ابراهيم اصلاح عربانى

526

كتاب گيلان ( فارسى )

حشيش و دوغ وحدت پايان كار نبود * به جانت سوگند كه بهتر از آن ايام تصور نمىشود بازهم اين به آن مىگفت : غول را نگاه كن * پايش را كه تا زانو گل‌آلود و كثيف است بنگر * گفتم خوب است ( داش‌مشتى ) بشوم * سعى كنم بلكه فراش شوم يك چاقوى كار زنجان خريدم * با يك پستك و شال كمر كار كرمان كفشى داشتم كه دهانه‌اش مانند دولچه گشاد بود * پنجه‌اش پهن بود و گلچه نداشت به ارخالقم دكمه ايلمك گذاشتم * روى باشلقم منگوله آويزان كردم از فريادم ، زن باردار سقط مىكرد * به سبيلم دلاك فنر آويزان مىكرد قمهء كمرم را گهگاه آب مىدادم * زنجيرم را دو بار ، هر روز تاب مىدادم براى يك حرف ، خون راه مىانداختم * بچه‌هاى محله را از كوچك و بزرگ ممنون مىكردم يك نخ سبيلم را گرو مىدادم * همان يك نخ سبيل بود ، به كسى نارو نمىزدم اقبالم گل كرده بود ، روزگار خوبى داشتم * زد و لوطىگرى ورافتاد ! و به فرينى لذيذمان آب افتاد ! * گفتم نبايد بىجهت عقب بمانم * بروم دنبال كسب ، كسب پرمنفعت فكر كردم چه كارى پيدا كنم كه بىپول باشد * « خوپوسه » نباشد ، بلبل غزلخوان باشد وكالت و طبابت كه بدون پروانه و مجوّز نمىشود * قضاوت كه مهم است و براى پايم دراز شاعر بشوم ، هركس را مىبينى شاعر است * ولى به من شعر گفتن هيچ برازنده نيست ! مستخدم اداره بشوم ، پول و پارتى لازم دارد * بگفته « كسمائى » براى كشيدن آب از چاه ، دلو لازم است ولى كارِ مطلوبِ دلم نيست . * بروم درس بخوانم ، حواسم كجا بود پير شدم . هزينهء تهيهء لباس ندارم * از عطار و بقال و سبزىفروش گرفته تا پيله‌ور و دوره‌گرد « چانچو » بدوش * اگر پول نباشد ، كسى حاجى نمىشود هزار سال ديگر ، سنگر ، « شاقاجى » نمىشود ! * بروم دواتگر بشوم ، از كار قيچى عاجزم چلنگر و قفل‌ساز بشوم ، از كليد چيزى نمىدانم * بنّا بشوم ، آجر به مغزم اصابت مىكند قاليبافى هم زحمت دارد * نعلبند بشوم ، از اسب مىترسم از جفتك و دندانش ترس و بيم دارم * زرگر بشوم ، از تيزاب سر درنمىآورم خياط بشوم از « خواب » پارچه آگاهى و اطلاعى ندارم * كرجىبان بشوم سكّان‌دارى برايم مشكل است كفشدوز بشوم ، پيشكارى مشكل است * اگر شاطر نان سنگكى بشوم لازم است كه خيلى پرزور باشم * مسگر بشوم ، سرم مىتركد ! الحذر ! از اينكه مرده‌شوى باشم * دلاك بشوم تيغ به دستم مىخورد واكس‌زن كفشهاى مردم باشم ، مناسب حالم نيست * ساعت‌ساز بشوم ، كوكش را بدجا مىاندازم جوراب‌باف بشوم ، پنجه و پاشنه‌اش را نمىدانم * حروفچين چاپخانه بشوم ، تميز دادن « اشپون » ها دشوار است سفالچين بشوم ، بالاى خانه‌ها از سرما خشك مىشوم * درد سرت را كم كنم برادر سرانجام كار پرافتخارى به من الهام شد * فقط زبان چرب و نرم و شيرين لازم است براستى كه كار كم زحمت و عالى است * آيا دانستى چه كارى را مىگويم ؟ شغل دلالى است * حجره‌اى گرفتم و ميز و تلفنى گذاشتم * قلم روسى ، استامپ و خشك‌كن رويش نهادم در دكان آقا مير حكّاك * يك مُهرى كندم به اندازهء يك نعلبكى مظنّهء اجناس و سفتهء فراوان چاپ كردم * اين نوع كار ، نه غرامتى در بردارد و نه زيان‌آور است از من پرسيدند : دلال چه هستى ، گفتم دلال همه‌چيز * مىگفتم دلال براتم ، دلال خشكبارم ، دلال كالاهاى ترم همينطور ، هرچه به زبانم مىآمد مىگفتم * شبهاى جمعه ، سر وقت تاجر مىرفتم ، مثل ميرغضب ، براى وصول حق دلالى خودم * نه فرياد مىكردم و نه قيل‌وقال اى بقربان كسب حلال ، برادر عزيز * اگر دلالى عيب است ، پس چرا تاجر به اين كار اشتغال دارد