عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو )
48
جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى )
ائمه و ارباب عمائم را از شهر اخراج كرد و گفت دانشمندان دايما اراجيف و اخبار اكاذيب القاء مىكنند و ملك و دولت را مشوّش مىدارند . در ولايت من يك دانشمند كه اگر موشى در چاه افتد تدبير تطهير آن از وى سؤال كنند كافى است . يكروز « 1 » فرمود مىخواهم « 2 » كه اوقاف و مسئلات را ضبط و نسقى كنم مىبايد كه تمام وقف نامها را پيش من آريد . « 3 » بر وفق اشارت او تمام وقف نامهاى كرمان را به خدمتش بردند . مجموع را در آب شسته و رقبات را در حوزهء ديوان گرفت . چون سلطان محمّد خوارزمشاه به عراق آمد و ممالك عراق مستخلص گردانيد ، پسر خود ركن الدّين ازلاق را نامزد سرير سلطنت كرمان كرد و منصب اتابكى و اميرى درگاه او [ به ملك ] « 4 » زوزن داد و فرمود كه ملك زوزن « 5 » پسر را در كرمان قايم گذارد و خود به عراق رود . بر موجب فرمان ، پسر خود اختيار الدّين نام را پيش خواند و وصيّتها كرد و گفت من پير و مسنّ شدهام و خوابهاى مشوّش « 6 » مىبينم و از هواى جهان بوى فتنهاى عظيم به مشام من مىرسد و مىگويند لشكر مغول و تاتار در حركت آمدهاند . اين سلطان را نيز پسران دوستكام در رسيدهاند و مىخواهند تا هر مملكتى تفويض فرمايند . اكنون من به عراق مىروم و ذخاير بسيار در اين قلعه مدّخر و معدّ است . مىبايد كه اگر حال من نوعى ديگر شود تا هفت سال از قلعه بيرون نيايى و زنهار تا سخن اسفهسالار من شجاع الدّين « 7 » ابو القاسم را در هيچ باب نشنوى ، چه او مردى شرير و فتّان و مفسد است ؛ و متوجّه عراق شد . چون به آنجا رسيد با امرا و وزراء و قضات عراق شيوهء استخفاف ورزيد و در ايشان به نظر حقارت مىنگريست . تا روزى چند بيمار شد و سلطان ركن الدّين ازلاق نشاط شكار فرموده بود و به عيادت او ديرتر رسيد . « 8 » چون مراجعت نمود به پرسش او آمد . ملك زوزن گفت اى خداوند سخن عراقيان مشنو كه ايشان بسيار سلطان و پادشاه را به باد دادهاند . عماد الملك ساوجى كه وزير بود گفت اى ملك چرا از اين نوع سخنان بر زبان مىرانى و بندگان يكدل سلطان را شكست مىكنى ؟ جواب داد كه اول بر تو كه
--> ( 1 ) ما : ديگر . گ : ديگر روز . ( 2 ) با ، گ ، ما ندارند . ( 3 ) با ، گ ، مل : آرند . ( 4 ) با ندارد . ( 5 ) ما ندارد . ( 6 ) گ ، مل : پريشان . ( 7 ) گ ، مل : شاه شجاع الدّين . ( 8 ) ما : آمد .