ابن البلخي
110
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )
و ضحاك بگريخت و سراى و حجرهها از وى خالى ماند ، و مردمان « 1 » ، كابى « 2 » آهنگر را گفتند به پادشاهى بنشين ، [ 1 ] گفت : من سزاء پادشاهى نيستم ، امّا يكى را از فرزندان جمشيد طلب بايد كردن و به پادشاهى نشاندن ، و افريدون از بيم ضحّاك ، گريخته بود و پنهان شده ، مردم رفتند و او را به دست آوردند و به پادشاهى نشاندند و افريدون ، ضحّاك را گرفت و بند كرد و كابى « 2 » آهنگر را از جملهء سپاه سالاران گردانيد و آن پوست [ 2 ] پاره را به جواهر بياراست و به فال
--> ( 1 ) . B : مردمانى . ( 2 ) . p : كاوه .