ابراهيم اصلاح عربانى
659
كتاب گيلان ( فارسى )
قمرى در لاهيجان متولد شد . وى از مردان خردمند و شاعران گيلان در قرن 13 و 14 هجرى بود . وى در سال 1300 هجرى قمرى به اتهام بابيگرى و به سعايت شيخ محمود شريعتمدار به زندان افتاد و پس از 19 ماه آزاد گرديد و در ذمّ او كه مردى كممايه در علم بود اشعارى ساخت كه بسيار منسجم و استادانه سروده شده است . عندليب مدتى به سيروسفر در شهرهاى ايران پرداخت و ادوارد براون در يزد به ديدار او رفت . يكى از مؤلفان گيلانى كه در سال 1319 هجرى قمرى او را در قزوين ديده ، نوشته است : « متجاوز از هفتاد سال داشت ؛ پيرمرد زندهدلى بود و با [ صنعت ] قلمدانسازى امرار معاش مىنمود ، ريش و موى سر داشت . » عندليب در سال 1335 هجرى قمرى در شيراز درگذشت . غزل زير از اوست : مرا يار شيرينسخن مىپسندد * چو مرغ سحر نغمهزن مىپسندد عزيزم چو يعقوب و يوسف هميشه * به زندان و بيت الحزن مىپسندد پسنديده آزادگى بهر اغيار * ولى بند بر پاى من مىپسندد ز آوازه عشق آواره دايم * بهر سوز شهر و وطن مىپسندد مرا در بساط نشاط حريفان * مغنى به صورت حسن مىپسندد مرا در قفس يار شيرينزبانم * چو طوطى شكرشكن مىپسندد مرا چون شهيدان ميدان عشقش * پس از مرگ گلگونبدن مىپسندد كه تا در ميان هيچ حايل نباشد * پس از كشتنم بىكفن مىپسندد عجب باغبان عندليب وفا را * به سجن و زغن در چمن مىپسندد عين الزمان شيخ جمال الدين گيلانى ملقب و مشتهر به عين الزمان از بزرگان صوفيه و از عرفاى نامور و صاحب نفس و صافىضمير و روشنروان بوده است ؛ معروف است كه شيخ نجم الدين كبرى در مدت عمر دوازده كس به مريدى قبول فرموده و هريك از ايشان ولى كامل است ، و از جمله ايشان يك هم شيخ جمال الدين گيل « 1 » بود . وفات حضرت شيخ به سال 651 هجرى قمرى در قزوين اتفاق افتاد ؛ در تاريخ اين سوك بزرگ قطعه زير معروف است : جمال ملت و دين ، قطب اولياء خدا * كه آستانه او بود قبله ابدال به سال ششصد و پنجاه و يك به حضرت رفت * شب دوشنبه به روز چهارم شوال وى را از مشايخ كبار و يگانه جهان و مقتداى زمان « 2 » توصيف كردهاند . در فقر مقامى بزرگ داشت و چون اندرون را از هرچه جز دوست پرداخته بود ، ديد باطن و نفوذ كلمهاى بىنظير يافت ، به زمان امارت علاء الدين محمد بن جلال الدين حسن نومسلمان در قزوين به ارشاد خلايق اشتغال داشت . . . « 3 » . قزوين همواره مورد تاختوتاز اسماعيليان بود و هيچوقت از حمله و هجوم سپاه جنگاور و از جانگذشته فدائيان آسودگى نمىيافت ، ولى اقامت عين الزمان جمال الدين گيلانى در آنجا و بركت وجود فياض او امنيت شهر و مردم را تضمين نمود . چون علاء الدين محمد را به شيخ ارادتى خاص مىبود و اين اخلاص اجازه تاختوتاز به مسكن مراد را به وى نمىداد ، هميشه بر مردم قزوين منت نهاده مىگفت : « اگر حضرت شيخ در آن بلده نبودى ، من خاك قزوين را در توبره كرده به الموت مىبردم « 4 » . . . » . شيخ وجوهى را كه از دولتمردان و امرا و پادشاهان و صاحبان كرم مىرسيد