ابراهيم اصلاح عربانى
661
كتاب گيلان ( فارسى )
رو نمىتوانست از پاسخگويى به ژاژخايى افرادى كه متأسفانه هنوز هم عدهاى مجذوب دارند خوددارى ورزد . شديدا به مقابله مىايستاد و با بيانات مستدل پارهاى حقايق را بازگو مىكرد كه به مذاق بعضىها خوش نمىنشست . اين گونه اشعار در دورهء روزنامهء نسيم شمال چاپ رشت نشر مىيافت و شعر « فضولى موقوف » او مىتواند نمونه كوچكى از واقعبينى و حقگويى و مبارزه با يقهدرانهاى دروغين باشد . « 1 » شعر مورد بحث در كتاب « باغ بهشت » به نام اشرف الدين حسينى آمده ولى در ستون ادبيات روزنامه نسيم شمال ، در « جواب اشعار ملا نصر الدين تفليسى » به نام فارغ ثبت گرديده و روزنامه تصريحا مىنويسد : « دو روز قبل نمرهء چهل يك ملا نصر الدين خوانده شد كه نوشته بود : در حقيقت پيس ايمش قانلارى ايرانلى لارن يعنى خون تمام ايرانىها در حقيقت بد و فاسد است ، اين حرف بر طبع فارغ گيلانى گران آمد ، قلم در دست گرفت ، اين اشعار را در جواب ملا نصر الدين انشاء نمود » « 2 » فضولى موقوف طعنه بر ملت ايران مزن اى ملا عمو * نقب در خانه ويران مزن اى ملا عمو مىندانى كه در اين خاك چو شيران بودند * كافيان ، كاركنان ، صافضميران بودند تاجبخشان و شجاعان و دليران بودند * پنجه در پنجه شيران ، مزن اى ملا عمو دست بر خنجر بران مزن اى ملا عمو فارغ نيش كشندهء افعى را در زهر قلم ملا نصر الدينهاى قفقاز احساس مىنمود و مانند بسيارى از آزادگان صدر مشروطه مجذوب و مفتون بدون تعقل اشتراكيون قفقاز نبود و تحمل شنيدن ناسزاها را هم نداشت و گذشت زمان ثابت كرد عقيده و اظهار نظرهاى ملا نصر الدينىها ، هم با آزادگى ملتها سازگارى ندارد و هم از اين دلسوزىها قصد و نظر و مرام و هدف خاصى را دنبال مىكردهاند و فارغ رشتى در زمان خود قضاوت فرداها را با ژرفنگرى در بيان خويش اعلام نمود . فارغ مردى مصلح ، واقعبين ، مردمدوست و ايرانخواه است ؛ آزادى را چون جان گرامى مىداشت و براى آن مردم ايران را به اتحاد و اتفاق دعوت مىكرد . در اشعار او روح پاك و شرف ملى و عقايد انساندوستى و مردمخواهى مواج است ، شعر زيباى « اتفاق كنيد » « 3 » او فرياد صداقت است ، در اين مخمس او به جنگ اردبيل و اعزام مجاهدين به فرماندهى سردار گيلان معز السلطان اشاره نموده و پرده از روى كارشكنى مدعيان آزادى كه با نشر شبنامههاى موهن و مقالات سراسر كذب و افتراى روزنامه برق و ايران عليه آزادگان گيلك مقدمات دلسردى و بيرون راندنشان را از صحنه سياست روز تدارك مىديدند برمىگيرد و از گوشهء سخت تاريك و ناراحتكنندهء تاريخ معاصر كه هنوز گذشت زمان هم نتوانسته روشنش نمايد ، سخن مىگويد و فرياد برمىكشد : اى كسانىكه اهل اين وطنيد * همه عضو لطيف يك بدنيد همه گلهاى سرخ يك چمنيد * دست در دامن صفا بزنيد ايها الناس اتفاق كنيد متأسفانه از اين آزادهمرد گيلان جز اشعارى كه در شمارههاى مختلف نسيم شمال به چاپ رسيده هيچگونه اثر و خبرى نداريم و اين ناشناخته ماندن به راستى غمانگيز است ، اما به استناد همين اندكمانده به مردمى بودن و پيروى از حقايق و خواستارى اعتلاى جامعه و ميهن او پى مىبريم ؛ او كيست ، چه مىكرد ، از چه خانوادهاى بود ، اسمش چيست ، كى زاد و كى درگذشت ؟ همه نهفته است اما چه غم كه ارزش وجوديش را شعر زير فريادگرى راستين است : دست مزن ، چشم ! ببستم دو دست * راه مرو ، چشم ! دو پايم شكست گوش مده ، چشم ! گرفتم دو گوش * حرف مزن ، چشم ! نشستم خموش هيچ نفهم اين سخن عنوان مكن * خواهش بىفهمى انسان مكن لال شوم ، كور شوم ، كر شوم * ليك محال است كه من ، خر شوم « 4 » فدائى لاهيجى احمد ملقب به محى الدين ، مشهور به شيخزاده لاهيجانى و متخلص به فدايى از فضلا و دانشمندان دوران شاه اسماعيل صفوى است كه از جانب او به خطاب « علّامى ، محيى مراسم الاسلام ، عمدة ارباب العلم و العرفان ، اسوه اصحاب الكشف و العرفان ، لازال كاسمه احمد فى الفاتحه و الخاتمة » « 1 » مفتخر و مباهى بود . محى الدين احمد را زايش در شيراز بود و از خردسالى در محضر استادان فاضل زمان به كسب دانش و علوم معموله دوران خود پرداخت و با كوشش فراوان ، از اكثر علوم متداول روز بهره گرفت و در مرحله ادبى سياست به پايهاى رسيد كه بزرگان عصر با شوق و رضا به مصاحبت و معاشرت با وى مىپرداختند و او خود با دولتمردانى چون شيخ نجم ثانى همنشين بود . شيخزاده در جوانى ، بدون توجه به مرتبه فضل و اشتهار خود و مقام والاى پدرش شيخ شمس الدين محمد اسيرى ، دل در گرو خم و خمخانه داشت و « از غايت شرب مدام ، فرق ميانه صبح و شام نمىكرد » « 2 » مقام شيخ در دربار شاه اسماعيل بسيار و الا و توأم با عزت و احترام وافر بود . شاه جوان صفوى مىدانست او با شخصيت ذاتى و سطح بالاى دانش و استدراك و استدلال مىتواند به نمايندگى ملتى بزرگ در دربارهاى قدرتمند كشورهاى همجوار برگزيده شود و سربلندى و افتخار براى ميهنش به ارمغان آورد و با چنين يقينى وى را به سفارت مىفرستاد و در مباحثه با نمايندگان اعزامى دولتهاى ديگر شركت مىداد . بدانگاه كه محمد خان شيبانى ، مشهور به شاهى بيك خان اوزبك به غرور و نخوت هوس خام تسخير ايران در سر مىپخت و راه نفاق و شقاق در پيش
--> ( 1 و 2 ) . نسيم شمال ، 7 شعبان 1327 ، شماره 51 ، چاپ رشت . ( 3 ) . همان روزنامه ، شماره 58 ، سال اول ، 22 شوال 1327 . ( 4 ) . نسيم شمال ، شماره 50 ، 26 رجب 1327 . 1 . شاه اسماعيل صفوى ، به اهتمام دكتر عبد الحسين نوائى ، انتشارات ارغوان ، تهران 1368 ، صفحهء 51 و 52 . 2 . تحفه سامى ، تأليف سام ميرزا صفوى ، صفحهء 109