محمد مهريار

149

فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى )

« افگانه » بر وزن افسانه برمىخوريم كه آن را بچهء نارسيدهء ناتمام زاييده شده معنى كرده‌اند و آن را اعم از بچهء انسان و حيوان دانسته‌اند . « 1 » در اين ماده و در اين معنا ظاهرا آن را از ريشهء افكندن گرفته‌اند ، ولى ما به اين معنى قناعت نمىورزيم . در تحليل و تجزيهء اين واژهء قشنگ كهن به دو جزء مىرسيم اول « اف » كه همان تطور يافتهء واژهء اوستايى « اپ » ( Apa ) معادل « آب » فارسى است و در اين كتاب به تضاعيف از آن گفت‌وگو داشتيم . جزء دوم آن همان « گان » است كه در تعريب به صورت « جان » درآمده است و در صدها واژه و نام ديه و روستا ديده مىشود . عربها ، مهرگان را مهرجان و ديه‌هاى « سوادگان » و « كهدريگان » معادل « كهدرگان » را سوادجان و قدرجان ( قهدريجان ) كرده‌اند . ما مىدانيم كه « گان » معادل « ان » همان پسوند نسبت است و گاه علامت جمع و كثرت . چنان كه در بنده و بندگان و به هر صورت معنى جزء دوم نسبت و كثرت را مىرساند و دو جزء بر روى هم افجان معادل صورت كهن « اپ + ان » معادل « اپ + گان » در حالت تعريب و تحريف شده است ، و افجان يعنى جايى كه آب فراوان است و بالطبع زندگى آسان . ما مىدانيم كه برحسب توضيحاتى كه قبلا داده‌ايم ، علاقهء ايرانيان به نامگذارى از آب بسيار زياد بوده است . در فرهنگ آباديها و مكانهاى مذهبى ايران ديهى را به نام آفجان در اصفهان ياد مىكند كه ما از آن بىاطلاع هستيم و بىاطلاعى اگرچه ناپسند است ، گناه نيست بر فرض صحت تلفظ اين واژه با « الف » ممدود اول معنى آن تغيير نمىكند . « 2 » اما دربارهء واژهء افچه كه در فرهنگها به ضم اول بر وزن بقچه ضبط شده بود و امروز ديه معتبر زيبايى است در نزديكى تهران و آن را با « جيم » عربى تلفظ مىكنند . بىشبهه اين نام با نامهاى افجان و افجد اصفهان وجوه مشترك و ارتباط مسلم دارد . جزء اول افجه واضح است كه از همان ريشهء « اپ » اوستايى به معناى « آب » آمده است ، اما جزء دوم آن يعنى « چه » همان واژهء « شه » فارسى است كه آن هم از ريشهء شستن و غلت‌زدن آب آمده است و گفته‌ايم به تضاعيف در اين كتاب كه برحسب لهجه‌هاى

--> ( 1 ) - ن . ك . به : فرهنگ آنندراج ذيل همين كلمه و در همين‌جا مىگويد كه افچه علامتى است كه در كشتزارها جهت رهانيدن مرغان نهند و آن را به ضم اول و « جيم » فارسى بر وزن بقچه آورده است و اضافه كرده است كه به فتح اول هم مىآيد . ( 2 ) - ن . ك . به : واژهء افجد در همين كتاب .