عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو )

167

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى )

صدر الدّين دهوى « 1 » اين بيت در آن قضيه « 2 » گفته است : اين سان « 3 » كه گل سرخ فرو ريخت زباد * يا رب كه گل زرد فرو ريخته باد [ در اكثر اوقات ] « 4 » پهلوان اسد مىگفت هر گه كه « 5 » كار من « 6 » به جان رسد شما را همه « 7 » هلاك كنم . گفتند اگر اين تركيب بخورد و بعد از يك شبانروزى نميرد « 8 » بسيار كس را در آن روز هلاك كند . رأى از آن بگرديد . « 9 » در آن ولا پهلوان كرد كه اتابك فرزند اسد « 10 » و محرم و امين و معتمد بود ، به حفاظت برجى كه حايل « 11 » است ميان قلعهء مولانا و كوشك موسوم بود و جز به معاونت او اين امر متمشّى نمىشد . زن اسد ، كرد را در خفيه طلب كرد و از فضايح « 12 » خبث مزاج اسد فصلى بر او خواند ، او را چون موم قابل نقش مراد يافت . چون در ميان زن اسد و كرد و مولانا جلال اسلام موافقت و يكى جهتى حاصل آمد پهلوان عليشاه « 13 » مزينانى را از اين اتّفاق اخبار كردند . عليشاه تمارضى پيش گرفت . چون اسد از مرض او آگاه شد بشاشتها نمود و با خود انديشه كرد كه اگر در اين ولا ميسّر شدى كه يكى از اطبا ملازم او شدى ، در امكان كه هنگام فرصت و مجال به يك شربت دواى او بكردى . « 14 » در اثناء اين حال پهلوان عليشاه معتمدى را پيش پهلوان اسد فرستاد كه عارضه‌اى طارى « 15 » شده است . طبيبى كه علاج داند تعيين فرمايند . پهلوان اسد رقم اين معامله بر مولانا جلال « 16 » اسلام زد و او را طلب كرد و مصاحب يكى از ملازمان خود پيش پهلوان عليشاه فرستاد . چون جلال اسلام را ملازمت هر دو جانب بىحجاب و دغدغه ميسّر شد « 17 » ، صورت معامله و مقدّمه در خلوت با عليشاه مزنيانى رفع كرد ، قرار بر آن گرفت

--> ( 1 ) با : دهواى . مو : رسولى . مد : دهولى . تاريخ آل مظفر : دهقى . ( 2 ) با : قصيده . ( 3 ) با ، گ ، مل : اينسان . ( 4 ) با ، گ ، مل ندارند . ( 5 ) با : كه هر كه . مل ندارد . ( 6 ) با ، گ ، مل ندارند . ( 7 ) با : من همه شما را . گ : من شما همه را . ( 8 ) همه نسخه‌ها جز با : بميرد . ( 9 ) اساس : بگرداند . ( 10 ) با : اسد بود . ( 11 ) با ، گ : هايل . ( 12 ) با : فزايح . ( 13 ) با : اسد . ( 14 ) گ ، مل : او را دوا بكردى . ( 15 ) با : تارى . ( 16 ) گ ، مل : جلال الدّين . ( 17 ) ما : بىحجاب بود و دغدغه .