ابراهيم اصلاح عربانى
654
كتاب گيلان ( فارسى )
بر برگ سمن سنبل تر ريختهاى * از آب حيات ، آتش انگيختهاى زنهار ، مده به باد آن زلف سياه * كز هرتارش ، دلى درآويختهاى صبورى رشتى بين سالهاى 1263 و 1267 هجرى قمرى « 1 » در جير كوچهء رشت ، در خانوادهء آقا سيد محمد رشتى ، فرزندى پا به جهان هستى نهاد كه باقر ناميده شد . خانوادهء سيد محمد از اصالت و نجابتى شايسته برخوردار بود و باقر نورسيده در چنين محيط خانوادگى پرورش يافت و چون به سنين رشد رسيد به استاد سپرده شد . آموزش مقدماتى را در رشت به پايان آورد . « 2 » خانوادهء دانش دوست او به منظور ادامهء تحصيل ، فرزندشان را روانهء تهران نمودند . باقر خان جوان باهمت و پشتكار به آموختن حكمت و كلام در محضر درس فيلسوف عالىقدر ميرزا ابو الحسن جلوه پرداخت و با شوق وافرش به طب و طبابت از افادات دكتر محمد خان كرمانشاهى معروف به كفرى « 3 » هم بهره برگرفت ، ولى آموختهها روح تشنهء كمال او را اقناع ننمود ، رنج سفر و درد دورى وطن و خويشاوندان را به جان پذيرفت . به مصر و لبنان و آنگاه به فرانسه رفت و چهاردهسالى را كه در ديار بيگانه مىزيست از فراگرفتن فارغ نبود . اوقات را به بطالت صرف نكرد و با كولهبارى گران از دانش و معرفت به ايران بازگشت . ميرزا باقر خان حكيم به ايران بازگشت و با سمت رياست ادارهء حفظ الصحهء گيلان خدمات ارزنده خود را آغاز نمود . « اولين داروخانه را نيز به طرز جديد كه با دستگاه حبسازى و تهيهء كپسول مجهز بود ، او در رشت داير نمود . » « 4 » در اين دوران بيمارى مهلك و با در گيلان شيوع يافت و در آن وانفساى مرگومير او صادقانه وظيفهء پزشكى خويش را انجام داد و حسام السلطنه حاكم گيلان به عنوان قدردانى از پزشكى مجرب و معتقد به سوگندى كه خورده بود از دولت درخواست اعطاى لقب مدير الاطبايى براى او نمود : « جناب فضايل مآب معارف آداب ، ميرزا سيد باقر كه حكيمى مهذب و طبيبى مجرب و از سادات عالىنسب ، داناى زبان فرانسه و عرب و داراى فنون ذوقيه و ادب است سالهاى دراز با مراقبتى فوق الغايه و مواظبتى مالانهايه ، در حفظ صحت اهالى ، همت مصرف داشته و تمامى اوقات خود را در استعلاج و زحمات ابناء وطن گماشته ، سيّما در وقوع مرض معروف سال گذشته ، كه همه اطبا فرار را بر قرار اختيار نموده بودند ، طبيب مذكور با كمال غيرت و قوت قلب ، گاه در شهر و گاه در انزلى و بالجمله در نقاطى كه اين مرض شيوع داشته حاضر شده ، اهتمامات لازمه و اقدامات كافيه به عمل آورده ، حق و انصاف آن است كه طبيب مشار اليه از طرف اولياى دولت جاويد آيت ، مستحق و شايسته همه قسم توجه و مرحمت است . استدعاى عاجزانه آن كه مشار اليه را ملقب و مفتخر به لقب مدير الاطبايى نموده و از بذل اين موهبت ، خانهزاد را قرين افتخار و مباهات دارند . » « 5 » به درخواست حاكم سريعا ترتيب اثر داده شد ، ولى اهميت موضوع و واقعيت انكارناپذير در روحيهء خاص خدمتگزارى و انجام وظيفه است نه در لقب مدير الاطبايى آن هم براى مردى اديب و شاعر و فاضلى صاحبدل كه مورد احترام قلبى مردم بود . حكيم صبورى به اقتضاى روح حساس در فن موسيقى صاحبنظر و استاد شناخته مىشد . مردى باايمان و معتقد به تمام اصول و دستورات مذهبى بود . در شعر از مكتب سهل و ممتنع افصح المتكلمين سعدى شيرازى پيروى مىكرد . ترجيعبند زيبا و نغزى دارد كه پهلوبهپهلوى ترجيعبند معروف هاتف مىزند و جانى به جانها مىبخشد . در شعر متخلص به صبورى بود و آنچه از او به جاى مانده اگرچه اندك است ولى بدون ترديد جزو بهترين آثار ادبى ايران مىباشد . دريغا كه عمرش بسيار كوتاه و زودگذر گذشت ، به هنگامىكه دعوت دوستش فتح اللّه خان بيگلربيگى را اجابت مىكرد و با درشكه به باغ او مىرفت ، معلوم نشد به چه علتى اسبها رميده و سركشى آغاز نمودند ؛ مهار از دست سورچى خارج شد ، تكانهاى شديد درشكه حكيم مدير الاطبا ميرزا سيد باقر خان صبورى را كه هيكلى فربه داشت به بيرون پرتاب كرد و ازين سقوط او در سال 1313 هجرى قمرى چشم از جهان فروبست . اين غزل او را به يادگار مىآوريم : جگر سوخته و چشم پرآبى دارم * چشم بد دور ، شرابى و كبابى دارم تا ميان من و زاهد كه شود اهل نجات * او به كف سبحه و من جام شرابى دارم خيز و در محفل ما آى ، كه از اشك دو چشم * بهر تشريف قدوم تو گلابى دارم گر تو زلف سيه و چشم خمارى دارى * من هم آشفته دل و حال خرابى دارم سر نپيچد دلم از حكم ، كه بر گردن جان * از كمند سر زلف تو طنابى دارم ديده دريا و دل آتشكده ، بازآ و ببين * به هم آميخته ، خوش ، آتش و آبى دارم تا خيال تو مرا خواب و غذا خون دل است * كافر عشقم اگر من ، خوروخوابى دارم بند بردار صبورى ، بگشا بال كه من * مانده در دامم و نه دانه ، نه آبى دارم
--> ( 1 ) . دكتر هادى جلوه قاطعا تولد حكيم را در مقدمهء صفحهء 23 ديوان سال 1265 ثبت كرده است . ( 2 و 3 ) . مجله فروغ ، چاپ رشت ، شمارهء 4 ، مقالهء مرحوم انشايى . ( 4 ) . مقدمهء ديوان حكيم ، صفحهء 47 . ( 5 ) . مقدمهء همان كتاب ، صفحهء 41 و 42 .