ابراهيم اصلاح عربانى

525

كتاب گيلان ( فارسى )

الان بهترابم ، ده من اون نيم * بيدم باز گيدى يارو بىمصرفه او ايام كى صابون بو ، الآن كفه * اشانى اروشواره مىگوش بامو مرا غيظه گيفته ، مىخون جوش بامو * بگفتم على الله كى مردن خوبه آدم ، وا ، بيميره ، تا راحت ببه * ايتا لوله ترياك زرّين بيهم * بخوردم ، بخفتم ، چك و پر ، بزم مىجغلانه مار ، هى خوجانه بزه * شلوغ درگاده ، خو دهانه بزه پورابو آمه خانه‌يه مرد و زن * فتوركان ، فتوركان و ، دوسكول بزن اسا ، نيمه جانم ، ولى ايشناوم * امخلوق حرفا ، آمه هِرّه دم ايتا گفتى : بيچاره ناكام بوشو * ايتا گفتى : افسوس انى نام بوشو ايتا گفتى : اون غرق رحمت ببه * ايتا گفتى : حيفه نوغان كت‌ببه ايتا گفتى : بدبخت آزاده بو * ايتا گفتى : جنّت‌مكان ساده بو تعجّب نوكون ، خلق ، خرسامانه * نفس تازنى هيچ تى قدرا نانه همين كه به مردى تيره غش كونه * تىقبرا مشبك ، منقش كونه هه ما بين ، وارطانى دكتور ، بامو * مرا چا كوده ، مىنفس جور ، بامو بدان پس اسا تا به دنيا درى * جه قلبه پول سكه جا ، بدترى تىجان ، تا كى ساقه ، تىسر ، زنده‌يه * وانه پرسه هيچكس فلانكس كيه « آجامى » بگفته ا - جور شرح حال * فوه دشمنه فرقه ، سنگ و سوفال ا « منظومه » يه ، يادگار من بنام * كيم ؟ راد باز قلعه‌اى ، والسلام . برگردان به فارسى بگومگو ، يك‌ودو كردن و شايعه . . . * برادر ، اى برادر ، امان از اين خلق و مردم نه مىتوان پيش افتاد ، نه عقب ماند * اگر تند راه به روى ، مىگويند : حرام‌زاده است و اگر كند راه رفتى ، مىگويند : گيج است * سالى بود كه پهلوان بودم ، سرم باد داشت بالاى شاخهء جوانىام ، گل روئيده بود * سيما و گونهء سرخم ، سيب را رسوا مىكرد از چشمان قشنگم ، آهو ، پروا داشت * راه رفتنم قرقاول را خجل مىكرد چهرهء روشنم به ماه مىگفت : نبايد بيرون بيايى * بازهم ، مردم مىگفتند : فلانى بد است دنبال كار و زندگى نمىرود ، آدم بيخودى است * رفتم به يك كارى مشغول شوم * كارگر نوغان شدم ، مأمور تلمبار ( تلنبار ) شدم به گاو نر ارباب اشكل مىزدم * مىرفتم براى احداث پرچين ، شاخه مىبريدم براى بار برنج ، مكارى مىگرفتم * در بلنديهاى رودخانه ، درخت توت مىكاشتم از تنهء درختان توسه ، ناو مىتراشيدم * كاه برنج را مىفروختم كتم جر مىخورد ، خودم مىدوختم * چهار سال آزگار ، خواب‌وخوراك نداشتم از بس كار مىكردم ديگر تاب‌وتوان برايم نمانده بود * باز حرف مردم دربارهء من از سرم كم نمىشد و براى دلم مرهمى به حساب نمىآمد * چه بايد كرد ، حرف كه ماليات و عوارض ندارد براى زاييدن گربه كه هيچ‌جا جشن فندق‌بازى نمىگيرند * گفتم چه خوب است قدرى درويشى پيشه گيرم * مختصرى صاحب هيكل و ريش شوم بند چموشم را محكم بستم و به راه افتادم * رفتم اصفهان به دولتسراى پير طريقت تبرزين و كشكول و قليان خريدم * با يك جوزدان خراسان خلاصه اينكه به فرقهء خاكسار پيوستم * و در كنار بازار پرسه مىزدم هميشه در چنته‌ام پول بود * آنچه دلت مىخواست در كشكولم وجود داشت درويش بودم ولى پادشاهى مىكردم * گرچه به ظاهر گدائى مىكردم جناب نقيب فرمان مىراند * ميزد ، مىگرفت ، كفترپرانى مىكرد