عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو )

49

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى )

عماد الملكى و وزير و معتمد اليه بايد كه اعتماد نفرمايد تا به ديگران چه رسد . عماد الملك و اعيان و قضات گفتند اگر اين مرد چند روزى در حضرت اين سلطان بماند « 1 » مستأصل شويم . تدبير و لطايف الحيل به كار آوردند تا نيشى زهرآلود به فصّاد دادند [ تا او را ] « 2 » بدان فصد كرد و بمرد . چون پسرش اختيار الدّين در كرمان آگاه شد وصيّت پدر را فراموش كرد و به اغرا و اغواء شجاع الدّين ابو القاسم متوجّه حضرت سلطان گشت . چون به نشابور رسيد كنيزكى مطرب خريد و در مجلس او آغاز سرور و سماع كرده اول اين بيت بگفت : عشق زميدان دل سوار برآمد * گرد زبنياد اختيار بر آمد اختيار الدّين و همگنان آن را به فال بد گرفتند . و چون به حضرت محمّد خوارزمشاه رسيد ، او از پيش لشكر مغول گريخته بود و در آمويه شرف زمين بوس دريافت و رعايت حقوق پدرش را دربارهء او تربيت و عنايت فرمود . بعد از آن شجاع الدّين ابو القاسم با او تقرير كرد كه اين پادشاه در هزيمت است و عنقريب لشكر مغول در رسد . « 3 » مصلحت آن است كه آن جواهر و مرصّعات را پيشكش « 4 » نكنى و در موضعى به اتّفاق من زير زمين مخفى گردانى و دو سه جفت پاى افزار پيادگانه مرتّب دارى تا اگر هزيمتى افتد به راه بيابان متوجّه كرمان شويم . آن ساده دل اين افسون به گوش قبول بشنود و بر آن موجب كار بند شد . شجاع الدّين به انواع خبث « 5 » ، اين معنى به سمع سلطان رسانيد كه اختيار الدّين با بندگى حضرت دل دگرگون كرده است و يكى از دلايل عصيان او آن است كه جواهر و مرصّعاتى كه پدرش جهت خزانهء سلطان فرستاده است باز گرفته و پنهان كرده ، و نيز پاى افزار گريز معدّ داشته تا فى الفور پيش مخالفان دولت رود . در آن ايّام غور را عثمان مرغنى « 6 » داشت از بقيّه امرا و سلاطين غور ، و ممالك ايشان محمّد خوارزمشاه مسخّر

--> ( 1 ) گ : نماند . ( 2 ) با ، گ ، ما به جاى اين چند كلمه : آن را . ( 3 ) ما : در رسند . ( 4 ) گ : پيش . ( 5 ) فقط در اساس . ( 6 ) با ، گ : مرعنى . مل : مرعشى .