الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
53
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
از دنيا رفت . اما اسامة بن زيد را پيامبر ( ص ) در بيمارى قبل از رحلت خود بر ابو بكر و عمر و عثمان فرماندهى بخشيد ولى پس از رحلت آن حضرت آن قوم از لشكرگاه اسامه برگشتند و با او مكر و خدعه كردند و متعهد شدند كه خلافت از ايشان و فرماندهى لشكر از او باشد و چون از حركت كردن با او و اطاعت فرمانش سرپيچى كردند او را بدين گونه فريفتند و او هم فريفته شد و بازى دادن آنان را پذيرفت و خوب مىدانست كه امير المؤمنين على ( ع ) هرگز با او معامله نخواهد كرد و چون آنان او را به بازى نخواهد گرفت و او را از منزلت واقعى خودش برتر نخواهد داشت و سمتهايى را كه آنان به او دادهاند نخواهد داد ؛ و با او چون بردگان آزاد شده و كسانى كه بر ايشان حق نعمت دارد رفتار مىكند . چنان كه مىدانيم رسول خدا پدر اسامه ، يعنى زيد را پس از آنكه برده بود آزاد كرده بود و پس از پيامبر ( ص ) اين حكم دربارهء اسامه هم جارى بود . و به هر حال اسامه از آن طبقه كه موالى هستند بوده است و از اين جهت بيم آن داشت كه از مقام و مناصبى كه ديگران به او دادهاند در افتد و گويا چارهاى جز كفران نعمت و مخالفت با سرور و سيد خود نديده و نفسش او را به اين كار كشانده بود . اما محمد بن مسلمه از دوستان ويژه و سرسپردهء عثمان بن عفان بوده و همين موضوع او را وادار به معاونت خونخواهان عثمان كرده است ، در عين حال دوست نمىداشت كه تظاهر به همراهى با طلحه و زبير كند ، چون راه آنان با راه او تفاوت داشت . از سوى ديگر نمىخواست دشمنان آنان را هم يارى دهد ، اين بود كه بر خلاف ميل باطنى خود مصلحت ندانست در سركوبى طلحه و زبير هم شركت كند و براى نهان داشتن بدسرشتى خود چنان عذر و بهانهاى تراشيد . اما عبد الله بن عمر مردى نادان و كم خرد بود و دشمنى نسبت به امير المؤمنين على ( ع ) را هم از گذشتهء خود به ارث برده بود و مودت و عداوت پدران را نسبت به اشخاص ، فرزندان به ارث مىبرند . وانگهى على ( ع ) او را با مهدور الدم دانستن برادرش - عبيد الله بن عمر كه هرمزان را كشته بود - به وحشت انداخته بود . عبد الله برادرش را از مدينه بيرون برد و او در سرزمينهاى ديگر سرگردان بود و در امان