ابراهيم اصلاح عربانى

648

كتاب گيلان ( فارسى )

زندگى خود پايان داد . مردانه ايستاد ؛ دليرانه جنگيد و عاشقانه جان باخت و ننگ تسليم را نپذيرفت . پيكرش تحويل خانواده در رشت گرديد و در ميان تأثر و احترام عميق مردم به خاك سپرده شد . از ژوليده اشعارى چند باقى مانده كه در بيشتر آنها احساسات وطن‌پرستى به چشم مىخورد . از آن جمله است ابيات زير : به دهر آئين و دين وطن‌پرستى مراست * پيشه ز عشقش مدام صدق و درستى مراست ز باده عشق او خمار مستى مراست * به نيستى در رهش هزار هستى مراست كه هست در هستيش مرا دو صد افتخار * رايت جمشيد جم شده است گوئى نگون روان از اين واقعه ز ديدگان ساز خون * نفاق و جهل و خلاف شد ستمان رهنمون ز دستمان گر وطن شود ز غفلت برون * به دست دشمن شويم زبون و زار و فكار دو بيتى زيباى زير نيز از ژوليده است : خوابيم چه خواب ، خواب بىپايانى * مستيم چه مست ، مست سرگردانى افتاده همه به چاه بىعلمى و جهل * چاهى ، چاهى ، چه چاه بىپايانى سراوانى ، حاجى زين العابدين زين العابدين سراوانى از شعراى گمنام گيلان است كه به عهد محمد شاه قاجار مىزيست و شگفتا كه با پروردن فرزند نامورى چون ميرزا عبد الله حكيم بقراط ، طبيب مسيحا نفس و نامدار گيلان كه با گذشت چند نسل هنوز خاطرهء حذاقت و روش طبابت وى زبانزد است ، چنين به گمنامى پيوند خورده است و اگر دفترى از او يافت نمىشد شايد در ژرفاى بىصداى فراموشى محو مىگرديد . در اين دفتر بىآغاز و پايان ، او خود را مردى حقير و بىآزار ، و گوشه‌نشينى قانع معرفى مىكند ، به فضل و بزرگ‌منشى و عزت و شرف خويشتن اشاره دارد . در سال 1220 هجرى قمرى متولد شد . در 10 سال اوليهء عمر زير نظر دايه و لله گذرانيد و 20 سالى را در سفر سپرى كرد و به قول خودش : « ايران و توران ، هند و سند ، مكه و مدينه ، شام و حبش و زنگ ، روم و روس و فرنگ و ساير بلاد . . . » « 1 » را درنورديده و جهان‌ديده‌اى عارف به احوال جهان و جهانيان به رشت بازگشت ، سرمايه‌اى را كه داشت به كار انداخت ولى بعد از 5 سال دادوستد ورشكست و تهىدست به گوشه‌اى نشست . در اين زمان يحيى ميرزا قاجار چون به حاج زين العابدين سراوانى عنايتى داشت قطعهء ملكى به دو بخشيد تا وى را نان خانه باشد و او 5 سال ازين نان خانه متنعم بود ، ولى در سال 1260 هجرى قمرى خشك‌سالى بىسابقه توليد كشاورزى را به حداقل ممكن رسانيد و حاجى ازين قهر طبيعت از برداشت سه من ابريشم اعلا و بيست و پنج قوتى برنج چنپاى ملكى كه تكافوى گذران سالانه وى را مىكرد محروم ماند . دگرباره اختلالى در زندگى حاج زين العابدين سراوانى پديد آمد . براى دريافت وام به معرفى دوستى به ملك التجار رشتى روى آورد ولى ملك از پرداخت وام به حاجى سر باززد ، زين العابدين را اين دون‌همتى به سختى تكان داد ، رنجيده‌خاطر و آشفته به تهران كوچ كرد ، در دربار محمد شاه تقرب يافت ولى در اواخر عمر يعنى سالهاى نخستين سلطنت ناصر الدين قاجار هواى زادگاه او را به گيلان كشانيد و گويا تا آخرين روزهاى عمر از گيلان خارج نشد . حاج زين العابدين سراوانى حاجى تخلص مىكرد چنان‌كه در مقطع قطعه يا قصيده‌اى مىگويد : حاجى تو ختم كن ، كه شه كامران ز لطف * مىبخشدت وظيفه ، تقاضا چه حاجت است و همچنين در قصيده‌اى كه خواهد آمد ، تخلص حاجى را به كار برده ولى زنده‌ياد ابراهيم فخرايى تخلص وى را فروغ « 2 » نوشته و اشاره به ديوان ناپيداى او دارد و اين احتمالا اشتباه است ، چون به جز رساله‌اى كه از او به چاپ رسيده اثر ديگرى كه او را به نام فروغ بشناساند به دست نيست و ديوان وى هم تاكنون ديده نشد و اشعار پراكنده‌اش نيز اين تخلّص را تأييد نمىكند ، ازين گويندهء نكته‌بين و باريك‌انديش كه به پريشانى و سختى روزگار مىگذرانيد چكامهء پرمحتواى تاريخى و اجتماعى از سال‌هاى قحطى و گرسنگى گيلان باقى مانده كه چون نشان‌دهندهء فقر عامه و حال‌وهواى گيلان است ابياتى از آن آورده مىشود : اين دايره جمع محبان من است * اين حلقه دوستان و ياران من است هرنام در او ، مرا چو روحى در تن * هرجسم از او به جسم من جان من است تنها نه كه روح من ، مرا راحت روح * تنها نه كه جان من ، كه جانان من است اين جمع كه تا ابد پريشان نشود * جمعيت خاطر پريشان من است دانيد همه ز دخل‌وخرجم در رشت * خرج آه من است و دخل افغان من است نه ملك مرا ، نه باغى و بستانى * اين دايره ، ملك و باغ و بستان من است نه كشت مرا ، نه زرعى و نوغانى * اين دايره ، كشت و زرع و نوغان من است نى نقد مرا ، نه جنسى و دكانى * اين دايره نقد و جنس و دكان من است نانى نه مرا ، نه خوانى و انبانى * اين دايره ، نان خانه و انبان من است سال سيم گرانى و قحط و غلاست * گر قرص قمر شنيده‌اى نان من است از بهر برنج ، خلقى افتاده به رنج * كز جمله ، جميع و جمع طفلان من است

--> ( 1 ) . مجلهء فروغ ، رسالهء زين العابدين سراوانى ، رشت 1307 - 1306 ، شمارهء 6 ، صفحهء 170 - 167 ، شمارهء 7 ، صفحهء 188 - 185 . ( 2 ) . گيلان در قلمرو شعر و ادب ، ابراهيم فخرائى ، انتشارات جاويدان ، تهران 1356 ، صفحهء 345 .