ابراهيم اصلاح عربانى

37

كتاب گيلان ( فارسى )

مىگرفتند پناه مىداده است . دينورى طى داستان مفصلى مىنويسد بهرام چوبينه سردار ايرانى در زمان سلطنت هرمز چهارم با تركان جنگيده آنان را شكست داد و تركان باجگذار ايران شدند . سپس بهرام كه در بلخ بود به سبب سعايت و سخن‌چينى برخى از درباريان مورد غضب هرمز چهارم واقع شد و به همين علت براى جنگ با پادشاه ساسانى آماده گرديد . در اين ميان بزرگان ايران هرمز را از پادشاهى خلع كردند و فرزندش خسروپرويز را به پادشاهى برگزيدند . بهرام چوبينه با سپاهى براى جنگ حركت كرد . خسروپرويز نيز عازم نبرد شد . دو لشكر در همدان به يكديگر برخورد كردند اما جنگى رخ نداد زيرا سپاهيان خسروپرويز به بهرام چوبينه پيوستند . خسروپرويز به قيصر روم پناهنده شد ، بهرام چوبينه موقتا به انجام امور پادشاهى پرداخت . امّا خسروپرويز به يارى قيصر روم لشكرى گرد آورد و به جنگ بهرام شتافت . در اين جنگ گروهى از سپاهيان بهرام به خسروپرويز پيوستند و بهرام ناچار به خاقان ترك پناه برد . خسروپرويز هرمز گرابزين را به دربار خاقان ترك فرستاد . بر اثر توطئه فرستاده پادشاه ايران ، بهرام چوبينه به حيله كشته شد . وى در حال مرگ برادر خود « مردان سينه » را به جانشينى خويش برگزيد . كشته شدن بهرام چوبينه موجب شد كه همراهان بهرام نسبت به تركها بدبين شوند و در صدد چاره‌جوئى برآيند . « ياران بهرام با يكديگر مشورت كردند و گفتند براى ما نزد اين قوم خير و آسايشى نخواهد بود و راى درست ، بيرون رفتن از سرزمين ايشان است كه مردمى پيمان‌شكن و ناسپاسند و كوچ كردن به سرزمين ديلم بهتر است كه به سرزمين خود ما نزديك‌تر و براى خونخواهى از پادشاهانى كه ما را آواره كردند مناسب‌تر است . » « 90 » ياران و همراهان بهرام به اتفاق خواهر او كرديه كه زنى بسيار زيبا و آراسته و دلير بود به سرزمين ديلم رفتند و در آنجا سكنى گزيدند . بستام سردار ايرانى نيز كه به مخالفت با خسروپرويز برخاسته بود در ديلم به ياران بهرام چوبينه پيوست . سپس مردان سينه و ساير بزرگان به بستام گفتند تو پسر شاپور خربندادى و از دودمان گزينه بهمن پسر اسفنديار ، پس براى پادشاهى از خسروپرويز فريبكار شايسته‌ترى . ما حاضريم با تو بيعت كنيم و خواهر بهرام چوبينه را به همسرى تو دهيم و آنگاه تو را بر تخت زرينى كه بهرام از مداين آورده مىنشانيم . وقتى سپاه تو بسيار و شوكت تو قوى شد به جنگ خسروپرويز مىرويم . بستام موافقت كرد و آنان كرديه را به همسرى او درآوردند . آنگاه لشكرى گرد آورده به جنگ خسروپرويز شتافتند . پس از چند جنگ چون پادشاه ساسانى از غلبه بر بستام نوميد شد به فريب و خدعه توسل جست و كس نزد كرديه فرستاده به او پيام داد كه اگر بستام را به قتل رسانى من تو را به همسرى برگزيده سرور زنان خود قرار مىدهم و اگر پسرى به دنيا آورى پادشاهى را به او مىسپارم . كرديه شبى بستام را مست كرده به قتل رسانيد و به خسروپرويز پيوست . ياران بستام به سرزمين ديلم گريختند . « خسروپرويز ، شاپور پسر ابركان را با ده هزار سوار گسيل داشت و دستور داد در قزوين