ابن البلخي

34

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )

ننهاده‌اند [ 1 ] و مىتوان چنين اظهار نظر كرد كه در بسيارى از موارد ، نام شهرى يا روستايى قديمى كه ناپديد گشته ، در ناحيتى معاصر و گاه بالعكس حفظ شده است » . در اينجا آقاى لسترنج خلاصهء قسمت خاص فارسنامه يعنى بخش مربوط به فارس را به پايان مىآورد كه بىهيچ ترديد قسمت اصلى و گرانقدر تصنيف را تشكيل مىدهد . و امّا دربارهء بقيهء كتاب ، وى در 1912 / 1330 ق نوشت كه « آن فقط تحريرى است فارسى از حمزهء اصفهانى [ مؤلف كتاب سنى ملوك الارض و الانبيا - م . ] و ظاهرا مطلب تازه‌اى ندارد » امّا من يقين دارم كه اگر وى نيّت خود را در ويرايش متن ، جامهء عمل پوشانده بود ، چنين قضاوتى را كه كرده است ، تغيير مىداد . نخست بايد بدين نكته توجّه كنيم كه شرحى كه ابن بلخى از شاهان قبل از اسلام مىآورد ( ص 8 - 112 آتى ) قديمىترين تاريخ منثور مستقلّ فارسى دربارهء سلسله‌هايى است كه تا كنون به دست ما رسيده است و در حدود پانزده سال پيش از مجمل التّواريخ نوشته شده كه تاريخ تأليف آن 520 هجرى ( 1126 م . ) ، در زمان سلطنت سنجر است [ 2 ] . دو ديگر اينكه اگر چه ممكن است مؤلف ما را خلاصه نويس خواند ، وى مواد خود را از هيچ كتاب واحدى برنگرفته است . برعكس ، محتمل مى نمايد كه وى با بسيارى از كتابهاى تاريخى فارسى و عربى آشنا بوده است . سه ديگر آنكه اگر چه وى مدّعى نيست كه نويسنده‌اى نقّادست ، پاره‌اى از عوامل نقد و انتقاد در كتابش ديده مىشود : وى ، بين روايت‌هاى متضاد فرق مىگذارد و گه گاه نظر خود را دربارهء اينكه كدام يك موثّقتر است ، اظهار مىدارد . اين واقعيت‌ها به تأليف او اهميت خاصى مىدهد