ابن البلخي
109
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )
باژها ، او نهاد در همه جهان و پيوسته به فسق و فساد و شراب خوارگى مشغول بودى با زنان و مطربان و بر هر دو دوش « 1 » [ او ] دو سلعه بود معنى سلعه : گوشت فضله باشد بر اندام آدمى و هرگاه خواستى ، آن را بجنبانيدى ، همچنانك دست جنبانيد و از بهر تهويل [ 1 ] را به مردم چنان نمودى كى دو مار است [ 2 ] ، امّا اصلى نداشت چه دو فضله بود و گويند كى آن هر دو سلعه چون روزگار بيامد ، بيفزود و درد خاست و پيوسته مرهمها بر مىنهادند و سكون و آسايش آنگاه يافتى ، كى مغز سر آدمى بر آن نهادندى مانند طلا [ 3 ] ، و چون اين ظلم و قتل جوانان بدين سبب ، مستمرّ گشت كابى [ 4 ] ، آهنگرى اصفهانى از بهر آنك دو پسر از آن او كشته بود ، خروج كرد و پوست ، كى آهنگران دارند ، بر سر چوبى كرد و افغان كرد و آشكارا به بانگ بلند ، ضحاك را دشنام داد و از ظلم او فرياد مىكرد « 2 » و غوغا ، با او به هم برخاستند و عالميان دست با او يكى كردند و روى به سراىهاى ضحّاك نهاد و ضحّاك بگريخت
--> ( 1 ) . B : سر . p : طرف سر او . ( 2 ) . B : مىخواهد .