ابراهيم اصلاح عربانى
153
كتاب گيلان ( فارسى )
بودند . در شب مزبور به افتخار شاه مجالس جشنى در شهر برپا بود . عموم كارمندان و درجهداران در دار الحكومه مشغول خوشگذرانى بودند . ما از اين موضوع قبلا هيچگونه اطلاعى نداشتيم . در خارج شهر افراد خود را به سه دسته تقسيم كردم . قرار شد كه دسته اول به دار الحكومه حمله نمايد ؛ دستهء دوم از سمت دروازه تهران و دستهء سوم از سمت دروازه رشت كه مقر اردو و سيصد سوار سردار مظفر بود به شهر حمله نمايند . جنگ از فاصله ششصد قدمى شروع شد . كمكم پيشروى نموده و قسمتى از عمارت دار الحكومه را تصرف كرديم . هنوز سيزده ساعت از شروع جنگ نگذشته بود كه مسيح خان تسليم شد و پانزده ساعت بعد عمارت به كلى به دست ما افتاد و پس از تصرف عمارت مزبور جنگ به پايان رسيد . تلفات ما عبارت بود از يك نفر گرجى و يك نفر مسلمان . ده نفر ديگر هم مجروح شده بودند . تلفات قواى طرف شصت هفتاد كشته و از بيست و پنج تا سى نفر مجروح بود . . . پس از نخستين پيروزى كه در جنگ قزوين نصيب ما گشت دويست سوار از افراد مسيح خان ، نود سوار قرهداغى ، هفتاد سوار شاهسون و هفتصد سرباز به ما تسليم شدند . به غير از كردها بالغ بر 2450 بود . پس از درهم شكستن صفوف آنها بقيه تارومار شده بودند . » « 86 » ميرزا على خان ديوسالار ( سالار فاتح ) جريان استقرار نيروهاى مجاهدين در دهكده آقا بابا و فتح قزوين را چنين نقل مىكند : « . . . يفرم براى تعيين محل اردو به حاجى بابا « 87 » رفت . من اردو را برداشته وارد حاجى بابا شدم . معز السلطان نيز از منجيل حركت كرده دستجات مجاهدين را حركت داد . تمام ساخلوى عرض راه از منجيل و رودبار و پاچنار و يوزباشىچاى را در حاجى بابا چهار فرسخى قزوين حاضر نموده دو عراده توپ كوهستانى را بالاى تپه حاجى بابا گذاشته جاهاى لازم را قراول گمارديم و به سرعت برق مشغول تهيه جنگ و فتح قزوين شديم . . . مجاهدين و نظام ملى در اين دو روز كمر بازنكرده چون شير غضبآلود منتظر حمله بودند . . . بنابر مشاوراتى كه با معز السلطان كرديم من و يفرم همان روز بعد از ظهر با يكصد و پنجاه سوار ، كه از جمع دستهها برگزيده بوديم از حاجى بابا حركت كرده بعد از طى دو سه فرسخ ، راه شوسه را گذاشته طرف دست راست به سمت راه همدان كج كرديم . به اولين آبادى كه محل اردوى دولتى بود رسيديم ولى از اردو اثرى نديديم . همانوقت مقارن غروب راه را به طرف قزوين كج كرديم يعنى از راه شوسهء همدان وارد جادهء قزوين شديم . سپس در باغات قزوين پائين آمده در باب ترتيب حمله شور كرديم و دستورات لازم به مجاهدين و دستجات داديم و نقشه حصار و ارك دولتى را هم در اختيار آنان گذارديم . بعد سوار شده از جلوى كاروانسراى سعد السلطنه جنب مهمانخانه سر درآورديم . يك شليك هوائى كرده دروازه را متصرف شديم . يك عده از دروازهء تهران بيرون رفته از دروازه كانتور روسها داخل شدند و پشت عمارت حكومتى را گرفتند . من و يفرم وارد حياط مهمانخانه شديم و راه پشتبام را پرسيديم . فورا غلام حسين تهرانى از دستهء من راه بام را پيدا كرده ما را به آنجا هدايت نمود . من و يفرم هردو به پشتبام رفته آنجا قراول گذاشتيم . در همان حين گلولهاى به مغز غلامحسين خورد و او را معلق كرد . معلوم نشد گلوله از كدام سمت به سر آن جوان بيست و دو ساله خورد ؟ . . . بالجمله صداى شليك بلند شد و هيچكس نمىدانست چه خبر است . يفرم به سمت در عمارت حكومتى رفت . من به معز السلطان تلفن كردم كه اجزاى ناريه را زودتر به ما برساند و از پشت سر يفرم با دستهاى از مجاهدين به سمت عالىقاپو كه توسط مجاهدين آتش زده شده و مشتعل بود روانه شديم . . . آن شب شب چهاردهم ربيع الثانى 1327 مولود محمد على شاه بود . در عالىقاپو و ساير بناهاى دولتى را تزيين كرده و آئين بسته و چراغانى مفصلى كرده بودند . نفت همان چراغها را مجاهدين وسيلهء سوزاندن در عمارت قرار داده بودند . . . . تازه رقاصها زنگ دستهاى خود را امتحان مىكردند و نقارهچى و كمانچهكشها دستى حركت داده بودند كه شليك مجاهدين و هوراى فدائيان ، كه به رعد مىمانست ، همه را به جاى خود خشك كرده مجلس سرور به همين جا خاتمه پذيرفت . . . ابو القاسم خان حاكم و قاسم آقاى ميرپنج امر دادند كه اول توپهاى هفت سانتيمترى را ، كه همان روز از اردوى ظفر الدوله عودت داده در خيابان جلوى عالىقاپو گذاشته بودند به داخل عمارت بكشند كه مبادا آنها به چنگ مجاهدين بيافتد بعد در را بسته با قشون شاهسون و قراچهداغى و سرباز همدانى جاهاى مرتفع و ابنيهء محكم را سنگربندى كرده مشغول دفاع شدند . مسيح خان كاكاوند هم جلوى دروازهء رشت در كاروانسراى محكمى با سوارهء اكراد منزل گرفت و آنجا را سنگر كرده با مجاهدين كه به دستور معز السلطان براى كمك از عقب مىآمدند مشغول جدال و قتال شد . . . . » « 88 » ديوسالار پس از شرح جنگهاى پراكنده و مجروح شدن ساشاى گرجى مىنويسد : « بمباندازها حجرات بالاى دروازه را در تصرف داشتند . آتش بود كه از هرطرف مىريخت . بمب و تفنگ رعد نيسان و شرارهء كوه آتشفشان را مجسم مىساخت . گيرودارى بود كه زهرهء شير آب مىشد . . . خبر آوردند منتصر الدوله با سوارهايش دم دروازه رشت رسيده و از سنگر مسيح خان كه دم دروازهء رشت است شليك كرده آنها را پس نشاندهاند . دو سه نفر هم از دستهء منتصر الدوله زخمى شدهاند . فورا يك دسته مجاهد به كمك آنها روانه نموديم . تقريبا يك ساعت به صبح داشتيم كه مجددا خبر آوردند مسيح خان خوب مىجنگد و همهء مجاهدين كه بعد از منتصر الدوله از حاجى بابا رسيدهاند عقبنشينى كردهاند . ناچار يفرم برخاسته مجاهدينى را كه در هشتى بودند با خود برد و من با هفت نفر ماندم و در همان هشتى به جنگ پرداختم . گرچه افراد من كم بودند ولى چون مدخل و مخرج يكى بود توانستيم آنجا را نگهدارى كنيم . . . . تقريبا دو ساعت از برآمدن آفتاب گذشته بود كه يفرم سنگر مسيح خان را گرفته و تمام سنگريان را دستگير كرده داخل شهر شد . . . مجاهدين كه شبانه اطراف عمارت و باغ حكومتى را با ديلم سوراخ كرده بودند داخل باغ شده عمارت چهل ستون را كه سنگر دولتيان بود از آنها گرفتند . يفرم نيز از بالاى كاروانسراى غياث نظام و مسجد جنب باغ حمله كرده از اطراف به اينترتيب يورش بردند . ما نيز خودآرائى كرده به داخل باغ حمله برديم . اول سربازهاى همدانى امان
--> ( 86 ) . يپرم خان ، يادداشتهاى خصوصى يپرم خان . . . . ، انتشارات بابك ، تهران 1356 ، صفحه 32 و 33 . ( 87 ) . نام اينروستا « آقابابا » است و سالار فاتح در همهجا به اشتباه آن را حاجى بابا نوشته است . ( 88 ) . فتح تهران و اردوى برق ، على ديو سالار ( سالار فاتح ) ، صفحه 69 تا 74 .