ابراهيم اصلاح عربانى

80

كتاب گيلان ( فارسى )

هجرى هردو نفر را توسط زه كمان خفه كرد و خود به جاى او نشست . كامران ميرزا كهدمى براى جلب حمايت دربار طىّ گزارشى جريان امر را به استحضار سلطان محمد خدابنده رسانيد . سلطان نيز در پاسخ ، اقدام وى را مورد تأييد قرار داده نوشت : « . . . آنچه از آن خليفة الخلفائى در اين ماده واقع شده به مقتضاى ارادهء و داد و نيكوبندگى و اخلاص و اعتقاد محض مصلحت دولت قاهره واقع شده بسيار خوب رفته و مجددا آثار كمال يك جهتى و دولت‌خواهى بظهور رسانيده ، اين معنى باعث تزايد مراحم اشفاق و الطاف بلاغايات و تضاعف مواد مكارم و اعطاف بلانهايات نواب همايون ما درباره او شده . در ازاى جلادت مذكور خاطر اشرف متوجه اعلاى شأن و ارتقاء مكان آن زبدة الامراء الزمان گرديده به انواع نوازشهاى خسروانه و تفقدات پادشاهانه او را معزّز و گرامى خواهيم ساخت . . . » خان احمد گرچه با جمشيد خان خصومت مىورزيد ولى از كامران ميرزا نيز سخت متنفر بود . وى هنگامىكه از نامه سلطان به كامران ميرزا آگاهى حاصل كرد نتوانست از ابراز تنفر نسبت به كامران ميرزا و تهديد او خوددارى نمايد لذا طى نامه‌اى به او چنين نوشت : « . . . زنهار كه به زور بازوى خود غره نشوى و از گردش روزگار و تقدير كردگار غافل نگردى كه اين گردنده را گرداننده‌اى مىباشد كه امر از اوست . . . زنهار كه دل در مملكت بيه‌پس نبندى و از اوامر شاهانه به خون ايتام جمشيد خان راضى نگردى كه حقوق مرشد و ولى النعم و آزار يتيم و قطع صلهء رحم چون جمع گردد كوه تاب نتيجه آن ندارد . . . زنهار كه نرنجند و تأمل نمايند كه اين نصيحت را دوستان به دوستان مىنويسند نه دشمنان به دشمنان . اما چندان شراب غرور در سر دارى كه از مستى آن نتوانى كه سر بردارى . . . » كامران ميرزا ماجراى نامه خان احمد را به اطلاع دربار رسانيد و از خان به سلطان شكايت كرد . شاه نيز نامه‌اى به خان احمد نوشته حمايت خود را از كامران ميرزا به وى خاطرنشان ساخت . در نامه مزبور چنين آمده است : « . . . بنابرآن‌كه جمشيد خان مراعات حقوق تربيت و احسان اين خاندان را به حقوق و عصيان و شقاق و كفران مبدل ساخته بود ، حق نمك دودمان شاهى او را گرفته حال ادبار لاحق رخسار روزگار او گشت . حاليا چنان به مسامع جلال رسيد كه آن سلطنت‌پناه به حدود بيه‌پس آمده مىخواهد كه متعرض الكاى او شود . اين معنى مرضى و مستحسن نيست و الكاى مشار اليه نسبتى به او ندارد . مىبايد كه پيرامون الكاى مذكورهء مردم آن‌جا نگشته ، از روى استقلال و استظهار تمام و وثوق و رجاء مالاكلام به حراست و دارائى مملكت متعلق به خود اشتغال داشته آن طرف سفيدرود مترصّد ورود حكم همايون باشد . . . » نامه سلطان با اين جمله ختم مىشود : « ايام سلطنت و اقبال ابد الانفصال باد . بالنون و الصاد . » اما بالاخره در كوچسفهان جنگى بين سپاهيان كامران ميرزا و خان احمد خان درگرفت كه منجر به كشته شدن كامران ميرزا گرديد . ماجراى سر بريده كامران ميرزا در آن روزگار همه‌جا با شگفتى نقل مىشد و پس از آن زمان نيز مورخان ماجراى مزبور را به عنوان يك واقعه اعجاب‌انگيز تاريخى نقل نموده‌اند . خلاصه واقعه مزبور كه توسط عبد الفتاح فومنى