ابن البلخي

105

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )

هيچ رنجى و دردى و بيمارى خبر نداشت و جهانيان همه ايمن و ساكن بودند و در خير و نعمت ، نازان . و چون سيصد سال برين سان گذشت بعد از آن سيصد و شانزده ، كى به ابتدا ياد كرده آمد ، جمشيد را بطر نعمت ، گرفت و شيطان ، در وى راه يافت و دولت برگشته ، او را بر آن داشت كى نيّت با خداى - عزّ و جل - بگردانيد [ 1 ] و جمله مردمان و ديوان را جمع گرد آورد و ايشان را گفت معلوم شماست كى مدّت سيصد سال باشد تا رنج و درد و آفت‌ها از شما برداشته‌ام و اين به حول و قوّت و كنش « 1 » من است و من دادار و پروردگار شماام ، بايد كى مرا پرستيد و معبود خويش ، مرا دانيد . چون اين سخن بگفت و هيچكس جواب نداد و هم در آن روز فرّ و بهاء او برفت و فرشتگان ، كى به فرمان ايزدى - عزّ ذكره - كار

--> ( 1 ) . B : كش .