بذل نيازمندان و مردم مىفرمود ولى پانصد دينار زر سرخى را كه همه ساله علاء الدين محمد به خدمت مىفرستاد صرف خود مىنمود و از آن چيزى به كسى نمىبخشيد . ازين جهت بعضى از اهل حسد زبان سرزنش بر شيخ گشاده گفتند ، ادرارات پادشاه فارس را به مردم ميدهد و مال ملاحده را مىخورد و شيخ اين سخن شنيد و گفت : ائمه دين چون مال اين جماعت را به عنف مىگيرند حلال مىدانند و بر اين تقدير ايشان هرچه به ارادت خود به كسى مىدهند حلّيت آن به طريق اولى لازم مىآيد « 5 » . . . اين پاسخ متقن ، عظمت درك و وسعت تشخيص و سلطهء روحى حضرتش را نشان مىدهد و ثابت مىنمايد او نهتنها بر مريدان و پيروان و همكيشان خود تسلط داشته ، بلكه نفوذ معنوى او بر كفار و ملاحده نيز سارى بوده است . اسماعيليان با پيروان تشيع و تسنن دشمنى خاص داشته و براى رجحان عقيدت خود ، در نفى عقايد فرق مختلف مسلمين مىكوشيدند ، اما امير و فرمانرواى ملاحده در مقابل شيخ از خويش سلب شخصيت و اظهار بندگى و خلوص مىنمود : « روزى در وقت مستى ، شخصى مكتوب شيخ به دست او داد ، علاء الدين در غضب رفته فرمود تا آنكس را صد چوب زدند و گفت : اى شقى جاهل در زمان مستى رقعه شيخ را به من مىدهى ؟ صبر مىبايست كرد تا من هشيار شده به حمام بروم و غسل بجا آورده بيرون آيم . . . « 6 » » و اين كار نه از روى خودنمايى و ظاهرسازى و تزوير مىبود ، بلكه ايمان وى را به چنين احترامى وا مىداشت . همچنين نوشتهاند : « يكى از سادات قزوين را عزيمت شيراز شد ، از شيخ التماس سفارش پادشاه شيراز ، كه به شيخ ارادت تمام داشت ، نمود ، شيخ كاغذ پارهاى طلبيد بر آنجا نوشت : عسل و رازيانه ! به وى داد ، چون سيّد به شيراز رسيد و قصد ملازمت پادشاه كرد ، گفتند : كه وى درد شكم دارد و در حمام است ، به حمام رفت ؛ ديد كه پادشاه در جامهكن نشسته و از درد شكم تشويش عظيم دارد . پيش رفت و سلام كرد ، به وى گفت ، : از كجا مىآيى ؟ گفت : از قزوين . از وى احوال شيخ پرسيد ؛ كاغذ را به وى داد ؛ بگشاد ؛ ديد در وى نوشته : عسل و رازيانه ، گفت : شيخ به نور فراست و كرامت علاج ما نوشته فرستاده است ؛ فرمود تا آن را حاضر كردند ؛ بخورد و فى الحال شفا يافت « 7 » . . . » معروف است كه شيخ جمال الدين گيلى از جميع دانشها و علوم عقلى و نقلى ، مجموعهاى ترتيب داد كه بسيار باارزش بود ولى بر اثر رؤياى شگفت ،
--> ( 1 ) . تاريخ گزيده ، حمد الله مستوفى ، به كوشش دكتر عبد الحسين نوائى ، انتشارات اميركبير ، تهران 1364 ، صفحهء 669 . ( 2 ) . نفحات الانس ، عبد الرحمن جامى ، به كوشش مهدى توحيدىپور ، كتابفروشى محمودى ، تهران 1336 ، صفحهء 432 . ( 3 ) . تاريخ حبيب السير ، خواندمير ، زير نظر دكتر محمد دبير سياقى ، كتابفروشى خيام ، تهران 1352 ، جلد 2 صفحهء 476 . ( 4 و 5 ) . همان كتاب ، همان صفحه . ( 6 ) . همان كتاب ، همان صفحه . ( 7 ) . هفتاقليم ، امين احمد رازى ، به كوشش جواد فاضل ، مؤسسهء مطبوعاتى علمى ، تهران 1340 ، جلد 3 ، صفحهء 135 .