در تاريخ گيلان آورده شده و خوچكو نيز آن را مورد اقتباس قرار داده بدين شرح است : پس از كشته شدن كامران ميرزا كهدمى سر او را بر نيزه كرده در تمام ولايات بيه‌پس گرداندند . سپس خان احمد خان سر بريده را در زير تخت خود نصب نمود و تا سه ماه آن سر در معرض ديد مردم قرار داشت . آنگاه ، شيرزاد سلطان كاسه سر را از خان احمد خان گرفته دستور داد تا آن را بتراشند و زرگر پياله‌اى براى نوشيدن شراب از آن بسازد ! چنين جامى از كاسه سر كامران ميرزا ساخته شد و مدت ده سال در مجالس ضيافت شيرزاد مورد استفاده و يا به عبارت صحيح‌تر در دست شرابخواران بود . « 183 » تا زمان شاه عباس گيلان همچنان حكومتهاى مستقل و پادشاهيهاى كوچك داشت . گرچه استقلال گيلان به علل اختلافات شديد فرمانروايان آن با يكديگر مخصوصا جنگهاى متعدد دو ناحيه بيه‌پيش و بيه‌پس دچار ضعف شده بود ولى نخستين شاهان سلسله صفوى از جمله شاه اسماعيل ، شاه طهماسب و سلطان محمد خدابنده كم‌وبيش استقلال گيلان را محترم مىشمردند و حتى به ملاحظات سياسى شاهزادگان درجه اول يعنى دختران و خواهران خود را به حباله نكاح فرمانروايان گيلان درمىآوردند تا از حمايت و پشتيبانى آنان برخوردار باشند . فرمانروايان و پادشاهان محلى گيلان نيز متقابلا براى پادشاهان صفوى احترام زيادى قائل بودند و از برخورد با آنان شديدا پرهيز مىكردند زيرا مردم گيلان با توجه به تمايلات مذهبى شاهان صفوى احساسات دوستانه‌اى نسبت به آنها ابراز مىداشتند و در صورت بروز هرگونه اختلاف و درگيرى ايجاد مشكلاتى در اين زمينه از سوى مردم بعيد به نظر نمىرسيد . صفويان خود را منتسب به خاندان پيامبر اسلام مىدانستند و به ارادت نسبت به امير مؤمنان على عليه السلام تظاهر مىكردند . اكثريت مردم گيلان كه شيعيانى صميمى و با ايمان شده بودند با درنظر گرفتن اين مسائل براى خاندان صفوى ارزش و احترام خاصى قائل مىشدند . تا زمان شاه عباس در مجموع ، گيلان آزادى و استقلال خود را حفظ كرد و اگر سرزمين مستقلى نبود حدّاقل ولايتى آزاد و خود مختار به حساب مىآمد . شاه عباس پس از آن‌كه بر اريكهء سلطنت مستقر شد و سرداران خودسر و صاحب نفوذ قزلباش را از ميان برداشت در صدد برآمد كه وحدت كشور را با تسلط بر تمام ولايات تأمين نموده اساس ملوك الطوايفى را از ميان بردارد . با توجه به عدم فرمانبردارى خان احمد از دربار قزوين شاه عباس در پى فرصت بود تا به طريقى او را مطيع و منقاد سازد . از سوى ديگر علل و موجباتى فراهم شد كه بيش از پيش شاه را در تصميم خود راسخ و استوار ساخت . يكى از اين علل پناهنده شدن گروهى از بزرگان دربار به خان احمد بود . گروه مزبور عبارت بودند از محمد شريف خان چاوشلو قورچى دربار ، سلطان محمود خان فرزند پيره محمد خان ، سلطان خان نبيرهء عبد الله خان ، مراد خان فرزند ايقوت سلطان ، مرشد قلى سلطان فرزند ولى خليفه ، محمد سلطان كوتوال ، جعفر سلطان چاوشلو و محمد على عسس قزوينى و چند تن ديگر . . . شاه عباس رسولانى نزد خان احمد فرستاده از وى خواست كه پناهندگان را

--> ( 183 ) . شاعرى با توجه به اين واقعه شعر زير را سروده است : كاسه سر شد قدح از گردش دوران مرا * دارد اين چرخ خراب‌آباد سرگردان مرا