ابراهيم اصلاح عربانى

66

كتاب گيلان ( فارسى )

در آن حدود گذرانيد با وجود قرب و جوار و دنوّ ديار به سبب راههاى سخت و بيشه‌هاى پردرخت از امراى مغول هيچ‌كس بر مملكت گيلانات حكم نكرده بود و حكام اين مملكت خود را از خدمتكارى و باج گذاردن مستغنى مىدانستند . چون ممالك بر الجايتو سلطان مقرر شد خواست كه بر طريقه سلطان غازان لشكر به جانب مصر برد ، گفت جمعى بر در خانه ، حكم ما نشنوند ، ما را لشكر به مملكتى ديگر بردن مناسب نباشد . » « 116 » خواند مير مؤلف حبيب السير در همين زمينه مىنويسد : « در آن ايام در گيلان حكام متعدد به امر ايالت قيام مىنمودند و تا آن غايت هيچيك از اولاد هلاكو خان را اطاعت ننموده بودند . » « 117 » به الجايتو گفته شده بود كه بدگويان و دشمنان او را ، از آن‌جهت كه بر گيلان تسلط نيافته است مورد طعن و تمسخر قرار مىدهند . اين سخنان بر سلطان مغول گران آمد ، لذا از لشكركشى به مصر موقتا منصرف شد و آن را موكول به بعد از خاتمه كار گيلان نمود . برخى از منابع نوشته‌اند كه در سال 705 يكى از پسران امير ارغون آقا حاكم مشهور مغول كه به دربار الجايتو آمده بود به وى گفت چگونه است كه ايلخانان با اين همه فتوحات نتوانسته‌اند ولايت كوچكى چون گيلان را تسخير نمايند ؟ اين سئوال محرك الجايتو در حمله به گيلان بود . او ابتدا با سران سپاه و مشاوران خويش به مشورت و رايزنى پرداخت و آنان به وى توصيه كردند كه قبل از لشكركشى و اقدام به جنگ رسولانى نزد امراى گيلان بفرستد و آنان را به اطاعت از خود و پرداخت باج و خراج دعوت نمايد . وى به نصيحت مشاوران عمل كرد و ابتدا رسولى نزد امير دباج فرستاد . وى كه فرمانرواى گيلان بيه‌پس بود از ساير فرمانروايان گيلان قدرت و اهميت بيشترى داشت « 118 » . او از خاندان اسحاق - وند بود . بر طبق آنچه اسكندر بيك منشى مؤلف عالم‌آراى عباسى مىنويسد نسب خاندان اسحاق‌وند به اسحاق پيامبر مىرسد اما رشيد الدين فضل الله افراد خاندان اسحاق‌وند را از تبار ساسان معرفى مىكند . قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود شيرازى در كتاب درة التاج لغرة الدباج نسب او را به نرسى مىرساند كه از اعقاب اشك بنيانگزار خاندان اشكانيان يا پارتيان است . « 119 » افراد خاندان اسحاق‌وند از زمانهاى دور بر بخشهائى از گيلان سلطنت مىكردند . يكى از افراد اين خاندان نيز امير دباج نام داشته و در سال 652 بر فومن و اطراف آن فرمانروائى مىكرده است . ابو الفتح محمد رازى كتابى درباره تاريخ پيامبران براى وى نوشت كه عنوان آن ظلّ الصفافى سيرة المصطفى بود . امير دباج معاصر الجايتو از سلاطين مشهور گيلان بوده است . شهرت او بيشتر به علت كتابى است كه قطب الدين محمود شيرازى به خواهش او و به نام وى تأليف كرده است . كتاب مزبور در شمار آثار كم نظير و ارزنده زبان پارسى است . « 120 » امير دباج پس از دريافت پيام الجايتو مصلحت كار خويش را در صلح و سازش ديد زيرا هيچ‌گونه همآهنگى و وحدتى بين امراى گيلان وجود نداشت و آنها غالبا با يكديگر در كشمكش و زدوخورد بودند . از سوى ديگر به علت تعدد مراكز قدرت و فرمانروائى در گيلان گردآورى و بسيج سپاهى همآهنگ و عظيم ، كه توانائى مقابله با جنگجويان مغولى را داشته باشد مشكل به نظر مىرسيد . از آنچه حافظ ابرو به استناد گزارشى كه به الجايتو داده شده مىنويسد چنين استنباط مىشود كه در دوران مزبور « هريك از دوازده شهر گيلان اميرى مستقل و سپاهى فراوان داشته است . » « 121 » به هرصورت امير دباج ناچار پيشنهاد الجايتو را مورد قبول قرار داد و به اتفاق چند تن از نزديكان خويش با هداياى بسيار به دربار سلطان ايلخانى عزيمت كرد . وقتى به دربار رسيد به گرمى از او استقبال شد و مورد اعزاز و اكرام قرار گرفت . اما پس از چند روز مخفيانه و بدون اطلاع قبلى به گيلان مراجعت نمود . علت اين كار را حافظ ابرو مورخ دوران تيمورى چنين شرح داده است : « اميره دباج بر فرمان متوجه اردوى الجايتو سلطان شد . چون به اردوى همايون رسيد او را اعزاز و اكرام تمام نمودند . فامّا اميره دباج ساختگى و پيش‌كشى كه آورده بودند پيش سلطان كشيد . بعد از آن به ديدن امرا مىبايست رفتن و هريك را عليحدّه پيش‌كشى و خدمتى مىبايست . از آن بتنگ آمده و در وضع لشكر و پادشاه نظر كرد . از آن پشيمان گشت . تمارض كرد و چند روز متواتر ملازمت تخلف جست و ناگاه شبگيرى كرده متوجه وطن خود شد . چون صورت اين حال پيش الجايتو سلطان عرضه داشتند به غايت برنجيد و عزيمت بر تسخير بر گيلانات مصمم گردانيد . » « 122 » سلطان مغول كه از عمل امير دباج سخت خشمگين شده بود در اين موقع كه 706 سال از هجرت پيامبر اسلام مىگذشت فرمان حمله به گيلان را صادر كرد . چون گيلان منطقه وسيعى بود براى تسخير آن تصميم گرفته شد چهار لشكر هركدام از يك‌سو