بماند و آنجا پادگانى به وجود آورد و از آمدن اشخاص به كشور ديلم جلوگيرى كند . » « 91 » تئودور نولدكه محقق و خاورشناس مشهور آلمانى كه همين داستان را در كتاب تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان نقل كرده در پايان مىنويسد : « كرديه شبى بستام را مست كرد و او را بكشت . پس از آن كرديه به سوى خسرو تاخت و خسرو او را به زنى برگزيد . ياران بستام به ديلم گريختند و از آن هنگام قزوين به صورت دژى استوار در برابر ديلميان درآمد . » « 92 » در كتاب تاريخ طبرستان و رويان و مازندران تأليف سيد ظهير الدين مرعشى فصلى در ذكر اولاد جاماسب و تسلط جيل بن جيلان شاه در ممالك طبرستان و گيلان و رويان وجود دارد كه مربوط به آخرين سالهاى سلطنت ساسانيان است و چگونگى وضع گيلان و قسمتهاى وسيعى از كناره‌هاى خزر را در اين زمان روشن مىسازد . مرعشى مىنويسد : « جاماسب را دو پسر بود يكى را نام نرسى و ديگرى را بهواط . چون پدر درگذشت نرسى به جاى پدر بنشست و در سياست و صولت بر خلق بگشاد و بسيار از ممالك آن حدود ، آنچه در تصرف پدر بود بر آن بيافزود و صاحب حروب دربند او را مىگويند و در عهد شاه انوشيروان براى شاه حربها كردى . . . و نرسى را فيروز نام پسرى آمد به خوبى از يوسف مصرى درگذشت و به مردى با رستم زال دعوى مىكرد . چون ايام حيات نرسى منقضى گشت فيروز به جاى پدر بنشست و در همه املاك روس و خزر و سقلاب سرورى نماند كه حلقه مطاوعت و فرمانبردارى او در گوش نكردند و نسبت جد و پدر خود دست از قبضه شمشير بازنگرفت و به قهر و غلبه تا به حدّ گيلان مستولى شد و سالها در آن بلاد كوشش مىنمود . عاقبت الامر مردم گيلان طوعا و كرها به متابعت او گردن نهادند . از شاهزادگان گيلان زنى بخواست . از آن عورت او را پسرى آمد ؛ جيلان شاه نام نهادند . . . چون نوبت تاجدارى به جيلان شاه رسيد او را نيز اسباب جمعيت به حاصل آمد ، زمان مساعدت نمود و روزگار موافقت كرد تا او را پسرى آمد خجسته‌طلعت ، ماه‌پيكر ؛ او را جيل بن جيلان شاه نام كردند . بعد از پدر چون نوبت تاجدارى و شهنشاهى به دو رسيد تمامى مملكت پدر به تخصيص جيل و ديلم مسخر فرمان او شدند . منجمان و فيلسوفان اتفاق كردند كه ملك طبرستان نيز از آن او خواهد بود . تا اين دعوى بر دماغ او قرار گرفت خواست كه در طبرستان وقوفى حاصل كند . بعد از تفكر بسيار رايش بدان قرار گرفت كه اسباب ترتيب ممالك مضبوط گردانيده نايب كافى را ، كه محل اعتماد بود ، به گيلان نصب فرمايد و امور مملكت را به دو تفويض نمايد و خود متوجه طبرستان گردد و چنان‌كه غيرى را بر آن وقوف نباشد . بنابرآن چند سر گاوان گيلى را بار كرده در پيش انداخت و مانند كسى كه از سبب وقايع و ظلم و تعدى جلاى

--> ( 90 ) . اخبار الطوّال ، احمد بن داود دينورى ، ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى ، نشر نى ، تهران 1364 ، صفحه 130 . ( 91 ) . همان كتاب ، صفحه 135 . ( 92 ) . تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ، تئودور نولدكه ، ترجمه عباس زرياب ، انتشارات انجمن آثار ملى ، 1358 ، صفحه 722 .