ابراهيم اصلاح عربانى
662
كتاب گيلان ( فارسى )
گرفته بود ، شاه اسماعيل ، شيخزاده احمد لاهيجى را به رسالت نزد او فرستاد و گويا در اين رسالت ، جانوفا ، فرزند شاهى بيك خان را كه به هنگام تجاسر و تهاجم به گوشهاى از خاك ايران اسير گشته بود ، به دست او سپرد تا به عنوان حسن نيت ايران و هديهاى گرانقدر به هرات تحويل دهد و او بىدرنگ بعد از رهايى ، پدر را از مقام علمى و فضل سفير ايران بياگاهانيد ولى شيبك خان نهتنها در حق او احترامات لازمه را بجا نياورد ، حتى به بيانات مستدل وى پيرامون رفع دشمنى و عداوت و حفظ دوستى ، بىتوجهى نشان داد و مهمتر از همه آنكه نامه شاه اسماعيل را به تمسخر پذيرفت ؛ از موقعيت مناسب پيشآمده استفاده نكرد و خطاب به محى الدين احمد فدايى گفت : « برو و به اسماعيل داروغه بگو ، چون مدام نامه به ضعيفنالى مىنويسى و مكرر ترا اعلام مىنمايم كه پلهاى شكسته را تعمير كن كه اقامه و ساورى مهيا ساز كه امسال عازم بيت اللهايم « 3 » . . . » شيخزاده با بزرگ منشى و شكيبايى ژاژخائيها را گوش كرد و پاسخ داد : مرا چه حد آنكه در پيشگاه شاه اسماعيل بهادر خان چنين انديشه را به خاطر راه دهم تا چه رسد كه بر زبان رانم ، خان اگر پيام خود را بنويسد و مصحوب قاصدى بفرستد ، بسى نيكوتر و سزاوار شأن خانى خواهد بود . اين واقعيت تاريخى حكايت از عظمت روحى و تسلط معنوى فدايى دارد ، انديشمندى و تجربه وى را نمودار مىسازد و اين خصيصه نهادى در مباحثهاش با قاضى چلبى نماينده بايزيد سلطان نيز كاملا به چشم مىخورد . شيخزاده كه در اختلافات مذهبى دربار ايران و عثمانى جوابگوى مسائل مطروحه از سوى دربار عثمانى بود ، آنچنان استادانه و با ادله و براهين منطقى با حريف روبرو مىشود كه قاضى چلبى با وسعت اطلاعات و دانش ، شرمگين و سرافكنده به اسلامبول بازمىگردد « 4 » . بديهى است چنين كسى مورد مرحمت مىبايد قرار گيرد و : « شهريار به شكار دره و لالهزار . . . » او را با خويش همراه و همگام مىنمايد . شيخزاده لاهيجى به سخاوت و دستودلبازى شهرت داشت ، در ادب و شعر توانا بود ، طبعى شكوفا داشت . پايان عمر را در شيراز مىزيست و هم در آنجا زندگيش پايان گرفت و به جاودانهها پيوست ! درگذشتش را به تفاوت نوشتهاند : « احمد بن محمد لاهيجى سنه احدى و عشرين تسع مائه 921 » « 5 » و 927 « 6 » و در 977 هجرى قمرى ولى بديهى است كه تاريخ نخستين چون حك شده بر سنگ گور است درستتر مىباشد ، چهاردانه زير را از او مىآوريم : عاشق من و ديوانه من و شيدا من * شهره من و افسانه من و رسوا من كافر من و بتپرست من ، ترسا من * اينها من و ، صد بار بتر زينها من فغفور گيلانى مير محمد حسين از شاعران و علماى معروف سدهء 10 و 11 هجرى قمرى است . در تذكرهها او را تنها به تخلص همراه با عنوان علمى و سيادتش ناميدهاند مثل مير فغفور و حكيم فغفور . « 1 » وى در لاهيجان پاى به عرصهء وجود نهاد و پدرش سيد احمد از مقربان خان احمد خان گيلانى بوده است . محمد حسين در آغاز جوانى در ايران رسمى « 2 » تخلص مىنمود و چون از وجود شاعرى يزدى كه تخلص رسمى را برگزيده بود آگاهى يافت فغفور را به جاى آن برگزيد و گهگاه با تخلص مير شعر مىسرود . « 