--> ( 116 ) . ذيل جامع التواريخ رشيدى ، شهاب الدين عبد الله حافظ ابرو ، شركت علمى ، تهران 1317 ، صفحه 10 . ( 117 ) . حبيب السير ، خواندمير ، انتشارات كتاب‌فروشى خيام ، چاپ سوم ، تهران 1362 ، صفحه 193 . ( 118 ) . عباس اقبال آشتيانى در كتاب تاريخ مغول وى را زنى از خاندان اسحاق‌وند معرفى مىكند كه اشتباهى عجيب است . بدون شك اقبال آشتيانى بدان‌جهت دچار اشتباه شده كه برخى از مورخان در گذشته از فرمانرواى گيلان به عنوان اميره دباج نام برده‌اند . اما نبايد فراموش كرد كه حرف « ه » يا « ة » در اينجا علامت تأنيث نيست چنان‌كه در گيلان به بسيارى از سلاطين و فرمانروايان اميره گفته مىشد مانند اميره حسام الدين معاصر شاه اسماعيل صفوى ، اميره شاهرخ معاصر شاه طهماسب ، اميره سياوش معاصر شاه عباس اول و بسيارى ديگر . . . اگر مؤلف تاريخ مغول به كتاب درة التاج مراجعه كرده بود بىگمان مرتكب چنين اشتباهى نمىشد زيرا مؤلف درة التاج در مقدمه كتاب خود امير دباج را چنين معرفى كرده است : « شهريار معظم ، سلطان جيل و ديلم ، جمشيد عهد ، اسكندر وقت ، شمس الدنيا و الدين ، فخر الملوك و السلاطين ، قامع الكفرة و المشركين ، قاهر الخوارج و المتمردين دباج بن السلطان السعيد ، حسام الدولة و الدين فيل شاه بن الملك المعظم سيف الدين رستم بن دباج . » و در جاى ديگر مىنويسد : « دباج بن فيل شاه بن رستم بن دباج . » ( 119 ) . درة التاج . . . ، قطب الدين محمود شيرازى ، از انتشارات وزارت فرهنگ ( آموزش‌وپرورش ) ، تهران 1320 ، صفحه 17 . ( 120 ) . استاد سيد محمد مشكوة مصحح كتاب در مقدمه آن مىنويسد : « كتاب حاضر على الاطلاق در زبان پارسى مهمترين گنجينه گرانبهاست . . . » ( 121 ) . ذيل جامع التواريخ ، شهاب الدين عبد اللّه حافظ ابرو ، شركت علمى ، تهران 1317 ، صفحه 10 . ( 122 ) . همان كتاب ، صفحه 11 .