بيان بليغ زاده طبع ايشان بوده برهان ذوق سليم و سليقهء مستقيم برهان خود همين عبارات بس تا زين سپس از او چه آيد عجب‌تر اينكه صاحبان فرهنك اين لغت را در كتاب خود نياورده اند و در عراق و فارس معروفست ولى او را انجكك نكويند و آن را انچوچك بجيم و كاف فارسى خوانند