الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
249
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
دستور داد به مدينه برود . و چون عايشه آماده شد ، على ( ع ) بر چهل زن عمامه و كلاه پوشاند و شمشير از دوش آنان آويخت و دستور داد از عايشه در طول راه حفاظت كنند و در سمت چپ و راست و از پشت سرش حركت كنند . عايشه در طول راه مىگفت خدايا خودت جزاى على بن ابى طالب را بده كه چنين كرد و چهل مرد را همراه من گسيل داشت و حرمت پيامبر را دربارهء من رعايت نكرد . ولى چون به مدينه رسيدند ، آن زنان عمامهها و كلاهخودها را از سر برداشتند و شمشيرها را كنار گذاشتند و همراه او وارد خانهاش شدند . و چون عايشه چنان ديد و دانست آنان زن هستند از دشنامهايى كه به على ( ع ) داده بود پشيمان شد و گفت : خداوند به پسر ابو طالب جزاى خير عنايت كند كه حرمت پيامبر را در مورد من رعايت كرده و پاس داشته است . « 1 » اعتراف مروان به ستم خويش ابو مخنف از عدى ، از ابى هشام ، از بريد ، از عبد الله بن مخارق ، از هاشم بن مساحق قرشى نقل مىكند كه مىگفته است ، پدرم مىگفت : چون در جنگ جمل مردم گريختند ، گروهى از قريش كه مروان بن حكم نيز همراهشان بوده است پيش او آمدند و برخى به برخى ديگر گفتهاند به خدا سوگند ما بر اين مرد يعنى امير المؤمنين ( ع ) ستم كرديم و بدون سبب بيعت او را شكستيم و به خدا سوگند بعد از آنكه بر ما پيروز شد هيچ كس را پس از رسول خدا در كرم و بخشش چون او نديديم . اكنون بياييد پيش او برويم و از او پوزش بخواهيم . گويد بر در خانهء على رفتيم و اجازه خواستيم . اجازه داد و چون برابرش رسيديم ، سخنگوى ما خواست سخنى بگويد ، فرمود : آرام و خاموش باشيد تا من سخن گويم . همانا كه من بشرى چون شمايم ، اگر حق گفتم ، مرا تصديق كنيد و اگر باطل گفتم سخن مرا رد كنيد . اكنون شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد كه چون رسول خدا ( ص ) رحلت كرد ، من از همگان به او نزديكتر و براى حكومت بر مردم از همگان سزاوارتر بودم ؟ گفتند : آرى مىدانيم . فرمود : در عين حال از من برگشتيد و با أبو بكر بيعت كرديد . من خويشتندارى كردم و دوست نداشتم ميان مسلمانان پراكندگى و اختلاف پيش آورم . و أبو بكر حكومت
--> ( 1 ) براى اطلاع بيشتر در اين باره و حسن رفتار امير المؤمنين على ( ع ) با عايشه ، رجوع كنيد به تاريخ طبرى ، ترجمهء ابو القاسم پاينده ؛ ص 2478 - 2472 . م