ابن البلخي

106

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )

او نگاه مىداشتند ، از وى جدا شدند و دمدمه [ 1 ] در جهان افتاد : كى جمشيد دعوى خدايى مىكند و همگان از وى نفور شدند و عزيمتها [ 2 ] كى ديوان را بدان بسته بود ، گشاده شد ، اول كسى كه بر وى خروج كرد برادرش بود اسفتوز « 1 » [ 3 ] نام و لشكرها [ 34 f ] بدين برادر او جمع شدند و قصد جمشيد [ 4 ] كرد و جمشيد از پيش او بگريخت و مدّت‌ها ميان ايشان جنگ قايم بود و بر يكديگر ظفر نمىيافتند و جمشيد صد سال ديگر پادشاهى كرد ، امّا كارش افتان و خيزان بود ، پس بيوراسف كى او را ضحّاك خوانند « 2 » و مذهب صابئان او نهاده است ، « 2 » خروج كرد و روى به جنگ جمشيد آورد ، جمشيد بگريخت و ضحّاك ، او را طلب كنان ، بر پى او مىرفت تا او را به نزديك درياء صين ، دريافت و بگرفت و به ارّه به دو نيم كرد [ 5 ] ،

--> ( 1 ) . B : اسفت . ( 2 ) . p : « و مذهب صائبان او و نهادست » را ندارد .