رضا قلى خان ( هدايت )

118

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

انجل بفتح اول و كسر ثالث رستنى است كه آن را خطمى كويند كلهاى سرخ و سفيد دارد انجم داد بفتح اول و كسر جيم نام خرد و عقل فلك مشترى در دساتير آمده و اين انجم پارسى است نه بمعنى ستارهء انجم كه عربى است انجم روز بكسر ميم يعنى آفتاب عالم‌تاب و آن را فارسيان ستارهء روز كويند و آن بهتر است زيرا كه انجم عربى است و ستارهء روز فارسى است چنان كه حكيم ازرقى هروى كفته شعر اى مبارك‌تر از ستارهء روز * صدر را آفتاب صدرافروز انجمن بمعنى مجلس و مجمع چنان كه مشهور است شعر بر آن انجمن زار بايد كريست * كه فريادرس را ندانند كيست عين القضاة همدانى كفته در انجمنى نشسته ديدم دوشش * نتوانستم كرفت در آغوشش صد بوسه زدم بزلف عنبر پوشش * يعنى كه حديث مىكنم در كوشش و بمعنى جمع نيز آمده چنان كه كفته‌اند ع بزركان ايران شدند انجمن وقتى من نيز كفته‌ام شعر داورى را دوش ز انجم انجمن كرد آفتاب * وز سر انديشه از هر در سخن كرد آفتاب انجوج بر وزن محلوج چوب عود است و آن بيخ درختى است كه مىكنند و در زير خاك پنهان مىكنند تا مدتى برمىآورند پوسيدهء آن را مىتراشند و باقى عود خالص مىماند و بوى معطر دارد و بهترين او عود مندلى باشد كه آن جزيره‌ايست انجوسا صاحب برهان كفته نوعى از سرخ مرد باشد در فرهنكها نيافتم بپارسى نمىماند انجيدن بر وزن رنجيدن بفتح ريزه‌ريزه‌كننده و امر بريزه كردن نظامى كفته شعر زمين خسته از خون انجيدكان * هوا بسته از آه رنجيدكان و بمعنى استره زدن كه بتازى حجامت خوانند آمده هم او كفته شعر دواى درد او انجيدن كوش * دم الاخوين او خون سياووش در جهانكيرى بمعنى كشيدن نيز آورده انجير و انجيره ميوهء معروف شرف شفروه كفته شعر در لبت صد هزار دل كم شد * همچو كاورسها در انجيره و بمعنى سوراخ‌كننده است و از اينجاست كشكنجير يعنى سوراخ‌كنندهء كوشك و انورى در صفت آسمان كفته شعر نه منجيق رسد بر سرش نه كشكنجير * نه تير چرخ و نه سامان برشدن بوهق و سوراخ مقعد را نيز كفته‌اند كه حلقهء دبر باشد چه بدان مشابهتى دارد حكيم سنائى كفته شعر هركه شد كون‌پرست برخيره * كوز يابد ثواب از انجيره چه دهى از پى كذر كه سفل * خرد پير خود بكودك طفل و انجيره آدم ميوهء سرخ‌رنكست در هندوستان و نهر انجير نام جوئيست در هرات كه از ميان باغ زاغان مىكذرد آن را با لام نيز تبديل كرده‌اند و چشمه‌ايست در چهارفرسخى يزد بر سر راه خراسان انجره بفتح و ضمّ جيم كياهيست تند كه چون بعضوى رسد بكزد و بلغت درى طبرى آن را كزنه كويند يعنى مىكزد و در آن ولايات بسيار است و تخم آن مقوّى باء است و مؤلف كفته شعر چند از پى انجيره كافتن * بر تخم نهى تخم انجره انجين به وزن رنكين ريزه‌ريزه و امر بدين معنى نيز آمده اند بر وزن و معنى چند و شمار مجهولى است از سه تا نه و آن را به عربى نيف و بضع كويند و اندك تصغيراند است و سخن كفتن به شك و كمان آيا چنين است يا نيست كمال اسمعيل كفته شعر بكام فكر به پيموده‌ام جناب ترا * به اندكام ز پهناى آسمان پيش است و بمعنى عدد مجهول انورى كفته ع همچو تاريخ نهصد و چل و اند يعنى بهزار سال برسى و نام درختى است كه آن را مهك و بتازى سوس كويند و بيخ آن را اصل السوس كويند و در دواها به كار برند و بمعنى شكركزارى نيز آورده‌اند اندا به وزن عمدا بمعنى كل آوه و كاه كل بر بام و ديوار ماليدن كمال اسمعيل كفته شعر به خون ديده همى بسر شد حسود تو خاك * بدان هوس كه كلى سازد آفتاب اندا و اندايشكر كسى را كويند كه كاهكل و كل آوه بمالد و اندايه و اندوده و انداينده و اندودن و اندائيدن بر اين قياس و بمعنى غيبت و سعايت در حق كسى چه آن نيز بمنزلهء اندودن يعنى تغيير دادن و پنهان كردن اصل و فرع است چنان كه سعدى كويد شعر بسمع رضا مشنو انداى كس * و كر كفته آيد بغورش برس ديكر بمعنى خواب صلحا كه فرشتكان به دو نمايند نه شياطين رودكى كفته شعر باندا نمودند دخشور را * بديد آن سراپا همه نور را يعنى رؤياى صالحه انداچه بر وزن درياچه بلغت ژند و پاژند بمعنى انديشه است اندار بر وزن افسار بمعنى سركذشت و افسانه شعر تلخ