عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو )

26

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى )

فرستاد و باز ايشان را به طاعت در آورد . به غايت عمارت دوست بود و بر سر كارهاى اهل حرفت بسيار نشستى . از جمله روزى درودگرى پيش او كار مىكرد ، شاگردى با وى كه به اولاد تركان مشابهتى داشت . از درودگر پرسيد كه اين كودك ترك زاده است ؟ درودگر گفت اين مسأله حق تعالى « 1 » از شما خواهد پرسيد . مادر اين كودك مىگويد كه از من آمده است و ترك در خانهء من به حكم نزول ساكن است . لابد جواب اين مسأله ترا بايد داد . آن وقت مقام لشكريان در اندرون شهر در خانهاى رعايا بود . اين سخن بر خاطر تورانشاه سخت اثر كرد . بفرمود تا در ربض به جهت او سرايى عالى ساختند و همهء لشكريان را فرمود كه هر كس از بهر خود وثاقها ساختند « 2 » و مردم از آن محنت خلاص يافتند . مسجد جمعه و بيمارستان و مدرسه و خانقاه « 3 » با موقوفات بسيار بساخت ، و سيزده سال حكومت كرد . بعد از او « 4 » پسرش ملك ايرانشاه بن تورانشاه بن قاورد در روز بيست و هفتم ذى القعده سنهء تسعين و أربعمائة به جاى پدر حاكم ممالك « 5 » كرمان شد . چون حاكم شد ايّام خود را بر شراب و ليالى را بر خواب مقصور گردانيد و از جادّهء شريعت نكث نمود . او را به الحاد نسبت كردند و علما به اباحت « 6 » خونش « 7 » فتوا دادند « 8 » ، و خوّاص و عوام كرمان بر او خروج كردند . ايرانشاه خود را از آن غوغا بيرون افكند و روى به گرمسير نهاد . چون به جيرفت رسيد گفت اينجا حصارى نيست كه مرا پناهى باشد و از خصمان ايمن توانم بود . روى به جانب بم آورد و جمعى كه قصد او كرده بودند از شهر فوجى قبچاقى با فوجى حشم بر پى او بفرستادند . در منزلى كه آن را « 9 » كوشك شيرويه گويند به ايرانشاه رسيدند « 10 » و او را هم آنجا هلاك كردند و سر او به بردسير آوردند . از مبدأ جلوس او تا ايّام ظهور اعلام ارسلان شاهى پنج سال بود . چون ايرانشاه كشته شد از اولاد و اسباط قاورد كسى نبود كه اهليّت حكومت كرمان داشته باشد . قضات و اكابر كرمان جمع گشته در باب حكومت كرمان كسى مىطلبيدند . « 11 »

--> ( 1 ) گ : حق تعالى اين مسأله . مل : اين مسأله را . ( 2 ) ما : ساخت . ( 3 ) ما ندارد . ( 4 ) با : آن . ( 5 ) با ندارد . ( 6 ) ما : اباخت . ( 7 ) اساس ، گ : خويش . ( 8 ) با ندارد . ( 9 ) با : او را . ( 10 ) گ ، مل : رسيد . ( 11 ) اساس : مىطلبيد .