ابراهيم اصلاح عربانى

532

كتاب گيلان ( فارسى )

پاتق و پايگاه مىگرفتند و به چوب‌پنبهء قلاب مىنگريستند * در چَمْخالَه ، در شامگاهان گرم تابستان ، كه مىشد ، * ديدى ، غروب‌ها ، در اطراف « مَصَب » چه مىگذشت ؟ هركس با يار خود ، و خواهر و برادر خويش ، * بر سبزه‌زاران ، به دلخواه ، گرد هم مىنشستند ديگ پلوى سرد را براى ( شب‌چره ) به همراه مىبردند * به ياد دارى ، آن روزگار ، شب چهارشنبه ؟ كه ( پاى قيامت ) هياهوىِ محشر را بر لب دريا مىشد ديد ؟ * آنچه كه باهم مىگفتيد ، درست بود ، اما كم مىگفتيد . * آن‌زمان كه بازى مىكرديد ، زبان‌درازى مىكرديد ! * راستى ، بچه‌ها ! ، بازهم شما مىخوانيد ؟ يا به بروبچه‌هاى آن روزگاران مىمانيد ؟ * - نه ! همه خاموش شدند ! همه با چشم‌وگوش شدند ، * پاره‌اى در آب غرق شدند گروهى ديگر مردند . * اين خانه - آن خانه هركس به خانه خود رفت * رودخانه تا فهميد ، * ديد كه ، اينجا ، هَوا پس است ! بار ديگر شكفت ، جوشيد * عُقدهء دلش را گشود . گفت : اين سخن چه خوب و بجاست * هواى ابرى ، هميشه صبح مىنمايد روزگار ، هرچه مىگردد ، * دور زمان به گونهء ديگر مىگردد داركوب اگر حشره مىخورَد ، * براى سار لانه مىسازد ! همين كه بلبل‌ها مىروند ، * سِهره‌ها شاد مىشوند . من نيز كه چشم واكردم ؛ * هرجا كه نيكى كردم ، هرآستانه ، زيارتگاه كه ساختم * در چشم خود پوشال كردم ! * من فرياد زدم : رودخانه ! * اينقدر نعره مكن ! عقلت را به كار بينداز * بگذار اين قصه را بگويم : - عَمّه ! . . . آى عمّه ! ؟ ( پيرزن ! ) * - جان عمّه ! ؟ - كجا ميرى ؟ ! * - پنبه‌ريسى ! - تو پايين بيا ، من بريسم ! * بگذار سرگذشتم را نيز براى تو بگويم : چشم بگشاى ! نگويى كه سخنان ناپخته و ياوه است : * يك روز ، خدا مرا برداشت * و در دامان مادرم انداخت * همين كه توانستم بنشينم ، محيط را بشناسم * آتش گرفتم و برشته شدم ! نه پدر چشمم را باز كرد * نه مادر ، دردم را درمان كرد ! يكى ، كاشت بىآب دادن ! * يكى ، بافت بىتاب دادن هركس به فكر خويش است * كوسه به فكر ريش است * مادرم ، اگرچه پير ، * و در خانه اسير است ولى از همان زمانها ، * هميشه بهانه مىگرفت . هرچه رنج و سختى از دست شوهر مىكشيد ، * بر سر و جان من ، تلافى مىكرد و همين ! خر پير را حريف نبود ، * و « قسمتى » از گوشهء پالان را مىگرفت ! وقتى هم كه سر حال بود ، * حرف خوشش ، « الاغ » بود . كنار سماور كه مىنشست ، * به من اشاره مىزد كه « هيشت ! » * همين‌كه مىخواستيم پرواز كنيم * بروبچه‌ها را جمع كنيم عاشق شويم ، يار داشته باشيم ، * با دختر ، دختركان كار داشته باشيم زنِ زندگى داشته باشيم نه زن مطيع و خِرِف ! * آهو شويم ، كوه به كوه رَم كنيم ، بجهيم ،