3 » فغفور دوران جوانى را در گيلان به كسب دانش و ادب به ويژه پزشكى گذراند و علم طب را نزد حكيم تاج الدين حسين پزشك مير سلطان مراد خان از امراى مازندران آموخت . « 4 » حكيم مير محمد حسين به موازات علم طب از پرورش ذوق نيز بازنايستاد و پيرامون شعر و ادبيات به مطالعه پرداخت . در جوانى به شعر و شاعرى روى آورد و شهرت زيادى بهم زد و از عناوين مطنطن ، نه به ناروا و تعارفات معموله عصر ، بلكه به حق و استحقاق برخوردار گرديد و شاهد صادق اين واقعيت نگرشى گذرا به آثار دلنشين اوست . هنر خوشنويسى هم حكيم را به خود جذب نمود ؛ از فراگرفتن اين هنر بازنايستاد و تحت تعليم استادان شايسته و صاحب صلاحيت نقش قلمش در زيبايى شهره گرديد . هنر موسيقى نيز با الهامبخشى ويژهاش او را به خود خواند ، محمد حسين در اين راه هم از كوشش فرونماند ؛ به گونهاى كمنظير زير و بم نوازندگى و آهنگسازى را بياموخت و در اين فن صاحبنظرى پرآوازه شد . در سرزمين پهناور ايران و همسايگان شهرتى كسب كرد . آهنگهائى ساخت كه با پسند عامه و موفقيت روبرو گرديد . حكيم مير محمد حسين ، با مايه و بضاعت سرشار علمى و ادبى و هنرى وارد دستگاه خان گيلان گرديد ، ولى در سال 1000 ه . ق گيلان دستخوش دگرگونى خونبارى شد . شاه عباس با سپاهى گران ، گيلان را به خون نشاند ، خان احمد خان شكست خورده و متوارى گرديد ؛ خاندان ملاطى به آغوش تاريخ سپرده شد ! حكيم با ظاهرى نژند و افسرده گيلان را پشت سر نهاد و به سيروسفر پرداخت . در حين آوارگى از حضور خان در گنجه آگاه شد ؛ عازم آن ديار گرديد تا به خان پيوندد ولى منظورش در معيت نمايندگان خواندگار روم به دربار عثمانى رفته بود . چون حكيم مير محمد حسين به گرجستان رسيد به دعوت و معرفى حكماى آن ديار كه اغلب نيز گيلانى بودهاند به دربار الكساندر خان گرجى راه يافت . امير گرجستان از مصاحبت و منادمت حكيم برخوردار گرديد . ولى حكيم را اقامت در آن ديار پسند خاطر نيفتاد ؛ دوباره به گيلان بازگشت و بعد از ديدار خويشاوندان و دوستان راهى اصفهان شد و به دربار شاه عباس پذيرفته گرديد . در اصفهان ميان او و ديگر شعرا و بزرگان مباحثات و مطايباتى
--> ( 3 ) . عالمآراى صفوى ، به كوشش يد الله شكرى ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1350 ، صفحه 281 . ( 4 ) . همان كتاب ، صفحهء 425 . ( 5 ) . طرائق الحقايق ، محمد معصوم عليشاه ، به كوشش محمد جعفر محجوب ، كتابخانهء سنائى ، تهران 1339 ، جلد 3 ، صفحهء 130 . ( 6 ) . آتشكدهء آذر ، آذر بيگدلى ، به كوشش حسن سادات ناصرى ، انتشارات اميركبير ، تهران 1338 ، جلد 2 ، صفحهء 841 . 1 . تاريخ ادبيات در ايران ، دكتر ذبيح الله صفا ، انتشارات فردوسى ، تهران 1364 ، جلد 5 ، بخش 2 ، صفحهء 1024 ؛ آتشكدهء آذر ، آذر بيگدلى ، به كوشش حسن سادات ناصرى ، انتشارات اميركبير ، تهران 1338 ، صفحهء 843 . 2 . تذكرهء ميخانه ، ملا عبد النبى فخر الزمانى قزوينى ، به اهتمام احمد گلچين معانى ، چاپ چهارم ، انتشارات اقبال ، تهران 1363 ، صفحهء 454 - 453 . 3 . تاريخ ادبيات در ايران ، دكتر ذبيح الله صفا ، جلد 5 ، بخش 2 ، صفحهء 1025 . 4 . همان كتاب ، همان صفحه .