ابراهيم اصلاح عربانى
629
كتاب گيلان ( فارسى )
حق پيوستهاى چون مير صدر الدين شيرازى و علامه دوانى ، به هنگام سوارى شيخ به ركابداريش تفاخر مىنمودند ؛ علامه دوانى ، نعلين شيخ را قبل از ورود به محضرش با اعتقاد كامل به روى و ديده مىماليد . شاه اسماعيل صفوى هم بدانگاه كه جهت سركوبى ياغيان خوزستان رفت ، در بازگشت عنان به جانب شيراز گردانيد و در نهايت ادب و خلوص عقيدت در خانقاه نوريه به خدمت شيخ تشرف جست و از دم گرم او طلب بركت و موفقيت نمود . وفات اسيرى به سال 912 هجرى قمرى در شيراز اتفاق افتاد ، « 6 » پيكرش را در صحن خانقاه نوريه به خاك سپردند ، دريغا كه خانقاه روزبهروز به ويرانى گراييد و امروز اثرى از آن « جز همان مزار باقى نگذاردهاند . . . » « 7 » از شيخ محمد اسيرى بجز ديوان شعر پنج هزار بيتى و مثنوى اسرار الشهود در سه هزار بيت و كتاب معتبر « مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز » « 8 » و چند رساله در تصوف و عرفان اثر ديگرى نمىشناسيم ، اينك غزلى از آن پير دل آگاه : با درد عشق جانان ، درمان چه كار دارد * با بىسران سودا ، سامان چه كار دارد گر آشناى عشقى ، بيگانه از خرد شو * در بزم اهل دانش ، نادان چه كار دارد تا از خودى نگردى ، فانى ، خدا نبينى * در مجلس گدايان ، سلطان چه كار دارد زاهد كه هست خودبين ، هرگز نشد خدابين * با كفر بتپرستان ، ايمان چه كار دارد از حكم اوست اى دل ، هر نيك و بد كه بينى * با حكم كردگارى ، دوران چه كار دارد هرگز وفا نكردند ، خوبان به عهد و پيمان * در پيش بىوفايان ، پيمان چه كار دارد آزاده شد اسيرى ، از قيد درد و دورى * با محرمان وصلش ، هجران چه كار دارد الهى گيلانى مولانا محمد گيلانى ، ملقب به سديد الدين ، فرزند « مولانا نعمت طبيب گيلانى است ، و پدرش يهود بود و به واسطهء اختلاط به مرضاى مسلمانان ، مسلمان گشته . . . « 1 » » و در دستگاه امارت كاركيا ميرزا على مقام و منصب والايى داشت و به انگيزهء كاردانى و شايستگى سياسى ميان ميرزا على و اميره اسحق دباجى ، ميانجى صلح و دوستى بود و با استفاده از موقعيت خود ، سديد الدين پسرش را هم از جوانى وارد دستگاه امراى ملاطى نمود . محمد سديد الدين در ادامهء تحصيلات پيشهء پدر برگزيد و پزشكى بخرد و پر شناخت گرديد ، ولى دانش پزشكى خواستهاى اين مرد بلند پرواز را ارضا نمىنمود ؛ به خدمات ديوانى رغبت نشان داد و در دستگاه كاركيا ميرزا على جوهر ذاتيش شكوفا شد و بيش از حد تصور ترقى و پيشرفت كرد و به وزارت رسيد ، كاردانيش چنان بود كه امير ملاطى بدون استصواب وى كارى انجام نمىداد . عروج سديد در اندكزمانى به مدارج عاليه ، حسادت مدعيان را برانگيخت ولى اين مرد باهوش و ذكاوت شگفت و نگرش ژرفى كه داشت توانست به سختيها پيروز آيد و سدها را از سر راه بردارد ، اما عاقبت تير تهمت و سعايت حاسدان كارگر افتاد و بعد از مدتها خدمت ، اسباب ذلت چيده شد . در سال 911 هجرى قمرى سديد در ديلمان اقامت داشت ، در يكى از روزها خبر ورود پيك شاهى را شنيد . مير حسين اسوار و كيا جلال الدين ديلمانى ، خاك راه در كاخ امارت تكانيده و نامهء كاركيا ميرزا على را تسليم وى كردند ؛ در اين نامه او بىدرنگ به اردو سامان كاخ تابستانى امير احضار شده بود تا پيرامون امرى مهم با امير به چارهجويى و مشورت بنشيند ، سديد زنگ خطر و نيرنگ را به گوش جان و احساس شنيد : « تهتك پيدا كرد و سراسيمگى آغاز نهاد كه ازين حكايت بوى حيله به مشام مىرسد و از تقرير و تحريرش رقم غدر متخيل مىشود . . . » « 2 » و با اينكه وى احساس خطر مىنمود ، باز براى رفع هرگونه شبهه به امريهء واسطه گردن نهاد و به همراه آنها راهى را - نكوه گرديد ، ولى در نزديكى اردو سامان درنگى نمود تا بتواند آگاهى بيشترى از فراخوانى خود به دست آورد ، مير حسين اسوار چون ترديد و درنگ ناگهانى او را ديد ، ترسيد صيد زيرك از دام بگريزد . پس پردهء نهانكارى دريد و به سواران همراه دستور داد بيشتر او را زير نظر گرفته و هرگونه راه احتمالى فرار را بر او ببندند . از اين سختگيرى بىگاه سديد دانست كه كاركيا ميرزا على را بر او خشمگين ساختهاند ؛ پس به چابكى و تزوير حريفان خويش را بفريفت و از بيراهه به سوى قزوين پا به گريز نهاد و در غروب يكى از روزها به دهى از ديههاى رودبار رسيد و چون راه نمىشناخت به پرسوجو پرداخت و به مردم گفت : « راه گم كردهام و صد شاهى به شما مىدهم ، راه به ما بنماييد . . . « 3 » » گويا مردم پيش از ورود سديد از فرارش آگاه شده و دستور داشتند به گونهاى او را تا رسيدن مأموران مشغول بدارند ، پس به پاسخش گفتند : ماه رمضان است و هنگام افطار فرارسيده ، چارهاى نيست بايد بپايد تا روزهداران افطار كنند و آنگاه رهنمايش شوند ، و چنين هم كردند ولى از قبل همهء راهها بسته شده بود و بدينسان محترمانه دستگيرش ساختند . خبر بىدرنگ به مأموران شاهى رسيد و آنها نيز شتابان به رودبار آمده و فرارى را تحويل گرفتند .
--> ( 6 ) . تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى ، سعيد نفيسى ، كتابفروشى فروغى ، تهران 1363 ، جلد اول ، صفحهء 318 . ( 7 ) . طرائق الحقايق ، محمد معصوم شيرازى ، جلد 3 ، صفحهء 130 . ( 8 ) . تاريخ ادبيات در ايران ، دكتر ذبيح الله صفا ، انتشارات فردوسى ، تهران 1363 ، جلد 4 ، صفحهء 530 . ( 1 ) . تذكرهء مجالس النفائس ، مير نظام الدين عليشير نوائى ، به سعى و اهتمام على اصغر حكمت ، انتشارات منوچهرى ، تهران 1363 ، صفحهء 384 . ( 2 ) . تاريخ خانى ، على بن شمس الدين لاهيجى ، تصحيح و تحشيهء دكتر منوچهر ستوده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1352 ، صفحهء 235 . ( 3 ) . همان كتاب ، صفحهء 240 .