ابراهيم اصلاح عربانى
647
كتاب گيلان ( فارسى )
در اواخر عمر بينايى شيخ كاستى گرفت ؛ از اينروى هميشه صفى را در نزد خود مىداشت و براى امور جارى فقرا به او مىگفت چنينوچنان كن ولى اين نابينايى ظاهر هيچوقت در ديد باطن آن بزرگوار تأثير نداشت و او همچنان آنچه را كه بايد ببيند مىديد . در آخرين ماههاى عمر سفرى ديگر به شروان نمود و در ناحيهء سور مرده حالش به بدى گرائيد . پيروان و نزديكان را در صورت خرقه تهى فرمودن شيخ در مدفنش اختلاف افتاد . مريدان شروان و پسرش جمال الدين على ، مغان را مناسب مزار شيخ مىدانستند . در اينزمان صفى الدين براى امر مهمى به اردبيل رفته بود . پس شيخ ، خضر اليوانى مريد پاكبازش را بخواست و به دو فرمود : « مىخواهم كه به يك روز از اينجا به اردبيل روى و روز ديگر صفى را به ما رسانى و اليوانى اين معنى را قبول نمود . شيخ دست مباركش به پشت و هردو رانش فرود آورد و او صبحى از سور مرده متوجه اردبيل شده به بركت دست حقپرست شيخ كه به اعضايش رسيده بود هشت روزه راه را به يك روز طى فرمود و نماز ديگر در كلخوران بود . » صفى پيام شيخ را دريافت و به يك روز خود را به مراد رسانيد . احساس كرد كه مرگ با ابهت و عظمت تمام سايهافكن اقامتگاه تاج الدين ابراهيم زاهد گيلانى است . به احترام كنار بستر ماند . شيخ فرمود : گاه آن فرارسيده تا قفس تنگ تن بشكنيم و از تنگناى خاكدان به فراخناى عرش آشيان گزينيم . ياران همپيمان و مريدان صاحب ايمان در تدفين پيكر بىجان من همآوا نيستند . هر يك جايگاهى را مدفن من مىخواهند و مرا نظر و عقيدت تو پسند خاطر است . گور مرا در كجاى اين سرزمين بنا خواهى كرد ؟ صفى الدين عرض كرد : چون شما از گيلان هستيد چه بهتر كه پيكرتان به خاك زادگاهتان بازگردد ، تا خاك گيلان را بركت بخشد . شيخ را اين پسند افتاد ؛ بفرمود تا به گيلانش بردند . در اين جاى بيش از چهارده روز نماند و در ماه رجب سال 700 هجرى بعد از 85 سال زندگى خرقه تهى فرمود . صفى الدين اردبيلى او را تغسيل و تدفين نمود و در سياورود گيلان به آغوش خاك سپرد و بر مزارش بنايى پرشكوه بساخت . زاهدى گيلانى از شيخ عبد الله گيلانى سه پسر به اسامى شيخ عطاء الله و ابى طالب و شيخ ابراهيم باقى بود و پسر اخير الذكر به زاهد يا زاهدى شهرت داشت . هر سه تن از معاريف و فضلاى زمان خود بودهاند . اگر فاصلهء سنى ابى طالب و ابراهيم را دو سال بگيريم مىتوان تولدش را در 1062 هجرى قمرى دانست . ابراهيم در محضر پدر به تحصيل دانش پرداخت . در فقه و حساب و شعر و ادب و حسن خط به مرحلهء اجتهاد رسيد و حزين « خلاصة الحساب » را از عموى فاضلش آموخت . شيخ را تأليفاتى چون « رافع الخلاف » ، « كاشف الغواشى » ، حاشيهاى بر « كشاف » توضيح كتاب اقليدس بوده است . درگذشت او به سال 1119 هجرى قمرى در لاهيجان اتفاق افتاد و هم در زادگاه خويش به آغوش خاك سپرده شد « 1 » . از ديوان شيخ ابراهيم زاهد آگاهى نداريم و مرحوم محمد على مدرس از كتابى به نام ، « القصائد الغّرافى مدح آل العبا » نام مىبرد كه ممكن است ديوان شيخ باشد . چهاردانه زير او راست : در گلشن دهر ، محرم راز نبود * در بزم زمانه نغمهپرداز نبود پنهان نتوان زمزمهپردازى كرد * بستيم زبان ، كسى همآواز نبود ژوليده ، محمود زندهياد شهيد به خونخفتهء گيلك ، محمود ژوليده ، آزادهاى از مردم رشت در كوى چمارسر او ميان خانوادهاى محترم ديده به رخسار هستى گشود . در آن زمان كه درد بىسوادى همهگير بود ، او از تحصيلات خوب و بيشتر از حد مرسوم بهره برد و به شناخت « چه بوديم . چه شديم و چرا شديم ؟ » پرداخت و در اين كاوش اجتماعى به ميهن و ميهنخواهى متوجه گرديد و به جرگهء مبارزان جنگل پيوست ، در گروه نظامى چريكى جنگل آموزش ديد و به فرماندهى دسته ارتقا يافت . در اين دوران حكومت تزارها واژگون گرديد و سربازان پراكندهء روسى به فرماندهى ژنرال باراتوف و ژنرال پيچراخوف خود را به قزوين رسانيدند تا از راه گيلان و بندر انزلى به ميهن خويش بازگردند ، اين غمانگيزترين بازگشت كه مىتوانست با جلب محبت و دوستى ايران صورت گيرد ، بدام وسوسهها و فريب انگليس اسير شد و به اغواى ژنرال ماژور دنسترويل به جنگ خونين نابرابرى مبدل گرديد . محمود خان ژوليده با دستهء كوچك خويش در صف مقدم مبارزين جنگل مسئول نگهدارى و حفظ پل آهنى منجيل ، تنها راه ارتباطى گيلان گرديد و قدرت بازنگهدارى متجاوزين را هم داشت ، ولى انگليسيها با هواپيما و زرهپوش به نگهبانان آزادى حملهور شده با بمباران پل و انفجار بمب در ميان دستهء ژوليده و قطعهقطعه كردن پيكرهاى عزيز انسانهاى آزاده راه را گشودند . محمود خان تا آخرين لحظه مردانه و جانانه جنگيد ، زخمهاى فراوان برداشت و از پا درافتاد و آنگاه بود كه نيروى مهاجم توانست از پل بگذرد . ژوليدهء مجروح و از هوشرفته را كه از شمشير پهن قزاقها زخمى خطرناك برداشته و در ميدان افتاده بود به بيمارستان سيار نيروى انگليس بردند . در آنجا زخمهايش پانسمان و دستش بعد از جراحى باندپيچى شد . او در تمام مدت مداوا هذيان مىگفت ، انگليسيها از اين هذيان دانستند به شخصيتى از نظام جنگل دست يافتهاند . تحقيقات از ژوليدهء تازهبهوشآمده آغاز گرديد ولى او در پاسخ مترجم كه اصرار داشت ديدگانش را به روى كلنل ماتيوس بگشايد و جوابگوى پرسشها باشد ، خشمگين فرياد مىكشيد : من و ديده گشودن به روى دشمن انگليسى ؟ و گويا كلنل ماتيوس خواست فقط به درخواستهايش گوش كند ، اما ژوليده اين را هم ناشنيده گرفت و شباهنگام از غفلت پرستار استفاده كرد ، باند دستش را گشود ، بخيهها را با دندان گسيخت و به سبب خونريزى زياد شب پنجم رمضان 1326 برابر 25 خرداد 1297 به
--> ( 1 ) . ريحانة الادب ، محمد على مدرس ، چاپ دوم ، كتابفروشى خيام ، تهران 1347 ، جلد 2 ، صفحهء 356 .